لودینگ

نشانه های سعادت

یادداشت

نشانه های سعادت

دکتر رضا عنایتی

جامعه شناس

همه ی ما انسانها از بدو خلقت تاکنون به طرز شگفت انگیزی شباهتهای زیادی به یکدیگر داریم؛ شباهتهایی که نه گذر زمان، نه تفاوت قومها و فرهنگها و نه هیچ عامل دیگری مانع آن نشده تا به اقتضای فطرت خود، در پی شرایط مطلوب و متنوعی برای زیستن نباشیم.

همه ی ما در کنار هم زندگی می کنیم، برای حفظ بقا و کسب موقعیتهای بهتر تلاش می کنیم، از رنج گریزانیم و در جست و جوی بهروزی به دنبال هر کورسوی امیدی، هر روزنه ای، راهی مسیرهای جدید می شویم. اما مهمترین نقطه اشتراکمان در هر فرهنگ و جامعه، تلاش برای رسیدن به خوشبختی و رضایت از روند معمول زندگی است. حتی آن عارف و زاهد و مرتاضی که زجر گرسنگی و تشنگی را بر خود هموار می کند و آن صوفی عاشقی که در چله نشینیهای عارفانه اش به عبادت می نشیند نیز در پی رسیدن به نیکبختی چشم بر تمنیات نفس می بندد تا به نوعی از رستگاری جاودانه ای برسد که فراتر از مرزهای حیات فانی است.

اما زندگی خوب چیست؟ چرا برخی انسانها به رغم نداشتن ها، کمبودها و تجربه ی فراز و نشیبهای بسیار، شادتر و امیدوارتر از افرادی اند که به ظاهر از امکانات مادی خوبی برخوردارند و راحتی و رفاه و آسایش زیادی دارند ولی پس از وصول به این امیال مادی نیز به آن لذت ایده آل و آرامش و سکون روحی نرسیده اند؟

چرا گاهی اوقات آن انسان ساده ای که در دل طبیعت برای به دست آوردن لقمه نانی، با باد و خاک و آب و آتش در ستیز است، شاداب و خرسند است اما مردمی که از همه ی امکانات مادی و آسودگیهای بسیار برخوردارند، افسرده و ناخشنودند و در تمنای یک لحظه آرامش ناب؛ در حسرت سرخوشی همان انسانهای ساده زیست بسر می برند؟

گروهی از دانشمندان معتقدند، زندگی خوب یعنی احساس رضایت از عمر، حس و حال خوش داشتن، به حداکثر رساندن لذت و به حداقل رساندن رنج. و گروهی دیگر نیز در بیان این مفهوم می گویند زندگی خوب همان آرامش درون است و آرامش درون فقط با همدردی و دلسوزی، مهرورزی و خود را وقف دیگران کردن به دست می آید اما اغلب افراد می دانند که این هدف مانند رازی سر به مُهر است که انسان با میل و اشتیاق گریزناپذیری تلاش می کند تا بدان دست یابد. حال آن که آن قدر هم دور از دسترس نیست، زیرا همه چیز در دنیا برای راضی بودن و خوشبخت شدن، به بهترین شکل ترتیب داده شده ‌است.

آن چه مسلم است این واژه مفهوم پیچیده ای از عوامل فردی و اجتماعی را در بر می گیرد. به عنوان مثال در یک جامعه ی فقرزده ی بی ثبات نمی توان به طور فردی سعادتمند و خشنود بود وقتی که گروههای انسانی و خانواده های دیگر از تشویش و اضطراب ناشی از فشارهای اقتصادی آزرده خاطرند و تنگدستی همچون گردابی ویرانگر، امید و انگیزه و میل به بالندگی را در خود فرو می برد. با این وجود اما بی تردید انسانهای پرمهر و محبت، آنان که توان دوست داشتن را دارند و از موهبت دوست داشته شدن نیز برخوردارند، کامیابتر از دیگرانند، زیرا احساس رضایت، بیشتر از آن که یک عامل بیرونی باشد، از درون آدمی و در ذهن او جای دارد و این زندگى نیست که به طور مطلق زیباست. این ما هستیم که زندگى را زیبا و خواستنی یا سخت و بیزارکننده مى بینیم و کاش می توانستیم به جای مقایسه های بیهوده و تمرکز بر کاستیها از داشته های کوچک هم لذت ببریم که در آن صورت می توانستیم حتی رنج را به عنوان یک واقعیت محتوم و عاملی برای رسیدن به سعادت بپذیریم چرا که رنج، آدمی را نیرومند می کند و انسان قویتر؛ سعادتمندتر از فرد ناتوان است. با این نوع نگرش، حتی شکستها و ناکامی را می توان به عنوان تجربه و به مثابه ی عاملی برای فراهم کردن زندگی خوب نگریست.

شاید یکی از بزرگترین اشتباهات بشر آن است که به طور مدام در جست و جوی خوشبختی از راههای مختلف است! به دنبالش می رود و برای به دست آوردنش حتی ممکن است عقل و احساس و وجدان انسانی را نادیده انگارد. از این رو گاهی پول، قدرت، میل به تسلط بر دیگران یا رسیدن به وصال معشوق، تبدیل به هدف اصلی و مصداق سعادت می شود! حال آن که تا زمانی که آدمی از درون به رضایت خاطر و آرامشی عمیق نرسد،حتی مجموعه ای از همه ی این عوامل نیز برای تجربه ی یک زندگی خوب کفایت نمی کند.

با نگاهی به اطراف می توان افراد زیادی را دید که در خانه های مجلل زندگی می کنند، موقعیت اجتماعی ممتازی دارند، ازجذابیتهای فیزیکی و آراستگی ظاهر نیز برخوردارند اما هنوز با آن «شادمانگی ژرف و اصیل» که حاصل زندگی خوب است و خوشبختی نام دارد، فاصله ی بسیاری دارند. آنان مانند میوه ای به ظاهر زیبا اما از درون پوسیده و ویران شده، حسرت آرامش انسانهایی را می خورند که در خانه ای گرم و کوچک و در کنار خانواده ای سرشار از تعلق خاطر ایام می گذرانند و چون از داشته هایشان خرسندند و به این دلیل که ساده و بی غل و غش و از اعماق قلبشان در آرزوی شادمانی دیگران اند خشنودند. پس زندگی خوب یعنی حس خوب داشتن؛ حس خوبی که نخست در جمع خانواده ای همدل ایجاد می شود، و سپس با برخورداری از سلامت جسم و روح، تلاش برای رشد و شکوفایی و سپاس از داشته های موجود به خوشبختی منتهی می شود.

البته باید توجه داشت که معیار انسانها و نگرش آنان از رضایت و خشنودی یعنی آن چه به سعادت منتهی می شود، با توجه به هنجارهای فرهنگی و باورهای مذهبی و ایدئولوژیک با هم متفاوت است. آن چه یکی را به رضایت می رساند، ممکن است برای دیگری خیلی آرمانی و ایده آل نباشد، اما بی تردید پایه و اساس این نگرش از بدو تولد و در کانون خانواده شکل می گیرد.

فردی که در یک خانواده ی از هم گسیخته متولد شده و تحت تعالیم ناسالمی نیز قرار می گیرد، مسلماً تجربیات تلخی از دوران کودکی در ذهنش نقش می بندد شاید ارزشهای نادرستی را به عنوان هدف بپذیرد و در درون خود برای همیشه خلائی احساس کند که ناشی از گذشته است و در هراسی به سر بَرَد که ریشه در آینده ای مبهم دارد، بنابراین گاهی برخی از افراد قربانی شرایط زندگی می شوند و شاید تا آخر عمر نتوانند آن حس رضایت درونی یا آرامشی که حاصل یک زندگی خوب است را تجربه کنند. چرا که آرامش درون، زمانی محقق می شود که آدمی بتواند از بند گذشته رها شده و به آینده نیز به طور مطلق متکی نباشد. البته ترس از آینده با آینده نگری متفاوت است. آینده نگرها متعادل و منطقی هستند و برای فردا به گونه ای برنامه ریزی می کنند که دچار تیره روزی و محنت نشوند. اما «ترس» که یکی از موانع بزرگ جامعه ی بشری در مسیر زندگی بهتر است، عامل مشترکی است که هم در قشر پایین جامعه وجود دارد و هم در احساس و تفکر طبقات متمول دیده می شود.

در هر صورت در کنار انسانهایی که در وضعیت سخت خانوادگی متولد می شوند و در شرایط دشوار اجتماعی سالهای عمر را یک به یک از سر می گذرانند، گروه زیادی از مردم شاید هرگز نتوانند به آن زندگی خوب و آن مطلوب حقیقی که همه در جست و جویش هستند برسند مانند کینه توزها، ترسوها، خسیسها، بدگمانها  و آنها که مدام در طلب قدرت و مال و ثروتند. زیرا عدم توانایی در شناخت شگفتیها‌ و زیباییهای دنیای اطراف،‌ آنان را به گونه ای در مسیر نابودی قرار می‌دهد که هیچ راه فراری برای آن وجود نخواهد داشت.

اما اسفناکتر از همه وضعیت اشخاصی است که به معنویت اعتقادی ندارند و قلبشان از نور ایمان تهی است. آنها تیره روزند چون نشانه های خدا را نمی بینند و در جایی دیگر به دنبال راه نجات می گردند و از درک این حقیقت عاجزند که در واقع بزرگترین دلیلی که انسان را از خوشبختی دور می کند، دوری از خداوند است.

خداوند … منبع و کانون قدرتی بی نهایت و وجودی که به خواست و اراده ی اله اش می تواند از حجم انبوه شکستها و ناکامیها بکاهد و آدمی را به بصیرت و روشن بینی خاصی برساند که در پناه او و با نیایشی که از سر ایمان به زبان می آورد، از بار سنگین اندوه و اضطراب و نگرانی و رنج رها شود. اینان توان دیدن دستهای خدا که همیشه برای نجات آماده اند را ندارند.

بنا بر این نمی توان قانون و اصول ثابتی را برای خوشبختی تعیین کرد اما با قاطعیت می توان گفت  آنان که دل به لطف و کمک خدا بسته اند، به دو دلیل کامیابتر و کامرواترند: نخست آن که یکی از اصول اساسی خداباوری، شاکر بودن و سپاس از داشته هاست، لذا این افراد از داراییهای هر چند اندک خود آگاهند. مقصود از دارایی صرفاً امکان مالی نیست. بلکه هر آن چه را در برمی گیرد که تأمین‌کننده ی خواسته‌های اساسی و آرامش مطلوب انسان باشد.

دوم بدین دلیل که این افراد در لحظه های رنج و محنت خویش، هرگز به یأس و ناامیدی مطلق نمی رسند، زیرا از خدا کمک می جویند و با تدبیر و درایت، از فرصتها برای فرار از بن بست استفاده می کنند. نادانی محض در آن است که آدمی از حرکت و تلاش به سوی پیشرفت سر باز زند و با انفعال و سکون در قعر سیاهی و تیره روزی گرفتار بماند.

نقل است که در طوفانی سهمگین  قایقی سرنگون شد و مردی وسط اقیانوس در شُرُف غرق شدن بود. قایقی به سمت او آمد و ملوانان گفتند  دستت را بده تا نجاتت دهیم. ولی مرد گفت، نه چه نیازم به بنده! از آن رو که خدا نجاتم می دهد. قایق از کنارش رد شد و رفت. بعد از آن قایقی دیگر به کمکش آمد و باز هم مرد با گفتن این که خدا کمکم می کند، فرصت نجات خویش را با نادانی پس زد. وقتی که قایق رفت، مرد غرق شد و روحش از عالم فانی به عالم جاودانه رفت. آن جا از خدا پرسید مدتها منتظر کمکت بودم چرا کمکم نکردی؟ و خداوند در جوابش گفت، من برای نجاتت دو قایق فرستادم  ولی تو منتظر فرصتی دیگر بودی. سپس با تأسف و اندوه فرمود که ای کاش آدمی تا بدین اندازه جاهل و ناهشیار نبود، چرا که به او عقل سلیم عطا نموده ام!

و این عقل سلیمی که خداوند به انسان بخشیده است حکم می کند تا جای ممکن بر تقدیر تلخ خود چیره شود.

و در پایان این که زندگی خوب و سعادتمندانه را نمی توان منوط به چند عامل متداول در جامعه دانست. در این زمینه شوپنهاور معتقد است که سه عامل سرنوشت انسانها را رقم خواهند زد؛:آن چه هستیم؛ یعنی شخصیت کلی آدمی که شامل سلامت، نیرو، زیبایی، نوع مزاج، خصوصیات اخلاقی، هوش و تحصیلات است. آن چه داریم؛ (مالکیت داراییهایی از هر نوع) و آن چه می‌نماییم؛ یعنی چیزی که در نظرِ دیگران هستیم و تصویری که دیگران از ما دارند؛ عقیده‌ی دیگران درباره‌ی ما که عمدتاً به آبرو، مقام و شهرت مربوط می‌شود.

با توجه به این که فکر و عقیده ی هر فرد نسبت به سه عامل فوق به طور مستقیم بستگی به نگرش وی نسبت به داشته ها، توقعات و ایده آلهایش دارد پس عامل اصلی خوشبختی در درون انسان نهفته است و عوامل بیرونی اثر غیر مستقیم بر این احساس دارند. براین اساس همان گونه که اشاره شد ممکن است فردی زندگی خوب را، داشتن یک خانه ی کوچک با امکانات رفاهی کم بداند و در آن فضا راضی و خشنود باشد اما دیگری در یک قصر مجلل و پرزرق و برق به پوچی و ناامیدی برسد. در هر حال از نگاه نگارنده، زندگی خوب یعنی با حداقل داشته ها به حداکثر رضایت رسیدن و انسانی می تواند به این سعادت برسد که:

۱ – حد و مرز خواسته ها و تمایلات خویش را بشناسد و با تعیین محدوده و حریم خود و دیگران، دست از زیاده خواهی و حرص و آز بردارد.

۲ – بیش از آن که به نظر دیگران اهمیت دهد و بخواهد مورد ستایش اطرافیان قرار گیرد، بر توانمندیهای خود متمرکز شود. آن چنان که “گوته شاعر بزرگ آلمانی” می گوید:

اگر بنا بود زندگی‌ام وابسته به نظر مساعد دیگران باشد، هرگز ممکن نبود که پا به عرصه‌ی وجود بگذارم، زیرا دیگران برای پراهمیت جلوه دادن خویش، وجود مرا به طیب خاطر انکار می‌کردند!

۳ – سپاسگزار موهبتهایی باشد که در اختیار دارد و با نگاهی منطقی برای رسیدن به آن چه قابل دست یافتن است، تلاش کند. زیرا طول عمر آدمی بسیار کوتاهتر از آن است که وقت و برنامه ریزی انسان صرف اهدافی شود که تنها برای زمان محدودی قابل دسترس هستند. پس پول، قدرت، مقام، جذابیت و جوانی و هزاران عامل دیگر که فرد حسرت داشتن آن را دارد، نمی تواند به عنوان اصلی ترین هدف مد نظر قرار بگیرد. زیرا تلاش مداوم برای رسیدن به اهداف، فرصت شادکامی و بهروزی حقیقی را از انسان سلب می نماید.

و در نهایت آن که به دنبال فراهم کردن یک زندگی خوب، منتظر زمان و مکان نباشیم و در دوردست و در خانه های دیگران جست و جویش نکنیم. فقط کافی است با نگاهی واقع بینانه، به دور از حسرت و حسادت و آرزوهای دور از دسترس به اطرافمان بنگریم و نشانه های سعادت را در خانه های خود پیدا کنیم. در انتظار معجزه هم نمانیم که در آن صورت خوشبختی مانند میوه ای دور از دست می شود بر بلندترین شاخه ی درخت حیات و ما رهروی خسته که دستمان هرگز به آن میوه جان افزا نخواهد رسید.

آیا افسانه ی پلنگ و ماه را شنیده اید؟ یک افسانه ی قدیمی است که در آن پلنگهای وحشی حیواناتی فوق العاده بلندپرواز و جاه طلبی اند که در جست و جوی شکارهای دست نیافتنی به بلندترین کوهها می روند تا به کمیابترین شکارها برسند اما در هر مرحله از صعود با فکر این که حتماً در جایی بالاتر هدف  عالیتری در انتظارشان است، باز هم بالاتر می روند. تا جایی که به قله ی کوه می رسند اما آن جا خبری از شکارهای روزمره نیست؛ فقط ماه است که در آسمان می درخشد و پلنگ جاه طلب و زیاده خواه، دقیقا زمانی که برای به دست آوردن ماه تلاش می کتد  دچار سقوطی دردناک شده و در سراشیبی دره به مرگی محتوم محکوم می شود.

و این عین واقعیت است که آن چه رسیدن به کامروایی را دشوار می کند، نداشته هایمان نیست، بلندپروازیها و زیاده خواهیهای مادی ماست. و غفلت از راضی بودن به رضای خدا. پروردگاری که به سرنوشت هر انسانی اول و آخری بس نیکو می بخشد و به او حق انتخاب می دهد که رهرو راه سعادت باشد یا در سراشیبی سقوط قرار بگیرد.

 

 

 

 

اشتراک گذاری
Share on facebook
Facebook
Share on twitter
Twitter
Share on linkedin
LinkedIn
Share on telegram
Telegram
Share on email
Email
Share on print
Print
جدیدتربن مطالب
مطالب مرتبط
دیدگاه‌ها

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *