لودینگ

تازه های نشر!

معرفی کتاب

تازه های نشر!

نخستین جلد از مجموعه تاریخ فلسفه غرب با عنوان «فلسفه در دوره باستان» از سوی سازمان سمت درباره جلوه‌های حقیقت در دوران باستان منتشر شد.
کتابی درباره جلوه‌های حقیقت در دوره باستان
به گزارشخبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، جلد نخست کتاب مجموعه تاریخ فلسفه غرب، با عنوان «فلسفه در دوره باستان» تالیف حمیده کوکب، ملیحه صابری نجف آبادی و حمیدرضا خادمی از سوی سازمان سمت در  ۱۶۴ صفحه و با شمارگان ۳۰۰ نسخه و قیمت ۱۹هزار تومان منتشر شد و در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفت.این کتاب شامل شش فصل است که فصل اول  و دوم به قلم ملیحه صابری عضو هیئت علمی سازمان سمت به ترتیب به «فیلسوفان پیش از سقراط» و «سقراط» اختصاص داده شده است. حمیده کوکب  عضو هیئت علمی سازمان سمت در فصل سوم «افلاطون» را بحث می‌کند. در فصل چهارم حمیدرضا خادمی معاون پژوهشی سازمان سمت به ارسطو پرداخته است. حمیده کوکب در فصل‌های پنجم و ششم  به ترتیب به «فلسفه بعد از ارسطویی» و «افلوطین» پرداخته است.

نویسندگان در مقدمه‌ این کتاب نگاشته‌اند: «فلسفه با حیرت آغاز می‌شود، حیرت از مواجهه با هستی و فلسفه تلاش فیلسوفان برای درک و بیان حقایق هستی به زبان عقل است. تاریخ فلسفه نیز تاریخ سیر اندیشه بشر طی قرون و اعصار برای بیان حقیقت است، حقیقتی که در بسترهای تاریخی و جغرافیایی مختلف جلوه‌های گوناگونی یافته است. سنت‌ها و مکاتب فلسفی شرق حاصل جلوه‌گری حقیقت در ایران و مصر و هند و چین است و خاستگاه مکاتب فلسفی غرب یونان باستان است. آنگاه که فلسفه‌های یونان به سرزمین‌های امپراتوری روم رسید و با مسیحیت درآمیخت، جلوه دیگری یافت. پس از ظهور اسلام و گسترش جغرافیایی عظیم خلافت اسلامی، مسلمانان نیز همچون مسیحیان نخستین، ابتدا به دیده ظن و تردید به فلسفه نگریستند و سپس با جدیتی بیشتر، آن را به کار بستند و به سهم خود بسط دادند و قلمروهایی نو در آن گشودند. اما در قرون وسطای متأخر، فلسفه دوباره از سرزمین‌های اسلامی به جهان مسیحیت رجعت کرد و این سبب شکوفایی دیگری در فلسفه و این بار در اروپا شد که نهایتاً به ظهور فلسفه مدرن در قرن هفدهم انجامید. همزمان با رنه دکارت (۱۵۹۶ـ۱۶۵۰م)، که در اروپا پرچمدار فلسفه مدرن به حساب می‌آمد، در جهان اسلام نیز فلسفه با ابداعات ملاصدرا (۱۵۷۱ـ۱۶۴۰م) در مسیری جدید گام برداشت. اما از این زمان به بعد، این دو مسیر فلسفه‌ورزی، یعنی فلسفه‌ورزی در سنت فلسفی غرب و سنت فلسفی اسلامی، تقریباً در هیچ نقطه‌ای دوباره با هم تلاقی نکردند. هرچند اندیشمندان غربی در دوران معاصر شروع به مطالعه فلسفه جهان اسلام کردند و در جهان اسلام نیز فلسفه غرب با جدیت مطالعه شده است، هنوز این دو سنت، که در واقع ریشه مشترکی دارند و آن هم فلسفه یونان است، چونان دو پدیده کاملاً مجزا و متمایز نگریسته می‌شوند.»

در ادامه مقدمه نیز آمده است: «اما چرا تاریخ فلسفه می‌خوانیم؟ آیا می‌توان گفت دستاوردهای فلسفه مانند دستاوردهای علم برای ما مهم هستند و وقتی دیگران از نردبان تاریخ فلسفه بالا رفته‌اند و به حقیقت رسیده‌اند، دیگر نیازی به این نردبان داریم و کافی است تاریخ فلسفه را دور بریزیم و فقط حقایق نهایی فلسفه را بیاموزیم. اینجا نقطه‌ای است که پیش‌فرضی پنهان را درباره نگارش تاریخ فلسفه آشکار می‌کند و آن را از تاریخ علم متمایز می‌سازد. علم دارای تاریخ مصرف است و پس از ابطال یافته‌های آن باید به دست فراموشی سپرده شود. اما فلسفه چیزی جز تاریخ فلسفه نیست. این طور نیست که حقیقت در انتهای مسیر ایستاده باشد و ما به آن برسیم، حقیقت در طول مسیر همواره خود را نمایان می‌کند و برای دیدن سیمای کاملش باید در کل مسیر چشم بر آن داشته باشیم. در این معنا فلسفه امری سیال و همواره در حرکت است که حقایق آن هرگز نهایی نیستند. بنابراین، تاریخ فلسفه نوشتن و تاریخ فلسفه خواندن در واقع نگاه ما به حقیقت فلسفی را نیز آشکار می‌سازد. اگر چنین نگاهی به حقیقت فلسفی داشته باشیم، آنگاه روشن است که برای فهم فلسفه اسلامی و اساساً برای فلسفه‌ورزی در جهان امروز لازم است که با فلسفه در دوره باستان آشنا باشیم، چون فلسفه باستان ریشه مشترک فلسفه جهان اسلام و فلسفه مسیحیت و مکاتب مدرن و فلسفه معاصر است.»

محتوای کتاب درباره جلوه‌های حقیقت در دوره باستان است. در پشت جلد این کتاب آمده است: «کتاب سیر اندیشه‌های فلسفی را از زمانی آغاز می‌کند که فیلسوفان پیشاسقراطی در دولت‌شهرهای یونانی در پی فهم طبیعت و برساختن فلسفه‌های طبیعی بودند. سپس به سقراط می‌رسد که فهم طبیعت را وانهاد و قدم در راه فهم انسان و جامعه انسانی گذاشت، از فضیلت و عشق و شجاعت سخن گفت و تلاش کرد انسان‌ها را نه با حقیقت، بلکه با جهل خویش آشنا سازد، با این اندرز رازآمیز که بزرگ‌ترین حقیقت درباره انسان‌ها نادانی‌شان است. پس از سقراط نوبت به معرفی افلاطون و ارسطو می‌رسد که آنچه تا قرن‌ها تحت عنوان فلسفه و در مقولاتی چون اخلاق و منطق و متافیزیک و سیاست خوانده و آموخته می‌شد را به راستی بنیان گذاشتند، چنان که به درستی باید بخش بزرگی از تاریخ فلسفه را صرفاً شرح و بسط ایده‌های این دو فیلسوف بزرگ دانست. در انتها نیز گسترش و جرح‌وتعدیل‌های اندیشه‌های افلاطون و ارسطو در مکاتب فلسفی بعدی دوره باستان، چون رواقیان و اپیکوریان و کلبیان، شرح داده می‌شود، البته فلسفه افلوطین که به ویژه در جهان اسلام، هم در فلسفه و هم در عرفان، نقشی تعیین‌کننده بازی کرد.»

تاریخ فلسفه غرب (ویژه دانشجویان فلسفه اسلامی) سه مجلد را در بر می‌گیرد که کتاب پیش رو بخش اول از مجلد نخست آن است. در بخش دوم این مجلد تاریخ فلسفه در دوره قرون وسطا بررسی خواهد شد. جلد دوم به تاریخ فلسفه در دوره مدرن اختصاص دارد، که بر دو جریان عمده تجربه‌گرایی و عقل‌گرایی، از دکارت تا هیوم، تمرکز دارد. جلد سوم نیز به ایدئالیسم آلمانی می‌پردازد، که جریان فلسفی بدیلی در برابر تجربه‌گرایی و عقل‌گرایی پیش از خود بوده است.

۲۷۱۲

بینبریجِ نابغه ؛ بینبریجِ هشیار | اعتماد

«جواهر ملت انگلیس» و «بانوی نویسنده» دو لقب و نشانی است که مردم بریتانیا، منتقدان، روزنامه‌نگاران و ملکه انگلستان به او داده‌اند. زنی با جثه کوچک و فرز با چتری‌های صاف تیره‌رنگ که آدم را به یاد یکی از عکس‌های ادیت پیاف (خواننده برجسته فرانسوی) و ژولیت گرکو (بازیگر و خواننده مشهور فرانسوی) می‌اندازد؛ شباهتی که او دومی را ترجیح می‌دهد. نامشبریل بینبریج[Beryl Bainbridge] است؛ متولد ۱۹۳۲ در شهر کمدنِ لیورپول؛ شهری که آداب و رسومش و نوع لحن و زبان گفتارش نمودهای بسیاری در داستان‌هاش دارد، در همان شهر نیز در سال ۲۰۱۰ با آخرین اثر ناتمامش «دختری با پیراهن گل‌دار» رفت؛ رفتنی نه به معنای پایان، که رفتنی به معنای ماندنی جاودانه که برای ما انبوهی از بهترین رمان‌های کوتاهش را بر جای گذاشت.

وقت هرز» [Injury time] بریل بینبریج [Beryl Bainbridge]

در ایران برای نخستین‌بار نیز دو اثر از بهترین آثارش از سوی نشر شورآفرین به فارسی منتشر شده: «وقت هرز» [Injury time] (ترجمه آزاده فانی) و «هر کسی به فکر خودش» [Every man for himself] (ترجمه سلما رضوان‌جو). بینبریج تنها نویسنده‌ای است که پنج بار به مرحله نهایی جایزه بوکر راه یافته، هرچند هرگز موفق نشد آن را از آن خود کند؛ سال ۲۰۱۰ نیز به پاس همین حضور پیوسته در نامزدی نهایی جایزه‌ بوکر، از سوی آکادمی بوکر تقدیر شد و جایزه‌ای ویژه به او تعلق گرفت. بینبریج در سال ۲۰۰۹ نیز نامزد دریافت جایزه‌ نوبل شده بود. بینبریج دو بار نیز برنده جایزه ادبی کاستا (ویتبرد) به‌ عنوان بهترین رمان سال انگلستان شد.

وقت هرز؛ بهترین رمان سال ۱۹۷۷
نخستین کتابی که بینبریج را به عنوان نویسنده حرفه‌ای در جهان مطرح کرد، رمان «وقت هرز» بود که در سال ۱۹۷۷ برایش جایزه ادبی کاستا (ویتبرد) را به عنوان بهترین رمان سال انگلستان به ارمغان آورد. این رمان مربوط به دوره اول داستان‌نویسی بینبریج است؛ دوره‌ای که بینبریجِ جوان، با گریز به زندگی شخصی و خانوادگی‌اش، داستان‌هایش را خلق می‌کند. «وقت هرز» رمانی است «دیالوگ‌محور» که بینبریج در آن «چخوف»وار و «هارولد پینتر»وار پیش می‌راند و داستانش را پیش می‌‌برد.

در این رمان، بینبریج، آدم‌های واقعی پیرامونش را از دل خانواده‌اش برمی‌دارد و به دنیای داستان‌هایش می‌آورد و به آنها شخصیت و جان تازه‌‌ای می‌دهد. او این آدم‌ها را می‌آورد در یک مهمانی، در شبی در دهه ۷۰ میلادی؛ دهه‌ای که در آن نویسنده با اشارات مستقیم و غیرمستقیم به سمبل‌ها و نشانه‌های آن دوره، که در حال تغییر است، آدم‌هایش را به سمت این دگرگونی که به‌نوعی همه‌ آنها نیز با آن درگیرند سوق می‌دهد؛ در جایی از رمان، بینبریج با اشاره به کلاه‌های لبه‌گرد و هامبورگی، می‌خواهد بگوید وقتی تاریخ مصرفِ (یا مُد) این کلاه‌ها که در دوره‌ خود نشان‌دهنده‌ قوانین اجتماعی، طبقه و فرهنگ و عرف آن جامعه بوده، به سر می‌آید، دوره دیگری آغاز می‌شود: دوره انقلاب‌های اجتماعی، آزادی‌های فردی، جنبش‌های برابری‌خواهانه زنان و هیپبی‌گری. گویی در این گذار، همه باید به‌نوعی هزینه بدهند: ادوارد، بی‌نی، سیمپسون و موریل.

این چهارنفر شبی در یک مهمانی دور هم جمع می‌شوند و بینبریج، هوشیارانه، آنها را از همان ابتدای رمان با نشانه‌ها و تصاویر غیرمستقیمی که پیش چشم کاراکترهایش قرار می‌دهد، به آنها و خواننده هشدار می‌دهد. بینبریج در این رمان آگاهانه چون کارگردان تئاتر، از همه عناصر و موتیف‌ها و نشانه‌ها با تاکید بر دیالوگ، همه را در جهت پیشبرد داستانش به کار می‌گیرد: «بی‌نی فکر کرد، می‌دانم که همه‌ اینها به ‌خاطر من بود. امیدوارم الیسون یادش نرفته باشد که مسواک بزند. و با اشتیاق زانوهایش را خم کرد و به تماشای هری نشست که با عجله جفِ زخمی را روی صندلی کنارِ راننده جا داد و چشمش به پانسمان زخم‌بندی سیمپسون افتاد که باز شده بود و چون طناب پوسیده‌ دار دور گردنش آویزان بود. ادوارد هم خم شده بود و با دهانی باز به او زل می‌زد. ماشین راه افتاد. بی‌نی شکمِ ادوارد را همان‌طور که کنار پنجره می‌دوید، رصد کرد… ادوارد دستگیره‌ در را گرفته بود و می‌خواست جلوی بسته‌شدنش را بگیرد. بی‌نی خیال کرد که هیچ اتاقی در کار نیست. ادوارد بیش ‌از اندازه چاق بود. لحظه‌ای بعد ادوارد توی ماشین بود و به‌‌طرزی وحشتناک بین صندلی‌ها گیر افتاده بود. ویدنس به او فحش داد و با مشت به صورتش کوبید. ادوارد، با نگاهی سرشار از خفت‌وخواری، به ‌طرف بی‌نی خم شد و دستش را دراز کرد. فریاد کشید: «هیچ‌وقت تنهات نمی‌ذارم!»

هر کسی به فکر خودش» [Every man for himself] بریل بینبریج [Beryl Bainbridge]

هر کسی به فکر خودش؛ بهترین رمان ۱۹۹۶
رمان «هر کسی به فکر خودش» مربوط به دوره دوم نویسندگی بریل بینبریج است. در این دوره، بینبریج از مسائل خانوادگی و شخصی بیرون می‌آید و به سراغ رویدادهای تاریخی می‌رود؛ او در این دوره سیروسلوک خلاقانه متفاوتی را آغاز می‌کند و به کنکاش ذهنی برخی رویدادهای بزرگ تاریخی که در ذهن همگان جاودانه مانده‌اند روی می‌آورد: فاجعه تایتانیک در «هرکسی به فکر خودش»، جنگ کریمه در «استاد جورجی» و سفر کاپیتان رابرت فالکون به قطب در «پسران تولد». رمان «هرکسی به فکر خودش» آن‌طور که راوی رمان، مورگان می‌گوید «جالب‌ترین قصه دنیا»، به تراژدی تایتانیک در ۱۹۱۲ می‌پردازد؛ رویدادی بزرگ که عظمتش بعد از یک قرن هنوز هم برای انسان قرن بیست‌ویک هم عجیب است و هم غریب.

بینبریج در «هرکسی به فکر خودش» نیز چون دوره اول داستان‌نویسی‌اش، آدم‌های داستانش را این‌بار نه از دل خانواده‌اش که از دل تاریخ بیرون می‌کشد و با تزریق خون در رگ‌‌های‌شان، به آنها جانی دوباره می‌دهد و می‌بردشان به سال ۱۹۱۲ و سوارشان می‌کند بر تایتانیک و با «رویاهای انگلیسی- امریکایی» می‌فرستدشان به آب‌های اقیانوس اطلس شمالی؛ در اینجا بینبریج به عنوان یک کارگردان فیلم، دوربین را به دست مورگان راوی رمان می‌دهد و خودش از دور به تماشای حماقت آدم‌ها می‌نشیند. مورگان با دوربین روی دست، به قلب حادثه می‌زند، و چیزهایی را از تایتانیک به ما نشان می‌دهد که پیش از این نمی‌دانستیم. او جزییاتی را از روابط مابین آدم‌ها در عظمتِ تایتانیک برای ما تصویر می‌کند که هر خواننده‌ای را به شگفتی وامی‌دارد؛ تصاویر زنده‌ای که بعد از یک قرن از فاجعه تایتانیک، هنوز زنده پیشِ روی ما است و ما را با خود می‌برد به ۱۹۱۲؛ سفری به اعماق تاریخ و انسان:

«مستقیم به من نگاه کرد و همزمان با دست دیگرش شیشه‌ عینکش را با لبه‌ روبدوشامبر ارغوانی‌اش تمیز می‌کرد. باید اعتراف کنم این حرکتش در آن لحظه‌ها به چشمم بسیار نفسانی می‌آمد. دستش کاملا زیر پارچه‌ بالاپوش پنهان بود و طوری به‌نظر می‌رسید که انگار درحال نوازش خودش است. مرگ چون نیشگون عاشق از معشوق، هم دردناک و هم درعین‌حال لذت‌بخش است، آنچنان‌که نمی‌توان کسی را ملامت کرد اگر خودش را این‌گونه از فکر مرگ برهاند. پشت سرش در افق چیزی می‌درخشید که به اشتباه تصور می‌کردم نور ستاره‌ها است. به گمانم لبخند می‌زد، گرچه مطمئن نیستم. لابد دلم می‌خواهد خیال کنم آن لحظه‌ها این‌طور تمام شد تا این‌طوری ضجه‌های جان‌فرسایی را که سقف پرستاره‌ آسمان را می‌شکافت، از گوش‌هایم بیرون برانم. شب چنان آرام بود و دریا چنان ساکن و فضا چنان ناهمگون با فاجعه‌ای که پیش چشم‌های‌مان رخ می‌داد، که من هم تصمیم گرفتم به او اقتدا کنم. دست بلند کردم و انگار بخواهم سلام کنم، انگشت‌هایم را برایش تکان دادم. گویی هر دو ما مهمانان یک جشن هستیم و بدیهی‌ترین کار برای‌مان سلام‌دادن از دور به دوستی آشنا است. دهان باز کردم تا حرفی بزنم یا سلامی بکنم، اما چیزی به زبانم نیامد.»

 

 

 

 

محسن آزموده | اعتماد

سرنوشت روشنفکران در روسیه همیشه برای اهل فرهنگ ایرانی جذاب و پر کشش بوده است. غیر از همسایگی تاریخی پر فراز و نشیب گربه و خرس، علت را باید در تاثیرپذیری آگاهانه و ناآگاهانه و در هر صورت فراوان روشنفکران ایران از همتایان روس شان دانست، خواه در قالب اجتماعیون عامیون و حزب توده و خواه به صورت الگوپذیری از روشنفکران سیاسی و پیشگام روس در انقلاب اکتبر. سرنوشت روشنفکران پر شور روس اما تحت حاکمیت کمونیسم اما تراژیک و دردناک بود.«امید علیه امید»[Hope against hope : a memoir یا Vospominaniya] نوشتهنادژدا ماندلشتام[Nadezhda Mandelstam]روایت همین ماجراست. یادداشت‌های همسراوسیپ ماندلشتام، بزرگترین شاعر روس در قرن بیستم که در برابر خشونت و دهشت استالینیسم سر خم نکرد و ناگزیر در سیبری جان سپرد.بیژن اشتریمترجم این کتاب تا کنون آثار مهمی درباره تاریخ روسیه در قرن بیستم منتشر کرده است:لنین زندگی انقلابی سرخ(نوشته رابرت سرویس)،تروتسکی کاهن معبد سرخ(نوشته رابرت سرویس)،استالین: از غصب قدرت تا مرگ(سایمون سیبیگ مانتیفوری) واستالین جوان: از تولد تا انقلاب اکتبر(سایمون سیبیگ مانتیفوری). با او درباره زمینه و زمانه روشنفکران روس در عصر استالینیسم و اهمیت امید علیه امید گفت و گو کردیم، اشتری معتقد است مطالعه این کتاب می تواند روشنفکران ایرانی را از پیمودن راه رفته باز دارد:

امید علیه امید» [Hope against hope : a memoir یا Vospominaniya] نادژدا ماندلشتام [Nadezhda Mandelstam]

کتاب «امید علیه امید» درباره روشنفکران روسیه در دوره وحشت است. وقتی لفظ روشنفکر را به کار می بریم، دو اصطلاح انتلکتوئل و اینتلیجنتسیا به ذهن متبادر می شود که اولی از یک سنت فرانسوی و دومی از یک سنت روسی بر می آید. در این کتاب لابد به دومی اشاره می شود. این روشنفکر روسی چه ویژگی‌هایی دارد و چه تفاوت هایی با روشنفکر فرانسوی دارد؟
درباره فرق میان روشنفکر روسی و روشنفکر اروپایی مطالب مفصلی نوشته شده که شاید روشنگرترین این مطالب را نیکالای بردیاییف فیلسوف و اندیشمند روسی اوایل قرن بیستم و آیزایا برلین فیلسوف انگلیسی روس‌تبار نوشته‌اند. بردیاییف اعتقاد داشت که غربی‌ها هرگاه روشنفکران روسیه را با مفهوم غربی روشنفکران (یا به قول شما انتلکتوئل‌ها) یکی تصور بکنند، دچار اشتباه خواهند شد. روشنفکران به مفهوم غربی‌اش افرادی هستند که به کار و خلاقیت روشنفکرانه، به معنای عام این کلمه مشغولند و اینها طیف وسیعی را شامل می‌شوند: از دانشمندان و اساتید دانشگاه‌ها تا هنرمندان و نویسندگان یا به عبارتی هر فردی که به کار فکری مشغول است روشنفکر نامیده می‌شود. آیزایا برلین می‌گوید که روشنفکران غربی کسانی هستند که «فقط به دنبال فکرهای هرچه جالب‌ترند» و مبنای شکل‌گیری‌شان نه ایدئولوژی که مبانی حرفه ای و اقتصادی است. اما روشنفکران روسی پدیده‌ای خاص روسیه هستند که تاریخ شکل‌گیری آنها به ربع دوم قرن نوزدهم برمی‌گردد.

اینها اخلاق، رفتار، عادات و حتی قیافه ظاهری خاص خودشان را داشتند و از دیگر گروه‌های اجتماعی کشور قابل تمییز بودند. روشنفکران روسیه دارای آرمان‌ها و اندیشه‌های مشترکی بودند. در نظام تزاریستی روسیه، روشنفکران عملا به حاشیه نظام رانده شدند و عناصری مزاحم وخطرناک تلقی شدند و در نتیجه در روشنفکران روسیه، انگیزه‌های اجتماعی و سیاسی و روحیات انقلابی چنان قدرتمند شد که انسان‌های خاصی به وجود آورد که تنها کار وحرفه‌شان انقلاب بود. اینها هم از اولیای کلیسا متنفر بودند و هم از دولت مستبدی که هیچ توجهی به اصلاح وضعیت رفاهی و معیشتی توده‌های مردم نداشت وحقوق انسانی آنها را به راحتی پایمال و منکوب می‌کرد.

اینها به آزادی‌های فردی و سیاسی باور داشتند و خواستار رفع بی‌عدالتی‌های اجتماعی بودند و باز به قول آیزایا برلین از حقیقتی طرفدار می‌کردند که در ذهن‌شان تا حدودی مترادف با پیشرفت علمی بود و تصوری هم که از آزادی داشتند همان لیبرالیسم و دموکراسی غربی بود. روشنفکران روسی البته یک خصوصیت منحصر به فرد دیگر هم دارند و آن تمرکز فکری‌شان روی «روسیه» است. این یک دلمشغولی تقریبا دویست‌ساله روشنفکر روسی است. شما اگر رمان‌هایداستایفسکیوتالستویوتورگنیفو همتایان آنها را بخوانید مشاهده می‌کنید که همه آنها دل‌نگران وضعیت کشورشان هستند. این دل‌مشغولی تا دوران حاضر ادامه یافته است. روشنفکر روسی مدام به این فکر می‌کند که روس بودن یعنی چه؟ فضیلت‌ها و رذیلت‌های فردی و جمعی روس‌ها چیست؟ نقش تاریخی روسیه در جهان کدام است؟ و برای حل مسایل و مشکلات بنیادی جامعه روس چه باید کرد؟

نظام کمونیستی شوروی را برخی بر آمده از پویش ها و تلاش های روشنفکران روس می خوانند، خود لنین و یارانش چون تروتسکی یک وجه یا بعد قوی روشنفکری نیز داشتند. حتی برخی می گویند (مثلداریوش مهرجوییدر نوشته معروف روشنفکران رذل) که داستایوفسکی در رمان بزرگ شیاطین یا جن‌زدگان پیش‌بینی کرده بود که روشنفکرانی چون ستاروگین فروپاشی نظام تزاری را موجب می شوند. این پیش بینی تا چه حد درست بود؟ به عبارت دیگر نقش روشنفکران روس در برپایی نظام کمونیستی در این کشور تا چه اندازه بود؟
بدون شک انقلاب اکتبر در ۱۹۱۷ بدون تلاش‌ها و فداکاری‌ها و زحمات روشنفکران روسی نمی‌توانست پیروز شود. نباید فراموش کرد که رهبران اولیه شوروی و بنیانگذاران این حکومت، خودشان از زمره روشنفکران بودند. لنین، تروتسکی و بوخارین به عنوان تئوریسین‌های انقلاب اکتبر و رهبران این انقلاب از پس‌زمینه‌های فکری غنی برخوردار بودند که پایه و بنیادش مبتنی بر مطالعات و تحقیقات مداوم آنها در کتابخانه‌های عمومی شهرهای اروپای غربی بود. لنین خودش بیش از هر کس دیگری به نقش کلیدی روشنفکران روس در براندازی نظام تزاریستی واقف بود. او در این زمینه حتی از مارکس هم جلوتر زد زیرا مارکس بیشترین نقش را در براندازی نظام سرمایه‌داری به طبقه کارگران صنعتی می‌داد اما لنین گفت که برای ساقط کردن رژیم کهنه و برقراری نظام نو باید اولویت را به نقش پیشتاز روشنفکران داد. و باز از آیزایا برلین نقل قول می‌کنم که گفت «روشنفکران کسانی بودند که خون شهیدان‌شان بذر جنبش انقلابی را آبیاری کرده بود».

اما همین لنین که چنین ارج و قربی برای روشنفکران قایل بود به محض رسیدن به قدرت به صورت نظام‌مند شروع کرد به حذف تدریجی روشنفکران از فضای عمومی کشور. بالشویک‌ها در همان سال‌های نخست پس از انقلاب، در همان دوره‌ای که لنین زمام امور کشور را در دست داشت، هزاران نفر از اشراف، روحانیون،‌ کارشناسان، متخصصان، اساتید دانشگاه‌ها، هنرمندان، نویسندگان و فیلسوفان را دستگیر و تبعید یا اعدام کرد. بنا به دستور شخص لنین بسیاری از فیلسوفان و متفکران ضد کمونیست را سوار کشتی کردند- کشتی‌ای که بعدا به «کشتی فیلسوف‌ها» معروف شد و به پاریس و جاهای دیگر تبعید کردند. لنین که خودش به قدرت روشنفکران در تهییج مردم علیه ظلم و بی‌عدالتی آگاه بود به روشنفکران پس از انقلاب همچون یک قشر اجتماعی معاند و خطرناک نگاه می‌کرد. تا سال ۱۹۲۳، بیش از نیمی از اعضای آکادمی علوم روسیه یا مرده بودند یا در تبعید به سر می‌بردند.

در دوره‌ای که انقلاب و جنگ داخلی باعث کمبود شدید مواد غذایی شده و مردم با کوپن‌های جیره‌بندی مواد غذایی امور خود را می‌گذراندند، بسیاری از روشنفکرانی که رژیم وجودشان را «بلااستفاده» تشخیص داده بود به دلیل برخوردار نشدن از جیره و کوپن از گرسنگی مردند. لنین تا آنجا راه ستیز با روشنکفران را در پیش گرفت که حتی انتقادات مشفقانه دوست و همرزم قدیمی‌اش ماکسیم گورکی را هم نتوانست تحمل کند و او را هم مجبور به خروج از کشور کرد. حتی پس از پایان جنگ داخلی و آغاز نپ (سیاست‌های نوین اقتصادی) سرکوب و حذف روشنفکرانی که حاضر به حمایت بی‌قید و شرط از حکومت نبودند ادامه یافت. خیلی‌ها تصور می‌کنند که عصر لنین یک عصر طلایی برای هنرمندان و روشنفکران بود و همه گناه سرکوب روشنفکران را به گردن استالین می‌اندازند اما واقعیت این است که استالین در سرکوب روشنفکران راه لنین را ادامه داد. البته نمی‌توان انکار کرد که در دهه نخست پس از انقلاب اکتبر یعنی از ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۷ برخی آثار برجسته در عرصه‌های ادبی و هنری پدید آمد.

در عرصه ادبیات، کتاب «سواره نظام سرخ» نوشته ایزاک بابل، واقعا چشمگیر بود. یا در عرصه سینما فیلم‌های ارزنده آیزنشتاین جالب توجه بود اما اینها موارد استثنایی به شمار می‌‌رفت. حالا کاری به این نداریم که حتی این آثار برجسته جملگی در خدمت نظام کمونیستی بودند و از ایدئولوژی حاکم تبعیت و آن را تبلیغ می‌کردند. شاید تنها تفاوت بارز میان روشنفکران دوره لنین و روشنفکران دوره استالین این بود که گروه نخست حداقل از این آزادی برخوردار بودند که به همان سبک و سیاقی که خود می‌پسندیدند محصولات فکری خود را پدید آورند اما به تدریج روشنفکران شوروی حتی از این آزادی در سبک محروم شدند و کار به جایی رسید که نویسنده نابغه‌ای مثل ایزاک بابل صرفا به خاطر اینکه حاضر نبود در نگارش داستان‌هایش از سبک تحمیلی رژیم- سبک «واقع‌گرایی سوسیالیستی»- استفاده کند به دستور استالین زندانی و اعدام شد. شدت خفقان تا حدی بود که صرف حمایت روشنفکران از رژیم کفایت نمی‌کرد، بلکه آنها باید به همان سبک و سیاقی که رژیم می‌خواست آن را تبلیغ می‌کردند.

در کتاب به نقل از ناژدا ماندلشتام می‌خوانیم که در دوران استالینی همین روشنفکران مورد تحقیر قرار می‌گرفتند، چرا چنین بود و چطور شد که روشنفکرانی که در برپایی نظام جدید نقش موثر داشتند، این چنین در حاشیه قرار گرفتند؟
استالین از حیث جایگاه طبقاتی از یک اقلیت ستمدیده و تحقیرشده برخاسته بود و اصولا به هر گروه و فردی که از حیث فکری از او برتر بود با نگاهی عنادآمیز برخورد می‌کرد. جدای از این ویژگی، استالین به خوبی این نکته را دریافته بود که در یک رژیم مستبد بحث درباره موضوعات فکری (حتی موضوع‌هایی که هیچ ارتباطی هم به سیاست ندارند) موجب تقویت روحیه نقادانه در بین مردم می‌شود و همین می‌تواند اقتدار رژیم را به خطر بیندازد. اگر ملتی واجد روحیه‌ای انتقادی شود آن وقت ممکن است از این ابزار برای نقد قدرت حاکم بهره بگیرد و در نتیجه پایه‌های حکومت استبدادی را به لرزه درآورد. استالین به خوبی به این خطر آگاه بود و بنابراین تصمیم گرفت ریشه تفکر انتقادی را در روسیه بر کند و این کار را هم از عرصه فرهنگ و هنر شروع کرد. او اعلام کرد که از این پس وظیفه روشنفکران نه تفسیر کردن اصول مارکسیسم است نه بحث کردن درباره این اصول، بلکه آنها صرفا باید اصول مذکور را در قالب‌هایی جذاب برای توده‌های مردم خلاصه کنند.

وظیفه روشنفکر این بود که ارزش‌های مورد تایید رژیم را تبلیغ و ترویج کند؛ ارزش‌هایی مثل وفاداری، فرمانبری، انضباط و غیره. به این ترتیب روشنفکران کاملا به حاشیه رانده شدند. آنها از ترس جان‌شان یا به خاطر اینکه از گرسنگی نمیرند مجبور شدند به این وظیفه حقیرانه‌ای که استالین برای آنها تعیین کرده بود تن بدهند. رژیم از روشنفکران یا دقیق‌تر بگویم از تک‌تک آنها خواست که مهر تایید خود را پای اعدام‌ها و سرکوبگری‌های خونین رژیم بگذارند. تقریبا تک‌تک روشنفکران در اداره پلیس مخفی پرونده داشتند و رژیم آماده بود تا به محض مشاهده کوچک‌ترین اعتراض یا نافرمانی‌ای از جانب آنها این پرونده‌ها را باز کند و بر اساس اتهامات واهی و دروغین روشنفکر نافرمان را از صحنه روزگار حذف کند.

و متاسفانه اکثریت قریب به اتفاق روشنفکرانی که از تبعید و گرسنگی و اعدام‌های دوره لنین جان سالم به در برده بودند با رژیم استالین همکاری کردند. در دوره وحشت استالین همه تلاش روشنفکر روسی معطوف به زنده ماندن صرف بود. در این دوره هیچ اثر هنری یا ادبی قابل توجهی خلق نشد و تنها تعداد انگشت‌شماری از روشنفکران روسی بودند که جرات و توان مقاومت کردن در برابر رژیم را داشتند که اوسیپ ماندشتام از جمله آنها بود.

وقتی از روشنفکران روس در دوره استالین سخن می گوییم، خیلی کلی حرف می زنیم و دسته‌بندی‌های آنها را در نظر نمی گیریم، در حالی که به نظر می رسد در درون این روشنفکران بتوان موافقان و مخالفان و یا همراهان با انقلاب کمونیستی را از یکدیگر متمایز کرد. اگر اینچنین است لطفا به این دسته‌بندی ها اشاره کنید و بفرمایید ماندلشتام جزو کدام دسته بود و چه نسبتی با انقلاب و تحولات بعد از آن داشت؟
دسته‌بندی کردن روشنفکران روسی در این دوره البته کار دشواری است. اما یکی از دسته‌بندی‌ها که به نظر من تا حد زیادی با واقعیت تطبیق می‌کند، این روشنفکران را به چهار دسته زیر تقسیم می‌کند: دسته اول شامل روشنفکران طرفدار رژیم می‌شود. اینها کسانی هستند که با آثار هنری و ادبی خودشان رژیم شوروی را تبلیغ می‌کردند و از معروف‌ترین این افراد می‌توان بهماکسیم گورکی،ولادیمیر مایاکوفسکی،میخائیل شولوخفو آلکساندر فادایف اشاره کرد. دسته دوم شامل روشنفکران غیرطرفدار شوروی است. اینها کسانی هستند که به اصطلاح دست به یک مهاجرت درونی زدند و از کار کردن برای رژیم خودداری کردند و هر گاه فرصتی یافتند آثاری را خلق کردند که واقعا به آن باور داشتند. از چهره‌های معروف این دسته می‌توان از اوسیپ ماندلشتام، آنا آخماتووا وبوریس پاسترناکنام برد. دسته سوم روشنفکران «ضد شوروی» هستند که نمایندگان شاخص آنهابولگاکف، و پلاتونوف، یوگنی زامیاتین و تا حدی ایزاک بابل است. اینها کسانی هستند که در باطن امر با بلشویک‌ها مخالف بودند، هر چند که بعضا مجبور به پاره‌ای همراهی‌ها با رژیم می‌شدند. و بالاخره دسته چهارم روشنفکرانی هستند که از شوروی به اروپا مهاجرت کرده و در آنجا کتاب‌های خودشان را چاپ می‌کردند. از چهره‌های شاخص این دسته می‌توان به بونین، گیپیوس، مرشکوفسکی، بردیاییف، گئورکی ایوانف، آورچنکو و… اشاره کرد.

امید علیه امید در گفت‌وگو با بیژن اشتری

چه شد که ماندلشتام مغضوب واقع شد و به سیبری تبعید شد و چطور از خطر اعدام رهید؟
اوسیپ ماندلشتام شاعری بود که آیزایا برلین از او به عنوان «ادیب بزرگ روس» یاد کرده است. از نسل شعرای سمبولیست و از بنیانگذاران مکتب آکمئیسم بود. بسیاری از منتقدان ادبی روسیه ماندلشتام را «بزرگ‌ترین شاعر روسی قرن بیستم» لقب داده‌اند. انقلاب اکتبر ضربه بزرگی به ماندلشتام وارد کرد. او نمی‌توانست و نمی‌خواست که خودش و سبک و سیاق حرفه‌ای‌اش را با مقتضیات و ضروریات دوره انقلاب تطبیق دهد و در نتیجه به تدریج رو به انزوا رفت. آدم سرسختی بود که به استقلال هنری و حرفه‌ای خویش به شدت پایبند بود. حاضر به پذیرش کار سفارشی نبود و از تایید رژیم و انقلاب به شدت بیزار بود. در دوره ای چنان خودش را بیگانه از اجتماع اطرافش دید که برای تقریبا یک دهه هیچ چیزی ننوشت و هیچ شعری نسرود. به شدت پایبند ارزش‌های انسانی بود. در بیان عقاید و نظرات سیاسی‌اش بی‌پروا بود و به رغم ظاهر شکننده‌اش شجاعت مثال‌زدنی‌ای داشت.

رژیم با ایجاد انواع محدودیت‌ها سعی کرد عملا او را نابود کند. به او هیچ کاری ارجاع نمی‌شد و مطبوعات که تماما تحت کنترل رژیم بود هیچ اثری از او را چاپ نمی‌کردند. این فشارها به قدری ماندلشتام را عصبی کرد که او در سال ۱۹۳۳ شعری در هجو استالین نوشت و این شعر را برای حدود ۱۰ نفر از دوستان و آشنایانش خواند. پلیس مخفی از وجود این شعر آگاه شد و در مه ۱۹۳۴ ماندلشتام را دستگیر کرد. در آن زمان آدم‌ها را به جرم خلاف‌هایی بسیار کوچک‌تر از این اعدام می‌کردند و تصور می‌رفت که ماندلشتام هم به زودی اعدام شود. اما استالین در حرکتی کاملا غیرمترقبه از خودش «بزرگواری» نشان داد و دستور داد که ماندلشتام را فقط تبعید کنند و از کشتنش خودداری کنند. به این ترتیب دوره چهار ساله تبعید وی شروع شد. او این دوره تبعید را به همراه همسرش نادژدا با مرارت‌های فراوان سپری کرد اما از بخت بدش پایان این دوره تبعید مصادف شد با اوج‌گیری دوره ارعاب و ترور استالینی. رژیم دوباره ماندلشتام را به تبعید، این بار به سیبری، محکوم کرد اما وی که بر اثر دوره چهار ساله تبعیدش در وارونژ حسابی بیمار شده بود نتوانست سرما و گرسنگی تبعیدگاهش در سیبری را تاب بیاورد و در حالی که فقط ۴۸ سال بیشتر نداشت جان سپرد.

آیا ماندلشتام هیچ گاه با رژیم استالینی همکاری کرد؟
نه واقعا هیچ همکاری‌ای نکرد زیرا اگر همکاری کرده بود سرنوشتش مرگ در تبعیدگاه سیبری نبود. البته در ماه‌های پایانی عمرش در حرکتی نومیدانه برای نجات از سرنوشت محتومش شعری در وصف کانال دریای سفید نوشت؛ کانالی که رژیم با استفاده از نیروی کار مجانی زندانیان سیاسی ساخته بود. البته این شعر نتوانست جان ماندلشتام را نجات بدهد. در کتاب «امید علیه امید» مفصلا درباره این موضوع توضیحاتی داده شده است. اما همان‌طور که گفتم ماندلشتام هرگز نتوانست خودش را راضی کند که حتی در سطوح بسیار پایین و جزیی با رژیم و سیاست‌های فرهنگی‌اش همسو باشد.

ماندلشتام روشنفکری بود که به رغم فشارهایی که بر او بود هیچ گاه روسیه را ترک نکرد و در این کشور ماند. آیا در کتاب به این موضوع اشاره ای شده است؟ چرا چنین تصمیمی گرفت؟
برای ماندلشتام چندین بار این فرصت فراهم شد که از شوروی مهاجرت کند. او در جوانی به آلمان و ایتالیا سفر کرده بود و اگر دلش می‌خواست می‌توانست در این کشورها بماند. اما او پیوند عجیب و غریبی با روسیه داشت و به عنوان یک شاعر که جهان درونی‌اش منحصر به زبان روسی است تحمل زندگی در خارج از این جهان را نداشت. او خارج از محدوده زبان روسی هویتی برای خودش قایل نبود. ابزار بیانی‌اش کلمات روسی بودند و طبیعتا تنها در محدوده این زبان قادر به ادامه حیات بود. هرچند سفر کردن را خیلی دوست داشت و خودش را متعلق به فرهنگ هلنیستی و اروپایی می‌دانست اما علاقه‌ای به زندگی دایمی در خارج از روسیه نداشت. جالب است که بدانید یکی از مضامین همیشگی در شعرهای ماندلشتام «نگریختن از سرنوشت محتوم خویش» و «وفاداری به مصایب روسیه» است. او می‌دانست و مطمئن بود که استالین عاقبت وی را خواهد کشت اما با این حال هیچ تلاشی برای گریز از این «سرنوشت محتوم»اش نکرد.

اصولا ماندلشتام چه جایگاهی در روشنفکری روسیه داشت و آیا اهمیتش در ادبیات روسیه که به آن اشاره شده در زمان او هم شناخته شده بود؟
جایگاه بسیار رفیعی داشت. آنا آخماتووا، که خودش شاعر بزرگی بود و به ندرت حرف و سخن تاییدآمیزی از او درباره دیگر شاعران روسی شنیده‌ایم، در سال ۱۹۱۳، در زمانی که ماندلشتام یک شاعر جوان ۲۳ ساله بود درباره‌اش در نشریه آپولون نوشت: «ماندلشتام مسلما نخستین شاعر ما است». در اوایل قرن بیستم سه‌گانه گومیلیوف، آخماتووا و ماندلشتام حرف نخست را در ساحت شعر روسیه می‌زد. اما با ظهور انقلاب اکتبر و روی کار آمدن کمونیست‌ها، ماندلشتام به حاشیه رانده شد. در دوره استالین خیلی‌ها به علت سانسور شدید نام و آثار ماندلشتام حتی نام این شاعر را هم از یاد برده بودند اما در دهه ۶۰ میلادی و در دوره خروشچف زمانی که از شدت سانسور کاسته شد و یکی دو کتاب ماندلشتام چاپ شد به سرعت شهرت او احیا شد. ۳۰ هزار جلد از کتاب شعر او طی فقط یک روز در کتابفروشی‌ها نایاب شد. این را هم نباید فراموش کنیم که ماندلشتام نه فقط یکی از بزرگترین شاعران قرن بیستم بود بلکه نثری شگفت‌انگیز هم داشت. او به راستی سزاوار آن است که آثارش توسط نسل نو خوانده شود. به قول خودش:گفتار مرا همچون چاشنی دود و بلا حفظ کن،/ همچون صمغِ شکیبایی همگانی،/ همچون قطران پُر وجدان کار و تلاش/ گفتار مرا همچون چاشنی دود و بلا حفظ کن. [ترجمه شعر از آبتین گلکار]

در کتاب سه جا به ابوالقاسم لاهوتی شاعر و نویسنده ایرانی نیز اشاره شده است. او در این میان چه جایگاهی داشت و آیا سرنوشتی مشابه ماندلشتام داشت یا خیر؟
ابوالقاسم لاهوتی، شاعرایرانی دوره رضاشاه، یکی از شخصیت‌های جالب کتاب «امید علیه امید» است.
من برای اولین‌بار با خواندن این کتاب پی به زوایای ناگفته‌ای از زندگی لاهوتی بردم. لاهوتی پس از اینکه از چنگال رژیم رضاشاه به عثمانی گریخت، به شوروی مهاجرت کرد و در آنجا به گفتن شعر به زبان فارسی ادامه داد. لاهوتی کمونیست وفاداری بود و مردم تاجیکستان واقعا او را دوست می‌داشتند. لاهوتی در سلسله مراتب «اتحادیه نویسندگان شوروی» تدریجا تا آنجا پیش رفت که معاون این اتحادیه شد؛ که منصب بسیار مهمی بود. در واقع آدم‌های بزرگی مثل پاسترناک و شولوخف و… وضعیت امور زندگی و معیشتی‌شان زیردست لاهوتی بود.

جالب اینجاست که لاهوتی به رغم وفاداری‌اش به استالین رابطه بسیار خوبی هم با ماندلشتام داشت تا آنجا که به سراغ وی می‌رود و به او پیشنهاد می‌کند که شعری در وصف رژیم بگوید تا بلکه مشکلاتش با رژیم حل شود که ماندلشتام به حرف او گوش می کند و شعر را می‌نویسد اما نهایتا دردی از دردهای ماندلشتام را دوا نمی‌کند. نادژدا ماندلشتام در کتابش از خیلی‌ها بد گفته اما شاید ابوالقاسم لاهوتی تنها کسی است که وی به خوبی از او یاد کرده و لقب «شاعر مهربان ایرانی» را روی او گذاشته است. لاهوتی بعدا در تاجیکستان وزیر فرهنگ شد و حتی حالا هم که نظام کمونیستی شوروی ساقط شده لاهوتی همچنان در تاجیکستان چهره محبوبی به شمار می‌رود. اما درباره مقایسه لاهوتی و ماندلشتام، من شباهت چندانی از حیث نقش و تاثیرگذاری‌شان نمی‌بینم.

کتاب در ایران با استقبال فراوانی مواجه شده است. به نظر شما چرا چنین است؟
راستش را بخواهید اصلا تصور نمی‌کردم که در عرض فقط دو ماه، چاپ اول کتاب، با توجه به قیمت نسبتا گزافی که دارد، تمام بشود. تصور می‌کنم که این استقبال به دلیل علاقه‌ای است که روشنفکران ما از دیرباز به ادبیات روسیه و تاریخ این کشور دارند. ما در تاریخ کشورمان حزبی را داشته‌ایم که مهم‌ترین حزب سیاسی‌مان بوده است. منظورم حزب توده ایران است. در مقطعی از تاریخ به قول یکی از مورخان ایرانی قریب صددرصد روشنفکران ایرانی یا عضو حزب توده بودند یا سمپات این حزب. طبیعتا آنچه که مربوط به جامعه شوروی و به ویژه دوره استالین می‌شود برای ما ایرانی‌ها جالب توجه است. هیچ اندیشه‌ای به اندازه اندیشه‌های چپ و کمونیستی بر روی روشنفکران ما تاثیرگذار نبوده و به نظر من روشنفکران امروز ما نیز به صورت مستقیم یا غیرمستقیم هنوز تا حدی در زیر سیطره این اندیشه قرار دارند. کتاب در بردارنده تجربیات ملتی است که می‌تواند اطلاع یافتن از آن برای ما مفید باشد. خواندن تاریخ به ما یاد می‌دهد که از بسیاری از راه‌های رفته بی‌سرانجام خودداری کنیم.

 

 

 

 

۲۷۱۲

روایت‌هایی در مرز بین خواب و واقعیت | اعتماد

مجموعه ‌د‌استان «خودزنی» [اثرداوود آتش بیک]، مجموعه‌ای است خواندنی شامل شش داستان کوتاه که در هر کدام با شرایط ویژه‌ای از موقعیت به همراه مکان و زمان محدود در حد یک سکانس سینمایی روبه‌روییم و شاهد رویارویی با ماجرایی هستیم که در هر یک اتفاق می‌افتد.

خودزنی داوود آتش‌بیک

جوی خون
مخاطب در این داستان درگیر قتلی می‌شود که توسط یک مرد در پاساژی معمولی و پررفت‌وآمد اتفاق می‌افتد. قتلی به عمد که سایرین نظاره‌گر آن هستند و هیچ‌گونه دخالت و ارتباطی در حین واقعه از خود نشان نمی‌دهند. «کل پاساژ زل زده بودند به مرد لندهوری که جوراب زنانه سرش کشیده بود و پتک چرخان بالا سرش را می‌کوباند به ویترین کتابفروشی.» لحن راوی آن گونه خونسرد است که تنها خواننده را در این شرایط پرتنش و رعب‌انگیز درگیر احساس مقطعی می‌کند، چنان‌که با او هم سو می‌شود و تا پایان داستان به پیش می‌برد. گویی در داستان اتفاق مهم در حاشیه قرار و همه‌چیز پیرامون آن شکل می‌گیرد. بی‌اعتنایی راوی همراه با شخصیت‌های مجاور هم‌صنف مقتول داستان را می‌سازند چرا که شاهد ادعا و قضاوت‌های آنان در ارتباط با قتل می‌شویم و مهم‌تر اینکه هر شخصیت قضاوت دیگری را لوث می‌کند. در پی این روایت دردی است همراه با فراگیری عمل قتل در محل عبور افراد که همانا پاساژ است و در کنار جریان معمول زندگی، داستان خاتمه می‌یابد.

گوش
شخصیت این روایت که یکی از شاخص‌ترین داستان‌های مجموعه است، در کنار حرفه لطیف نگهداری گل در گلخانه، زمان رانندگی با پیرمردی تصادف می‌کند و گوش کنده شده بی‌جانش را کنار گلدان شمعدانی جاندار در دستمال کاغذی پنهان می‌کند و همین حس غریبی را به مخاطب القا می‌کند. یک موقعیت خاص نمایشی در یک زمان محدود که با تصویرپردازی از بار روایت کم می‌کند و مرزی بین خواب و واقعیت را در شرایط هیاهو و وحشت به جای می‌گذارد. ذهنیت شخصیت در کنار بارش باران کابوس را به واقعیت نزدیک می‌کند و در فکر او در پی اتفاق افتاده نقشی از چرایی و اگرها و شاید‌ها، حک و جذابیت اثر را افزون می‌کند. شخصیت فاقد نام اثر به‌علت ازدحام مسائل تنها قادر به مرور لحظه‌ای آنها در ذهنش است و به همین علت در جایی وادار به قتل می‌شود و جنازه را دفن می‌کند تا ردی از خود بر جای نگذارد و این عمق فاجعه است، چرا که تنها دلخوش به دست آوردن کسی است که دوستش دارد و می‌خواهد زنده بماند. در جایی توجیه‌پذیر می‌شود؛ آنجا که به خاطر مسائل بی‌شمار از عاطفه تهی و هر ناممکنی برایش ممکن می‌شود. انتخاب راوی از جانب نویسنده و لحن به جای او به داستان جذابیت بخشیده است. صحنه پایانی داستان نشان از افتادن شخصیت در سیکلی پایان‌ناپذیر دارد. «سعی کرد به روزهای بعدی فکر کند؛ به صافکاری کاپوت ماشین، عوض کردن روکش‌ها، … ولی اگر نتواند گوش را پیدا کند چی؟»

خودزنی
در این داستان، با شخصیت‌هایی در ارتباط هستیم که روایت را می‌سازند؛ یعنی با حضور آنها و با تعلیق در بیان مرگ شخصیت اصلی به دست خود، دیگر شخصیت‌ها به تصویر کشیده می‌شوند. آنها توجهی به واقعه انجام‌شده ندارند بلکه به دنبال دریافت حق خود (پول) از شخصیتی هستند که به واسطه او با شخصیت اصلی مربوط می‌شوند. بیان روایت و وجود صحنه‌های به دور از تصنع فضایی ملموس و واقعی را برای خوانندگان رقم می‌زند گویی که مخاطب با موجودیت شخصیت‌ها همذات‌پنداری می‌کند و نمی‌تواند از صحنه خارج شود. سرنوشتی که رقم می‌خورد همین است که شاهدیم، سرانجامی گم و نامشخص حول محور نامعلومی که به درستی پیش می رود. لحن شخصیت‌ها با کاراکتر آنها این‌همانی دارد و همه‌چیز بدون اغراق و کم‌وکاستی در جای خود قرار می گیرد و سرانجام روایت هم با بی‌سرانجامی برای شخصیت‌ها و مخاطبان خاتمه می‌یابد.

در اینجا به بررسی این سه داستان از این اثر بسنده می‌کنیم و مانده را برای خوانندگان می‌گذاریم. نکاتی که این مجموعه را باارزش می‌کند وجود داستان‌های واقعی و فضاهای ملموس آنهاست که مخاطب با عنوان‌های شخصیتی و خلق‌وخوی آنها به جلو می‌رود. با وجود فضای وحشت‌زا، هول وهراس مخاطب را نمی‌گیرد چرا که نویسنده با نمایش مقصر و غیرمقصر دنبال وقایعی است که انسان در موقعیت‌های خاص تن به انجام آن می‌دهد که چرایی آن هم جواب داده می‌شود.

تصویرسازی در پی روایت همانا زبان متن در اختیار روایت داستان‌ها و باعث به وجود آمدن فضای غالب بر آنهاست که عاری از وجود رنگ‌وبویی از دخالت راوی در نقش پذیری ثابت انسان در بیان است. داستان‌های این مجموعه رنگ و بیان لغات دراماتیک ندارند که خواننده تحت تاثیر احساسات قرار بگیرد، بلکه او با خواندن‌شان به عمق فاجعه پی می‌برد که خود امتیازی بر این اثر است. در پایان هر روایت مخاطبان با رجوع به ذهن خود قادر به تفکیک اصل ماجرا می‌شوند. تصویر‌های تکان‌دهنده یادآور واقعیاتی هستند که چه عمدی و چه غیرعمدی اتفاق می‌افتند که بیانگر این‌همانی شرایط موجود انسان‌ها با شرایط به وجود آمده‌اند. وقتی انسان در موقعیتی خاص قرار می‌گیرد دست به عملی به دور از آنچه بخواهد می‌زند و هر روایت چگونگی رخداد با وضعیت پیش آمده است. علت بودن به بهای عمل وحشتناک نمایش آسان‌ترین راه در دشوارترین موقعیت ذهنی است.

 

 

 

 

تلنگری برای بازنگری دوباره در زندگی

مریم شهبازی
خبرنگار
چهارراه مملو از ماشین‌های منتظر برای عبور از چراغی است که سبز شده، اما او ایستاده! آن‌هم درست وسط دو لاین خیابان. بوق‌های ممتد و حتی داد و بیداد راننده‌های دیگر برای حرکتش بی‌نتیجه است. بعضی پیاده می‌شوند تا ماشینی را که به نظر عیب فنی پیداکرده  به سمتی از خیابان هل بدهند تا راهبندان برطرف شود. به سمت راننده می‌روند، اما او هراسان سرش را به اطراف می‌چرخاند و چندکلمه‌ای را فریاد می‌زند: «من کور شده‌ام!» این ماجرای آغاز رمانی است که «ژوزه ساراماگو»، خالقش را به جایگاه رفیعی از ادبیات جهان رساند. چند سطری که خواندید عیناً از کتاب نیامده، خلاصه‌ یکی-دو صفحه نخست «کوری»، شاهکار این نویسنده پرتغالی و از برندگان نوبل ادبیات است. صحبت از این‌که «کوری» در چه ژانر یا تقسیم‌بندی موضوعی قرار می‌گیرد کار ساده‌ای نیست چراکه می‌توان آن را از زاویه‌های مختلف جامعه‌شناختی، روان‌شناختی و سیاسی بررسی کرد، اما آن جنبه‌اش که شاید بیش از همه به کار این روزهای ما بیاید و البته شرایطی که کرونا به جامعه جهانی تحمیل کرده، تأثیری است که از اواسط کتاب بر ذهنمان‌ تلنگر می‌زند. کوری روایتی از مردمی است که به‌یک‌باره گرفتار شرایط عجیبی می‌شوند. یک‌به‌یک کور می‌شوند.کوری همچون ویروس از فردی به فرد دیگر سرایت می‌کند و به‌سرعت همه‌جا را دربرمی‌گیرد. دراین‌بین یک نفر بینا می‌ماند! همسر مرد چشم‌پزشکی که پیش از همه متوجه شرایط غیرعادی می‌شود و تلاش می‌کند به مقامات بالا وضعیت خطرناک پیش‌رو را هشدار بدهد. تنها زن دکتر است که تا پایان داستان می‌بیند و او همان کسی است که در نقش منجی ظاهر می‌شود. آنچه دراین‌بین بیش از همه خودنمایی می‌کند چگونگی سقوط یک جامعه متمدن به ورطه سقوط اخلاقی و انسانیت است. به‌رغم فجایعی که بر مردم می‌گذرد اما این کوری دائمی نیست، اما وقتی رهایی از آن آغاز می‌شود که به دید تازه‌ای از خود و هستی دست پیدا می‌کنند. شاید بهترین شکل تبلور این تغییر یا شاید بهتر است بگوییم خودشکوفایی آنجا نمایان می‌شود که زن دکتر می‌گوید:«من فکر می‌کنم ما کور نشده‌ایم. ما کور هستیم. کور، اما بینا.کورهایی که می‌توانند ببینند، اما نمی‌بینند.» او در شرایطی به این بینایی حقیقی دست می‌یابد که برطرف شدن تدریجی کوری را شاهد می‌شویم. برای درک بهتر آنچه در «کوری» می‌گذرد باید به سراغ مطالعه‌اش بروید. حتی اگر پیش‌تر آن را خوانده‌اید بد نیست بازخوانی دوباره‌ای از آن در شرایط فعلی و در نگاه مجدد به زندگی‌مان داشته باشیم. خبر خوب برای آن‌هایی که فرصت مطالعه نسخه چاپی آن را ندارند این‌که در اپلیکیشن‌های فروش کتاب همچون «فیدیبو» و «طاقچه» می‌توانید از شنیدن نسخه خلاصه شده نمایش صوتی آن لذت ببرید، کاری از گروه نمایشی «آوای آپامه» که در ۱۰ قسمت ساخته و در دسترس علاقه‌مندان قرارگرفته است.
نمایش صوتی «کوری»
برگرفته از رمان «کوری» نوشته «ژوزه ساراماگو»
کاری از گروه آپامه

درباره کتاب «پروازهای زیرزمینی» نوشته بن. اچ. وینترز

سیاه علیه سیاهان

مریم طباطباییها مترجم

«پروازهای زیرزمینی» رمان پرفروشی است که این پرسش را مطرح می‌کند: اگر جنگ داخلی هرگز اتفاق نمی‌افتاد، آمریکای امروزی چگونه خواهد بود؟ بن. اچ. وینترز جرات می‌کند و در رمان خود برده‌داری و تخیل را  درهم می‌آمیزد.
در تریلر هیجان‌انگیز آقای وینترز «پروازهای زیرزمینی»، یک شکارچی سخاوتمند به‌نام ویکتور مسیر پناهندگان را برای سرویس پلیس ایالات متحده پیگیری می‌کند. اما این ماموریت مانند گذشته او پیچیده است: افرادی که او آنها را تعقیب می‌کند برده‌هایی فراری هستند. جرم آنها پس‌زدنِ یک زندگی اجباری است. و البته خود ویکتور که زمانی یکی از آنها بوده است. از همان زمان که آقای وینترز شروع به نوشتن کرد، می‌دانست که «پروازهای زیرزمینی» بسیار کتابی خلاقانه و به‌شدت خطرناک است. این رمان به موضوع تاسف‌برانگیز تبعیض نژادی در آمریکا می‌پردازد. این اتفاق در ایالات متحده امروزی که در آن جنگ داخلی هرگز رخ نداده و برده‌داری در چهار ایالت آن قانونی است رخ داده و این داستان توسط یک برده‌دار سابق روایت می‌شود که برای آزادی خود هزینه‌های سنگین اخلاقی پرداخته است.
«پروازهای زیرزمینی» جزو مجموعه آثار خیالی در مورد برده‌داری و میراث ماندگار در آمریکاست. انتشارات آلفرد ناپف اولین رمان بلندپروازانه خود را منتشر کرد؛ داستانی در مورد تاثیر برده‌داری بر دو خواهر ناتنی و نسل‌های بعد و فرزندان آنها. در نقطه مقابل این رمان، اولین رمان از ناتاشا دئون به نام «گریس» به چاپ رسید که راوی آن روحِ یکی از بردگان سابق است. و انتشارات دابل.دی هم که کتاب «راه‌آهن زیرزمینی» را منتشر کرد که درباره برده‌ای به نام کورا است. او از مزرعه‌ای در جورجیا فرار می‌کند و از طریق یک راه‌آهن زیرزمینی که نه‌تنها یک خط بلکه یک شبکه واقعی زیرزمینی از تونل‌ها و ایستگاه‌های متصل به یک قطار قدیمی است، به شمال فرار می‌کند. تمام این رمان‌ها با راه‌هایی که شبکه برده‌داری کشور را شکل داده دست‌وپنجه نرم می‌کنند، اما رویکرد آقای وینترز موضوع را به یک نتیجه تکان‌دهنده می‌رساند.
لو گروسمن، منتقد کتاب و نویسنده مجموعه داستان‌های فانتزی «شعبده‌بازان» می‌گوید: «وینترز به‌طور مستقیم درگیر یکی از مهمترین موارد مهم در حال حاضر در این کشور است. او یک نویسنده سفیدپوست است که به دنبال سوال درمورد سیاه‌پوست‌بودن در آمریکاست. این یک کار جسورانه و وحشتناک است.» آقای وینترز می‌گوید: «کشور ما هنوز با میراث برده‌داری سروکار دارد. همانطور که درمورد این موضوع تحقیق کردم، فهمیدم که می‌خواهم این ایده مجازی را که هنوز برده‌داری با ماست بگیرم و آن را بسط بدهم.»
آقای وینترز سعی کرد این داستان را در روند تحقیقاتش هم بیاورد تا بتواند فرضیه این عمل وحشیانه را ثابت بکند. او کتاب‌هایی چون «اقتصاد سیاسی برده‌داری» و تاریخچه‌هایی مانند «طرح توطئه علیه آمریکا» از فیلیپ راث و کتاب «مردی در قلعه بلند» اثر فیلیپ کی دیک را خواند. آثار کلاسیک ادبیِ رالف الیسون، تونی موریسون، جیمز بالدوین و زورا نیل هرستون را هم مطالعه و بازخوانی کرد.
او فهمید که تغییر چند رویداد مهم تاریخی، می‌تواند تاثیری ناگهانی بر فرهنگ، اقتصاد و سیاست آمریکا داشته باشد. او پیش از شروع به کار، از یک جدول زمانی که در آن لینکلن در سال ۱۸۶۱ مورد اصابت گلوله قرار گرفت، طرح‌برداری کرد که طبق آن،  لغوِ برده‌داری برای همیشه در قانون اساسی ثبت شد.
ماجرا از ملاقات او با ویکتور آغاز شد، به نظر می‌رسید که او یک شخصیت کلاسیک از یک داستان پلیسی سفت و سخت است؛ شخصیتی با یک تنهاییِ غیرقابل نفوذ، بدبین با گذشته‌ای تاریک. اوایل داستان مشخص می‌شود که ویکتور قبلا فردی محکم و مقید به کار بوده است. آزادیِ بی‌قیدوشرط او توسط آقای بریج، داشتن چهره‌ای در سایه‌ها با همکاری کلانترهای فدرال، او را برای پیداکردن بردگان فراری مناسب نشان داد و استخدامش کرد. ویکتور که در کار خود سرآمد است و بیش از
۲۰۰ نفر را اسیر کرده، به یک جنبش لغو برده‌داری که به آن خطوط هوایی زیرزمینی می‌گویند ملحق شده و سپس مجبور به مقابله با همدستان خود می‌شود.  به گفته آقای وینترز، نوشتن از اول‌شخص بسیار طبیعی است؛ چون با سنت‌های داستان‌های رمزورازدارِ نوآور بسیار منطبق است. آقای وینترز یادآوری می‌کند: هیچ‌کس سعی نکرد در رابطه با این داستان با من حرف بزند، اما همسرم یک‌آن گفت: «اوه پسر تو بهتر بود سیاه‌پوست می‌بودی!» آقای وینترز می‌گوید: «تمام شکل هنری این اثر مربوط به همدلی است. نه، من هرگز نخواهم فهمید که یک سیاه‌پوست واقعا چگونه است، اما می‌توانم از طریق تخیلاتم این فرد را خلق کنم و این کار من است.»
و به نظر می‌رسد که بن.اپ. وینترز در «پروازهای زیرزمینی» توانسته یک شخصیت منحصربه‌فرد را خلق کند تا هم داستانِ برده‌بودن خودش را روایت کند، هم زمانی که مجبور می‌شود با پلیس فدرال برای یافتن برده‌های فراری کمک کند.
نـــــــام کتـــاب:
پروازهای زیرزمینی
نویسنده: بن. اچ. وینترز
مترجم: مینا محمودی
ناشر: خوب

 

 

 

 

علیه مردسالارین‌

سیمین ورسه/مترجم/آرمان ملی- گروه ادبیات و کتاب: کیت شوپن (۱۹۰۴-۱۸۵۰) هرچند در عمرِ نسبتا کوتاهش به کنشگریِ اجتماعی و سیاسی نپرداخت، اما به دلیل موفقیتِ ادبی‌اش در به‌تصویرکشیدن زنانی که در جامعه‌ زیرِ سلطه‌ و یکه‌تازی مردها تابوهای جنسیتی را می‌شکنند و به جست‌وجوی هویتِ انسانیِ مستقل خود برمی‌آیند، نامش با جنبش فمینیسم گره خورده است. اولین رمان شوپن با درونمایه‌ ازدواج‌های نافرجام و اعتیاد به الکل در سال ۱۸۹۰ منتشر شد، که موفقیت چندانی برایش به دست نیاورد. پس از آن، دو مجموعه‌داستان کوتاه از او (در سال‌های ۱۸۹۴ و ۱۸۹۷) منتشر شد که تصویرگر زندگی فرانسوی‌تبارها و دیگر اقوام ساکن لوئیزیانا (زادگاه او) بود و شهرتش را به‌عنوان نویسنده‌‌ای بومی‌نگر به تثبیت رساند. بااین‌حال، این شهرت و زندگی اجتماعی دلگرم‌کننده‌ ناشی از آن در سال ۱۸۹۹ با انتشار دومین رمانش، «بیداری»، دستخوش تزلزل شد. ادنا پونتلیه، قهرمانِ زنِ داستان که همسر و مادری جوان و کم‌وبیش ناخشنود از زندگیِ به‌ظاهر بی‌کم‌وکاست خویش است، به کاوش در عواطف و تمایلات شخصی و هنری خود می‌پردازد و در آستانه‌ نوعی «بیداری» و توهم‌زدایی از خود و دنیای پیرامونش قرار می‌گیرد. معرفیِ چنین شخصیتی که معیارهای مقبول جامعه در پیوند با زنان را به چالش می‌گرفت، از سطحِ انتظارات خوانندگان و منتقدان محافظه‌کارِ شوپن فراتر بود و این جسارت را تاب نیاوردند و موجب فراموشی او آثارش شد تا اینکه در نیمه دوم سده بیستم، کیت شوپن و قلم شاعرانه و تفکر پیشروی او از نو کشف شد، به‌ویژه دومین رمانش «بیداری» که امروزه به یکی از متون کلاسیک جنبش فمینیسم در آمریکا تبدیل شده و به‌نوعی بیانگر این جمله معروف است: «فمینیستی زندگی کن!» تا به امروز سه ترجمه در ایران و افغانستان از رمان «بیداری» شده. آخرین ترجمه‌ای که‌ به‌تازگی صورت گرفته، ترجمه فرزانه دوستی است که از سوی نشر بیدگل منتشر شده است.

 

 

در ابتدای رمان «بیداری»- رمان فمینیستی بزرگ کیت شوپن در زمینه هویت و خودآگاهی که با گذشت ۱۲۰ سال از انتشار آن همچنان ضربان دارد- شوهرِ قهرمانِ داستان، دعوایی به راه می‌اندازد. تمام بعدازظهر را در یک کازینو سپری کرده و اکنون نیمه‌شب است، ورق‌بازی باعث شده لئونس «روحیه بالایی داشته باشد و خیلی وراجی کند.» همسرش را برای دری‌وری‌گویی و نقل شایعات از خواب بیدار می‌کند، اما او خواب‌آلود و نصفه‌نیمه جوابش را می‌دهد. لئونسِ عصبانی که همچنان قصد تحریک همسرش را دارد ادعا می‌کند پسر خوابیده‌شان تب کرده است. وقتی ادنا به شک می‌افتد لئونس او را مادر بدی خطاب می‌کند. ادنا مثل فنر از جا می‌پرد تا به بچه سر بزند، درحالی که لئونس به هیچ وجه نگران نیست و از سیگار برگ خود لذت می‌برد. کمی بعد، آقای پونتلیه به سرعت به خواب می‌رود درحالی‌که خانم پوتلیه کاملا بیدار است.
بیداری از چه؟ بعد از دعوا، ادنا به بالکن رفته و به شدت گریه می‌کند. «ظلم وصف‌ناپذیری که در بخش ناآشنایی از خودآگاهی خود احساس می‌کند تمام وجودش را از یک غم مبهم لبریز می‌کند.»
هرچه هست، به طرز غیرقابل توصیفی ناآشنا و مبهم است. بااین‌حال می‌توان تا حدودی آن را ظلم و اندوه نامید. ادنا به مرزهای قلمروی ناشناخته آگاهی خودش نزدیک می‌شود. از ادنا به عنوان کسی که از زبان برای نشانه‌گذاری بی‌نشانه‌ها استفاده می‌کند نام برده می‌شد- مانند حوا، مانند زنانی که دهه‌ها قبل در سنکا فالز جمع شده بودند، مانند بتی فریدان و آدری لورد در دهه‌ها بعدتر و حتی مانند کلودیا رانکین.
بیداری نه‌تنها استعاره‌ای از دسترسی به بخش‌های ناشناخته ناخودآگاه یک فرد است، بلکه از حقیقت مدفونِ جامعه ما سخن می‌گوید؛ همان حقیقتی که در جنبش «جان سیاهان مهم است» به‌منصه ظهور رسید. در تاریخ ۹ ژانویه ۲۰۱۶ ، در باتون‌روژ – نه‌چندان دور از جزیره بزرگ این رمان- دیرِی مکینسون حین اعتراض به اعدام فراقانونی آلتون استرلینگ توسط پلیس دستگیر شد. مکینسون دستگیری خود را از پریسکوپ [یک اپلیکیشن برای بخش مستقیم  زنده ویدیویی] پخش کرد و بینندگان از سراسر جهان او را با دستبند پلیس و تیشرتی که رویش نوشته بود «بیدار بمان» تماشا کردند. کاشانا کالی درباره وجه تاریخی این عبارت می‌نویسد:« سیاه‌پوست بودن یعنی فاصله بین زندگی خودت و آنچه در آمریکا به عنوان زندگی نرمال و پذیرفته‌شده پیدا می‌کنی.»
ساختارهای دستوری مبتکرانه مانند «بیدار بمان» و «بیداری» در مبارزات مداوم و عدالت‌خواهانه‌ای مانند «جان سیاهان مهم است» و همچنین جنبش‌های پس از آن، از جمله تقویت جنبش‌های زنان و طغیان فعالیت‌های چپگرایان آمریکایی برای دیده‌شدن، مشارکت و تعیین سرنوشت افراد حاشیه‌نشین در تمام سطوح زندگی مدنی تجسم می‌یابد. پژواکِ بین این لحظه و آگاهی گسترده‌ای که رمان «بیداری» نماینده آن است طنین‌انداز می‌شود. بیداری و آگاهیِ امروز جوامع یک نسبت خویشاوندی با رمان «بیداری» دارد، هردو بر خِردی تاکید دارند که در عین نهفتگی در همه‌جا حی و حاضر است.
رمان‌ها نه دستورالعمل‌اند نه ستونِ مشاوره جراید، با وجود این، بررسیِ مجدد تحولِ به‌بارنشسته در یک کتاب سترگ مانند «بیداری» مفید به نظر می‌رسد؛ در اینجا، فمینیسم آرزو دارد استعاره‌های تفرقه‌انگیز خود را پشت سر بگذارد، ریا و شکست‌های اخلاقی خود را اصلاح و در برابر تعاملات بدبینانه‌ای که خواهان تبدیل جنبش به ابزاری برای بازاریابی است مقاومت کند. بقای فمینیسم مستلزم پذیرش آگاهی درونی و بیرونی و تبدیل‌شدن به یک مبارزه مشترک عدالتخواهانه در میان همه گروه‌ها است، کرنشاو آن را «تقاطع باوری» می‌نامد. با توجه به این نکته، ضرورت مطالعه رمان «بیداری» را احساس می‌کنیم، یک کتابِ مقدسِ آگاهی‌بخش برای خیلی از افراد، دقت کنید: چه چیزی ما را بیدار می‌کند؟
در ژوئن ۱۸۹۹، روزنامه صبح واشنگتن‌تایمز در بررسی کتاب «بیداری» نتیجه گرفت: «عامل کتاب بیداری یک مرد است، رابرت لو برون.» درحقیقت، همانطور که نسل‌های خوانندگان مشاهده کرده‌اند، عامل بیداریِ ادنا، خودِ ادنا است: بدنش، دوستانش، هنرش و اوقات او در طبیعت. بیداریِ ادنا از بیرون خانه و با فرار از ساختارهای مردسالارانه به سوی چشم‌اندازهای شکل‌نگرفته حسی، متعالی و ماورالطبیعه  شروع می‌شود. ادنا در خلیج شنا می‌کند، در تختخواب ننومانندی پژمرده می‌شود، به بالکن فرار می‌کند، جایی که صدایی جز ندای جغد پیر بر فراز درختان بلوط آبدوست و صدای جاودانه دریا وجود ندارد.»
او صدای جاودانه خود را در فضاهای خواهرخواهی پیدا می‌کند. دوستی‌های زنانه ادنا مشوق جاه‌طلبی‌های هنری و محل اعترافات اوست. ادنا با دوست رک و بی‌پروای خود مادام راتینگل کنار دریا نشسته و می‌تواند تنها پیش خودش به بی‌انگیزگی مادرانه‌اش اعتراف کند: «او به شیوه‌ای نابرابر و دمدمی به فرزندان خود علاقه داشت.» ادنا می‌داند که برخلاف دوست شاداب و همواره باردار خود از «زنانگی مادرانه» بی‌بهره است. اگر ادنا تصویری از مریم مقدس نباشد پس با حساب جوِ مردسالارانه باید یک زن بدنام باشد. پس هرچه بادا باد، ادنا خودش را به سمت یک رابطه بی‌روح با رابرت می‌کشاند.
برای اینکه ادنا بفهمد هرگز به طور واقعی بر بدن و روح خود کنترل نداشته به تنهایی و انزوا احتیاج دارد (عنوان اصلی رمان «یک روح منزوی» بود.) یکی از لحظات جسورانه ادنا در کتاب زمانی است که به‌رغم سرزنش‌های مردسالارانه از طرف رابرت و لئونس که هرکدام بر ملازمت او اصرار دارند، او حاضر نمی‌شود از جای خود تکان بخورد. قدرت اراده ادنا حتی در این اتاق کوچک و محقر نیز شعله می‌کشد، همانطور که ویرجینیا وولف تقریبا سی سال بعد آن را با عبارات معروف خود بیان می‌کند. در این محراب خاموش، ارواح خلیج با ادنا نجوا می‌کنند. صبح روز بعد او راهی برای تنها‌بودن با رابرت پیدا می‌کند. بیداری و هو‌سرانی‌های بی‌محابا در رمان شوپن بسط می‌یابد.
ادنا پس از بازگشت به خانه خود در نیواورلئان، تعاملات اجتماعی‌ای  را که از زنان سفیدپوست طبقه بالای دوره ویکتوریایی انتظار می‌رود با نقاشی، پیاده‌روی، قمار، مهمانی‌های شام، نوشیدنی‌های الکلی، خشم، تنهایی و رابطه معامله می‌کند. او سنت و انتظارات مردسالارانه را به نفع هنر، موسیقی، طبیعت و دوستان صمیمی خود کنار می‌زند. همه اینها موجب می‌شود تا خودش و خواسته‌هایش را در نظر بگیرد. یکی از دوستانش حرف حکیمانه‌ای می‌زند: «پرنده‌ای که بالاتر از سنت و تعصب اوج می‌گیرد باید با‌ل‌های محکمی داشته باشد.» آیا ادنا چنین پرنده‌ای است؟ پرسش اصلی رمان همین است، پرسشی که نویسنده از پاسخ قطعی به آن امتناع می‌ورزد. شوپن اجازه می‌دهد ادنا آزادی را احساس کند و در عین حال خودش را نشناسد. زنانِ رمان شهودِ ادنا را عیان می‌کنند. سرانجام ذهن و جسم ادنا باهم یکی می‌شود.
«بیداری» کتابی است که شما را می‌خواند. شوپن به خوانندگانش چیزی را القا نمی‌کند. برخلاف گوستاو فلوبر در «مادام بووآری»، شوپن از محکوم‌کردن صریح قهرمان زن داستان خودداری می‌کند. منتقدان به خصوص از این موضوع ناراحت بودند. بسیاری خودداری شوپن از قضاوت در مورد ادنا را غفلت نویسنده تفسیر کردند و آن را به عنوان دعوت علنی برای انجام این کار در نظر گرفتند. موضع انتقادی جنسیتی نسبت به ادبیات مکتوب نویسندگان زن پدیده‌ای است که تا به امروز نیز ادامه دارد. خصوصا جایی که ادنا به صراحت از مادرانگی دمدمی‌مزاج خود صحبت می‌کند و شوپن با تیزبینی به پویایی رعب‌آور پیوند مادر با فرزندانش اشاره می‌کند: «گاهی با اشتیاق آنها را به سینه خود می‌چسباند و گاهی آنها را فراموش می‌کرد.» این موضوع خوانندگان را ناراحت می‌کند، زیرا آزادی‌ای که ماحصل فراموشی موقت فرزندان است صرف یافتن فضای خالی در ذهن شما، برای نقاشی، داستان، ایده‌پردازی یا لذت جنسی می‌شود. فراموش‌کردن فرزندان و یادآوری خود اقدامی انقلابی بود که هنوز هم ادامه دارد.
ادنا پونتلیه با بدن خود آنچه را که می‌خواهد انجام می‌دهد حداقل سه بار در کتاب رابطه خوبی دارد. اما اقدام انقلابی‌تر، تمایل به برقراری رابطه است. ادنا، که توسط جهان طبیعی، هنر و دوستان صمیمی بیدار شده، به جای توجه به خواسته‌های جامعه مردسالار، شروع به توجه به خواسته‌های خودش می‌کند. تمایلات ادنا مکانیسم رهایی از شرایط قبلی است. تجربه نفسانی قهرمان زن داستان هم معنوی هم سیاسی است. همانطور که سارا احمد در مانیفست خود تحت عنوان «فمینیستی زندگی کن!» استدلال می‌کند، شهودِ سیاسی نه از کلاس، بلکه خیلی زودتر و با احساسات جسمانی آغاز می‌شود: «فمینیسم می‌تواند از جسم ما شروع شود، جسمی که در ارتباط با یک جهان باشد»؛ جسمی که با یک جهان در تماس است مانند یک شعله ظلم را احساس می‌کند و واکنش نشان می‌دهد. برای زنان، افراد بدون هویت جنسی یا متعلق به طیف‌های مختلف هویت جنسی و افراد رنگین‌پوست، کسانی که به گفته کالی در حدفاصل بین تجربه خودشان از زندگی و روایت تعریف‌شده از زندگی یک آمریکایی معمولی زندگی می‌کنند، لذت‌جویی و داشتن احساسات را سبکسری و خودشیفتگی نمی‌دانند، بلکه یک جهت‌گیری مجدد اساسی می‌پندارند. بینش لحظه‌ای انسان از این انگیزش پیروی می‌کند. ادنا با پرداختن به احساسات و غور در اندیشه‌های خود، قطب نمایش را مجددا تنظیم می‌کند تا نه‌تنها محنت مردسالاری را نشانه نرود، بلکه شمایل جدیدی را رو به سوی لذات خویش پیدا کند.
مانند ادنا، کیت شوپن به هر قیمتی هر کاری که می‌خواست با ذهن خود انجام داد و برایش گران هم تمام شد. در سال ۱۸۹۹، «بیداری» حق‌التالیف ناچیزی معادل ۱۰۲ دلار دریافت کرد برابر با ۳۰۰۰ دلار امروز. اندکی پس از انتشار، این رمان کلاسیک از چاپ خارج شد و قرارداد بعدی کتاب شوپن لغو شد. شوپن پس از یک روز گرم و طولانی که همراه پسرش در نمایشگاه جهانی سنت لوئیس سپری کرد، در سن ۵۴ سالگی بر اثر خونریزی مغزی درگذشت. فعالیت او در حوزه چاپ و نشر حدود ۱۴ سال به طول انجامید. او خود را در میان پیشگامان ادبیات و اندیشه فمینیستی قرن بیستم تثبیت کرد. او به ما نشان داد که زندان پدرسالاری شما را می‌کشد، یا به کُندی یا خیلی سریع، نشان داد چگونه خود را از این زندان بیرون بیاورید. او گی دوموپوسان را به عنوان «مردی که از سنت و اقتدار فرار کرده بود» تحسین کرد و ما تا ابد بحث خواهیم کرد که آیا ادنا مجاز به این فرار است، آیا او راهی را به ما نشان نمی‌دهد جز راه آزادی. در مورد شوپن، شکی نیست که او موقع نوشتن آزاد و رها بود و اجازه میداد ذهنش گشوده شود. هیچ‌کدام از اینها تصادفی، از روی حماقت یا هوی و هوس یا خاطره‌نویسی نیست. کیت شوپن می‌دانست دارد چه‌کار می‌کند.

اشتراک گذاری
Share on facebook
Facebook
Share on twitter
Twitter
Share on linkedin
LinkedIn
Share on telegram
Telegram
Share on email
Email
Share on print
Print
جدیدتربن مطالب
مطالب مرتبط
دیدگاه‌ها

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *