لودینگ

گوشه چشمی به تازه های نشر

معرفی کتاب

گوشه چشمی به تازه های نشر

صغری بُستاک، راوی کتاب «نعمت جان»، می‌گوید: من در زندگیم که داستانش در این کتاب روایت می‌شود، سه قهرمان داشتم؛ شهید مهدی صناعی، برادر جانبازم و آقای عابدی همسرم. البته معتقدم که شهید جواد زیوداری و همه شهدا قهرمان هستند.
قهرمان‌های زندگی من
به گزارشخبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)،اندیمشک از شهرهای شمال استان خوزستان در ارتفاع ۱۷۶ متری از سطح دریا، در کوهپایه زاگرس میانی است. واژه اندیمشک که دگرگون شده «اندی مُشک» است، در معنای محلی بوی خوش نافه آهو از آن می‌آید. این شهر زیبا در زمان جنگ هشت‌ساله ایران و عراق، بارها و بارها مورد تهاجم دشمن قرار گرفت که اوج آن چهارم آذر ۱۳۶۵ بود؛ روزی که این گوشه عزیز از خاک ایران به مدت یک ساعت و ۴۵ دقیقه توسط ۵۴ فروند جنگنده نیروی هوایی عراق مورد حمله قرار گرفت و طی آن صدها نفر از شهروندان اندیمشک شهید و مجروح شدند و خسارت‌های زیادی به ساختمان‌ها، اماکن و مراکز مهم  این شهر همچون راه‌آهن اندیمشک وارد شد. این حمله هوایی را به‌عنوان طولانی‌ترین حمله پس جنگ جهانی دوم می‌شناسند.

«نعمت جان»، روایت داستان زندگی پرفراز و نشیب و خواندنی یکی از زنان قهرمان این شهر است که به قلم شیوای سمانه نیکدل تدوین و به‌تازگی از سوی انتشارات راه‌یار به چاپ رسیده است. این کتاب قصه زندگی صغری بُستاک؛ امدادگر بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک را از دوران کودکی تا روزگار کنونی به تصویر می‌کشد.

در یک عصر زمستانی، تنها چند روز پس از انتشار این اثر، مهمان نویسنده و راوی آن بودیم که ماحصل این دیدار، گفت‌وگویی صمیمی و خواندنی بود.

صغری بُستاک متولد ۱۳۳۷ در اندیمشک، فعالیت‌هایش را پیش از پیروزی انقلاب آغاز کرده است. پس از انقلاب هم در نهادهایی همچون بنیاد مستضعفان، کمیته امداد، نهضت سوادآموزی و بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک خدمت کرد. اواخر سال ۱۳۶۶ با دعوت‌نامه‌ای از طرف تعاون سپاه، در کنار امدادگری، مسئول گروه انصارالمجاهدین شد.

این بانوی امدادگر فعالیت‌هایش به‌ویژه خدمت در بیمارستان شهید کلانتری در آن سال‌ها را خلاصه‌وار توصیف کرد: در بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک در زمان جنگ از سال ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۶ خدمت کردم. پیش از آن در سال ۱۳۶۰ که برادرم جانباز شد، دو ماه در بیمارستان چمران اصفهان همراهش بودم و یک سری کارها را به‌صورت تجربی یاد گرفتم. پس از آن در دوره‌ای که در رختشویخانه بیمارستان شهید کلانتری کمک می‌کردیم، خانم سبحانی از من خواست که در بخش همراه و کمک ایشان باشم. چون از قبل پیش‌زمینه‌ها و اطلاعات و تجربیاتی درباره پرستاری داشتم، در بخش به پرستاران کمک می‌کردم؛ کارهایی از قبیل لباس دادن، غذا دادن، تمیز کردن بخش و …. در این مدت یک سری کارهای درمانی را از خواهران یاد گرفتم. خانم چترچی که مسئولیت قسمت خواهران را برعهده گرفته بود، من را به‌عنوان مسئول بخش معرفی کرد. دکتر عبدی که اصلیتا قزوینی و از بچه‌های اعزامی سپاه بود و مسئولیت پزشکان را برعهده داشت، در دوره‌ای آموزشی کارهایی مانند شناخت داروها و موارد کاربرد آن‌ها، فوریت‌های پزشکی و امدادی و … را به ما آموخت. داروها را دیگر کامل می‌شناختم.

با نگاهی عمیق و لبخندی بر لب که ناشی از یادآوری خاطره‌‌ای از نخستین کار جدی و حیاتی برای کمک به یک مجروح جنگی بود، گفت: سال ۱۳۶۵ مجروحی برایمان آوردند که یک ترکش در سینه داشت. بخش هم فوق‌العاده شلوغ بود. با دکتر عبدی تماس گرفتم و گفتم که این مریض خیلی بی‌تابی می‌کند. ایشان گفت به شما اعتماد دارم، خودتان به مجروح رسیدگی کنید. گفتم که من تا حالا چنین کاری نکرده‌ام، دکتر عبدی گفت که من می‌دانم شما می‌توانید این کار را انجام دهید و بعد هم نکاتی را به من گفت. دست‌تنها بودم. همه پرستارها سرشان شلوغ بود و کسی نبود کمکم کند. تا آن موقع چنین کاری نکرده بودم. خیلی می‌ترسیدم. زیر لب صلوات می‌فرستادم تا آرام شوم. به امام زمان (عج) توسل کردم. گاز استریل، قیچی، باند، پنس و بتادین و چند وسیله دیگر را برداشتم. تلفن زنگ خورد. آقای عسکری از تبلیغات پشت خط بود. پرسید: «توی بخش کمک می‌خواهید؟» گفتم: «خدا خیرت بده. زود بلند شو بیا.» رفتم بالای سر مجروح. به او گفتم: «مجبوریم همین‌جا ترکش رو دربیاریم. نمی‌تونم بیهوشت کنم. تحمل درد رو داری؟» چشم‌هایش بی‌رمق بود. نگاهی انداخت بهم و گفت: «آره … فقط درش بیارید… سینه‌ام داره می‌سوزه.» دستکش دستم کردم، یک گاز ضخیم هم لای دندان‌های مجروح گذاشتم و با توکل به خدا شروع به کار کردم. خدا را شکر بدون مشکل ترکش را از بدنش خارج کردیم. او از من خواست که آن ترکش را به‌عنوان یادگاری به او بدهم.

از سمانه نیکدل؛ نویسنده جوان اندیمشکی درباره دلیل نوشتن قصه زندگی صغری بُستاک پرسیدم. او در این‌باره توضیح داد: سال ۱۳۹۳ در کنگره سرداران شهید اندیمشک فعالیت می‌کردم. در آن مقطع با خانم آمنه داغری یکی از پرستاران بیمارستان شهید کلانتری آشنا شدم. اسم خانم بستاک را اولین‌بار آنجا از ایشان شنیدم. در همین ایام با آقای عظیم مهدی‌نژاد که حالا موسس و رئیس مجتمع فرهنگی پژوهشی شهید جواد زیوداری اندیمشک هستند، آشنا شدم. ایشان گفت که می‌خواهیم یک موسسه پژوهشی در اندیمشک راه‌اندازی کنیم؛ ما را دعوت به همکاری کرد. این موسسه در یک مکان کوچک کار خود را شروع کرد. در تحقیقاتی که انجام می‌دادیم، نام خانم بستاک بارها از زبان افراد مختلف به‌عنوان یکی از فعالان دوران انقلاب و جنگ یا امدادگری فعال در بیمارستان شهید کلانتری به گوش می‌رسید.

نیکدل درباره روند کار ادامه داد: بهمن ۹۴ اولین‌بار با ایشان تماس گرفتم. همان ایام برادر همسرشان که جانباز بود به شهادت رسیده و خانم بستاک قرار بود برای مراسم چهلم این شهید به اهواز بیاید. قرار گذاشتیم که در این سفر ایشان به اندیمشک هم سفری داشته باشد. در اولین دیدار، شرحی از فعالیت‌های متعدد خود در آن سال‌ها ارائه داد. در این دیدار قله‌های زندگی خانم بستاک را شناسایی کردیم. در مشورتی که با آقای مهدی‌نژاد داشتیم مصوب شد که خاطرات این بانوی امدادگر را به کتاب تبدیل کنیم. مصاحبه‌ها را به‌صورت فردمحور از دوران کودکی تا مقطع کنونی زندگی ایشان شروع کردیم.

در چند مرحله به ریز فعالیت‌ها و زندگی خانم بُستاک پرداختم. دور دوم مصاحبه‌ها را از ۱۹ تا ۲۱ اسفند ۱۳۹۴ در اندیمشک گرفتیم. پس از آن، خرداد ۱۳۹۵ خانم بستاک برای مصاحبه سه روز به اندیمشک آمد. به‌خاطر وضع جسمی همسرش رفت‌وآمد به اندیمشک برایش سخت بود. نمی‌توانست همسرش را مدت زیادی تنها بگذارد. برای همین، روزهایی که ایشان به اندیمشک می‌آمد، فشرده‌تر کار می‌کردیم؛ از صبح تا ظهر و از ظهر تا غروب و حتی گاهی تا پاسی از شب، مصاحبه‌ها را پیش می‌بردیم تا نهایتِ بهره را از زمان ببریم. در این مدت، پای‌کاربودن خانم بستاک با وجود وضع خاص زندگی‌اش، به پیشرفت کار کمک بسیاری کرد.

بخش زیادی از مصاحبه‌ها را تا خرداد ۱۳۹۵ در اندیمشک گرفتیم. پس از آن ۱۰ ماه در کار وقفه افتاد. فروردین ۱۳۹۶ برای گرفتن ادامه مصاحبه‌ها به تهران رفتم. یک هفته در روستای واصِفجان شهر پردیس مهمانش شدم. در این یک هفته، حضور در خانه‌اش برای مصاحبه باعث شد بیشتر از قبل با نحوه نگهداری از همسر و نوع زندگی‌اش آشنا شوم. خانم بستاک هنوز هم پرستار است و هنوز هم وقتی مردم روستا به مهارتش در کارهای امدادی نیاز دارند، زنگ خانه او را می‌زنند. درمجموع درباره کودکی تا زندگی امروز خانم بستاک ۶۲ ساعت مصاحبه گرفتم. پس از ارزیابی محتوایی مصاحبه که بیش از یک سال طول کشید، از خرداد ۱۳۹۷ مصاحبه‌ها را تیترگذاری کردم. درنهایت، شهریورهمان سال تیترگذاری و جابه‌جایی تیترها تمام شد. از مهر ۱۳۹۷ تدوین کتاب را با مشاوره تلفنی سیده‌ سمیه حسینی شروع کردم. از اواخر آذرماه تا مرحله پایانی تدوین، با حذف مشاور، کتاب را با اتکا به آموخته‌های خودم در تدوین و مشورت‌گرفتن از همکارانم در دفتر تاریخ شفاهی شهید زیوداری به پایان رساندم. هرچند مسیر دشواری بود، به حول و قوه الهی و صبوری خانم بستاک، در ۱۲ اسفند ۱۳۹۸ کار به پایان رسید.

کتاب دو هفته پیش همزمان با میلاد حضرت زهرا (س) چاپ شد که پس از توزیع در اندیمشک، بازخوردهای خوبی از سوی مردم داشتیم. رونمایی اصلی کتاب ۶ اسفندماه در تهران برگزار شد و دو رونمایی دیگر نیز در اندیمشک و اهواز خواهیم داشت.

سمانه نیکدل درباره اساس بخش‌بندی کتاب و اینکه آیا این بخش‌بندی براساس رویدادها بوده یا بازه‌های زمانی، پاسخ داد: چون بیشتر فعالیت‌های خانم بستاک همزمانی داشت، تفکیک فصل‌ها به این صورت خیلی سخت بود، ولی سعی کردم هر فصل را در یک نقطه اوج به پایان برسانم. بخش‌‌بندی کتاب تقریبا محتوایی است، ولی در برخی جاها این تفکیک کامل اتفاق نیفتاده است. در بخش‌‌هایی یک رفت‌وبرگشت‌هایی از برهه‌های مختلف زندگی ایشان وجود دارد. مثلا در بخشی که مربوط به مجروحیت برادرش است، در فاصله زمانی که خانم بستاک منتظر است تا برادرش را از اتاق عمل بیرون بیاورند، رفت‌وبرگشت‌هایی به ایام انقلاب و دوران کودکی‌ ایشان داریم. پایان‌بندی کتاب برای من خیلی مهم بود که هم یک پایان باز باشد و هم در اوج تمام شود. سعی کردم سختی‌های زندگی با یک جانباز را در چند خاطره برای مخاطب روایت کنم. سال ۱۳۷۰ با تولد فرزندشان، کتاب را بستیم.

همچنین در بخش‌هایی از کتاب سعی کردم به دلاوری و مقاومت دلیرانه شهید زیوداری و دیگر همرزمانش در دفاع از اندیمشک، اشاره کنم. شهید زیوداری از رهبران فکری انقلاب و جوانی بسیار فعال بود که مسئولیت‌های بسیاری برعهده داشت. پایه‌گذاری بنیاد مستضعفان اندیمشک، راه‌اندازی کمیته امداد اندیمشک، بسیج مردمی و نقش فعال در دفاع از اندیمشک و پل کرخه ازجمله فعالیت‌های ماندگار این شهید است. اندیمشک شاهراه ارتباطی راه‌آهن و جاده‌ای از شمال به جنوب بود. اگر اندیمشک سقوط می‌کرد، همه راه‌های ارتباطی به خوزستان قطع و این استان سقوط می‌کرد. شهید زیوداری با نیروهای مردمی به محدوده پل کرخه رفته و در مقابل پیشروی نیروهای حزب بعث مقاومت کردند تا نیروهای ارتش برسند. این یک حماسه ماندگار و مغفول‌مانده بود که در این کتاب به آن اشاره شد. جواد زیوداری  نهایتا در عملیات خیبر که حدود ۳۰ نفر از نخبه‌های اندیمشک در آن شهید و مفقود شدند، به شهادت رسید. سال ۱۳۷۳ پیکر ایشان به میهن بازگشت و کنار پدر شهیدش به خاک سپرده شد.

در ادامه نظر نویسنده «نعمت جان» را درباره در حاشیه بودن روایت‌های زنان از جنگ و روایت‌هایی با موضوع نقش زنان در جنگ پرسیدم که در پاسخ گفت: متأسفانه این خلأ در کشور ما وجود دارد. کتاب‌های خیلی خوبی داریم که دیده نشده‌اند و به‌ نظر من دلیل اصلی آن هم کار رسانه‌ای ضعیف در این زمینه است. تنها تعداد انگشت‌شماری از کتاب‌هایی که با موضوع جنگ و زنان نوشته شده یا کتاب‌هایی که نویسنده یا راوی آن زنان بوده‌اند، دیده شده‌اند. از طرفی معتقدم که اگر اهل فن و نویسندگان شاخص کشور کتاب‌هایی که در این زمینه چاپ می‌شوند را بخوانند و روی این کتاب‌ها نظر بدهند و آن‌ها را نقد کنند، در دیده شدن این آثار موثر خواهد بود. بسیاری از مخاطبان در انتخاب کتاب بیشتر سراغ آثار نویسندگان خاصی می‌روند. منِ نوعی قبل از نویسندگی به‌عنوان یک مخاطب، سراغ کتاب‌های نویسندگانی می‌رفتم که با نام و قلم آن‌ها آشنایی داشتم. اما درباره نویسندگان گمنام و کمتر شناخته‌شده،  حتما باید کسی کتابش را می‌خواند و مطالعه آن‌را به من پیشنهاد می‌کرد. معتقدم اینجا نقش رسانه خیلی مهم است. اگر رسانه خوب عمل کند، بقیه کتاب‌ها هم فرصت دیده شدن را پیدا خواهند کرد.

او درباره جنس غالب روایت‌های جنگ و لزوم پرداختن به موضوعات جدید و دور شدن از کلیشه‌ها هم توضیح داد: تا مقاطع خاصی جنگ تک‌بعدی روایت شد و آن‌هم بیشتر خاطرات رزمندگانی بود که در خط مقدم می‌جنگیدند و کتاب‌هایی با موضوع نقش پشتیبانی در شهرهای مختلف خیلی کم وجود داشت و ذهنیت جامعه از جنگ نیز به همین سمت رفت و ذائقه جامعه به این محورها عادت کرد و به مرور این موضوعات برای مردم تکراری شد. مثلا مردم خوزستان را بیشتر به مناطق عملیاتی‌اش می‌شناسند تا به نقش پشتیبانی‌اش. استانی که خاکش و مردمش از ابتدا تا انتها با جنگ گرهی بازنشدنی خورده بود. تمام شهرهای خوزستان پر از سوژه‌هایی مانند خانم بستاک است، ولی تا امروز مغفول مانده‌اند.

وقتی کاروان‌های راهیان به مناطق مختلف خوزستان می‌آیند، بازدیدها فقط از یک سری مکان‌های مشخص صورت می‌گیرد. مثلا ایستگاه راه‌آهن اندیمشک، قتلگاه چهارم آذر ۱۳۶۵ بوده است. عاشورایی در آن روز به پا شد که خیلی‌ها از آن بی‌خبر هستند. وقتی کاروان‌ها در ایستگاه راه‌آهن دقایق یا ساعتی منتظر هماهنگی برای اسکان هستند، چرا میدان راه‌آهن و تاریخچه آن‌را به آن‌ها معرفی نکنیم؟ چهارم آذر ۶۵ از برگ درخت‌های کُنار ایستگاه راه‌آهن اندیمشک خون می‌چکید. روی زمین جوی خون راه افتاده بود. در این بمباران طولانی، صدها نفر شهید و صدها نفر مجروح شدند و خرابی‌های بسیاری به بار آمد. با این وجود مردم اندیمشک هیچگاه شهر را ترک نکردند. هنوز بعد از نزدیک به چهل سال این حادثه گمنام مانده و هنوز جنگ را در خط مقدم می‌بینیم. اگر زاویه دوربین را بچرخانیم، می‌بینیم که در عین درگیری مستقیم با جنگ، تمام اقشار خوزستان در زمان جنگ در فعالیت‌های مختلف پشت جبهه مشارکت داشتند. یکی از خروجی‌های جنگ در اندیمشک، خانم بستاک هستند. باید بیشتر به این موضوع پرداخته شود و این الگوها را به جامعه معرفی کنیم. برای زنانی همچون خانم بستاک، جنگ تمام نشده است.

نویسندگان باید قلمشان را به سمت قصه‌های ناب‌تر و بکر و دست‌نخورده ببرند. کار پژوهش سختی‌های خود را دارد، ولی خروجی‌های خوبی نیز همراه دارد. وقتی در جامعه بگردیم و با انسان‌های مختلف حرف بزنیم، چیزهای نابی پیدا می‌کنیم که شاید فکرش را هم نمی‌کردیم. باید از کلیشه‌ها و سوژه‌های تکراری جدا شویم.

صغری بستاک هم معتقد است که درباره نقش زنان در جامعه تبلیغات خیلی کم صورت گرفته است. او گفت: زمان جنگ ما در پشت جبهه و بیمارستان مثل مردان کار می‌کردیم. آن زمان حدود بیست‌وچهار ساله بودم و حتی یکی دو تا از برادرانم مخالف فعالیت من بودند، ولی پدرم پشتم بود و می‌گفت من به دخترم اعتماد و اطمینان دارم و هیچ‌کس حق امر و نهی به او را ندارد. بخشی که در بیمارستان در آن فعالیت می‌کردیم، واقعا مردانه و نظامی بود. به تمامی مجروحین با چادر و خیلی فرز و بدون مشکل رسیدگی می‌کردیم. درحالی‌که کار کردن با چادر اجباری هم نبود.

حُسن ختام این گفت‌وگوی صمیمی، یادآوری خاطراتی از جنس دلدادگی از زبان قهرمان کتاب «نعمت جان» بود: سال ۱۳۵۹ در بنیاد مستضعفان مشغول به‌کار بودم. آقایی که ظاهرا از دوستان صمیمی شوهرخواهرم بود، مرا مطابق معیارهای خود دیدند. ایشان در اثر شکنجه‌های ساواک بخش زیادی از بینایی خود را از دست داده بود. از من خواستگاری کرد، ولی خانواده قبول نکردند. مهدی صناعی می‌گفت من می‌خواهم جواب نه را از زبان خود خانم بستاک بشنوم. آن زمان و در آن سن، نمی‌توانستم با خانواده مقابله کنم. یک سال به الیگودرز رفتم و در حوزه علمیه مشغول به تحصیل شدم. ایشان به جبهه رفت و سال ۱۳۶۰ شهید شد. حتی بخاطر من پیکرش را در اندیمشک به خاک سپردند. تا ۶ سال ازدواج نکردم، یعنی نمی‌توانستم ازدواج کنم.

سال ۱۳۶۷ آقای عابدی که جانباز قطع نخاع بودند، به خواستگاری من آمدند. باز هم خانواده مخالفت کردند و زیر بار نمی‌رفتند. مادرم فکر می‌کرد که سر قضیه شهید صناعی، لج کرده‌ام. به مادرم گفتم که من الان ۳۰ سال سن دارم و احساسی تصمیم نمی‌گیرم، بلکه برای رضای خداست. خدا شاهد است که وقتی ایشان برای خواستگاری آمد، من حتی نگاهش نکردم، چون نمی‌خواستم نفسم یا ظاهر و وضعیت ایشان در انتخاب من دخیل باشد. خیلی مشکل داشتم، خیلی جنگیدم، ولی خدا را شکر موفق شدم و اکنون ۲۷ سال است که با این جانباز قطع نخاع زندگی می‌کنم و یک فرزند پسر هم دارم.

ای کاش مجموعه‌هایی که در این زمینه کار می‌کنند، بیشتر به چنین موضوعاتی بپردازند. همسران جانبازان مشکلات زیادی دارند، ولی همه آن‌ها با رضایت قلبی زندگی می‌کنند. خدا شاهد است هر زمان لیوان آبی به دست همسرم می‌دهم، می‌گویم خدایا برای رضایت تو. خدا را شکر از زندگی‌ام راضی هستم.

زندگی من سه قهرمان دارد…
سخن پایانی صغری بستاک، این بود: من در زندگیم که داستانش در این کتاب روایت می‌شود، سه قهرمان داشتم؛ شهید مهدی صناعی، برادر جانبازم و آقای عابدی همسرم. البته معتقدم که شهید جواد زیوداری و همه شهدا قهرمان هستند.

به سوی جهانی‌سازی زبانی | اعتماد

کتاب «زبان آلمانی ترسناک» [Translation and philosophy] بر مباحث مربوط به ارتباط متقابل ترجمه و فلسفه تمرکز دارد. پرسش‌هایی از این دست که ترجمه فلسفی چیست؟ تبیین ترجمه در فضای فلسفی چگونه صورت گرفته است؟ و جهانی‌سازی زبانی چه تاثیراتی بر این ارتباط می‌گذارد؟ عامل پیش‌برنده این مباحثات هستند.
لیزا فوران[Lisa Foran] متخصص در فلسفه غرب، به‌ خصوص ارتباط بین هرمنوتیک و پدیدارشناسی و نیز دارای کارشناسی رشته مطالعات ترجمه از دانشگاه دوبلین است. او در اهتمام به پاسخگویی به این پرسش‌ها و کشف وجوه مختلف این ارتباط، مقالاتی را از نویسندگان مختلف، حول این محور گردآوری کرده است. همچنین جلب ‌توجه بیش از پیش به ماهیت بینارشته‌ای مطالعات ترجمه و نیاز به گسترش مرزهای آن در حوزه ترجمه‌های فلسفی و نیز فلسفه ترجمه از دیگر اهداف گردآوری این مقالات بوده است.

زبان آلمانی ترسناک» [Translation and philosophy]  لیزا فوران [Lisa Foran]

ماهیت پرایهام زبان فلسفه، موضوع مقاله اول با عنوان «زبان آلمانی ترسناک» نوشته تئو هاردن است. او در این مقاله می‌کوشد نشان دهد که بسیاری از مسائل بسیار خاص ترجمه متون فلسفی ناشی از همین ایهام است. او این مساله را با ترجمه Geist به Spirit پی می‌گیرد و توجه می‌دهد که استفاده از صفت آن، spiritual، به عنوان معادلی برای geistig به‌ شدت چالش‌برانگیز است.
دومین مقاله با عنوان «ترجمه کردن ایهام هگل» به این پرسش می‌پردازد که ترجمه تا چه حد باعث تغییر در آثار فلاسفه شده است. تاثیر ملاحظات اجتماعی و فرهنگی روی راهکارهای اتخاذ شده در ترجمه متون دارای ایهام مورد تاکید دیوید چارلستون، نویسنده مقاله قرار گرفته است. چارلستون بر این باور است که ترجمه تفسیری شخصی و فلسفی است و هر ترجمه از هگل به هگل جدیدی ختم می‌شود. سومین مقاله با عنوان «خوانش خود در علامت‌های نقل قول: در معبر رشته‌ها» نوشته دفنا اردیناست-ولکان است. او در این نوشتار به نویسندگان مهاجر اشاره می‌کند و آنها را نمونه‌ای می‌داند از اینکه ما همه در حال خود-ترجمه هستیم.

اندرو وایتهد در مقاله چهارم با عنوان «ماه‌های بدون ماه و دختری زیبا: ترجمه‌ ای کیو سوجون» درباره چیستی ترجمه فلسفی بحث می‌کند. او برساخته شدن معنا به وسیله رویکرد مترجم به متن را در ترجمه‌های شعری از این متفکر ذن نشان می‌دهد و نتیجه می‌گیرد که نداشتن رویکردی فلسفی به عقاید ذن ترجمه‌هایی تولید کرده که به خود فلسفه وفادار نیستند.
محدوده ترجمه و عدالت در آثار پل ریکور در مقاله پنجم با عنوان «ترجمه و عدالت در پل ریکور» نوشته آنجلو باتن مورد بحث قرار گرفته است. فاصله بین نوشتار و نویسنده بحث کانونی این مقاله است. ریکور ترجمه را قسمی عمل قضاوت می‌داند. باتن ذکر می‌کند که ترجمه همیشه با دیگری سروکار دارد و از این‌رو نه تنها به دلیل عمل قضاوت مندرج در آن بلکه از اساس به علم اخلاق مربوط است. رویکرد ریکور به ترجمه در مقاله ششم که از آن گردآورنده کتاب است، با عنوان «ترجمه به عنوان راهی به سوی دیگری: دریدا و ریکور» مورد بررسی قرار گرفته است. برای تصریح بحث ارتباط بین زبان و دیگری او از فهم امانوئل لویناس از زبان استفاده کرده است. همچنین ناخالص بودن زبان و لزوم گذشتن متن از مرزهای خود و رفتن به سوی دیگری از منظر دریدا مورد بازبینی قرار گرفته است.

دریدا در مقاله هفتم مربوط به الاد لاپیدات با عنوان «دلیل ترجمه فلسفه چیست؟» نیز کانون بحث است. علت وجود تنوع زبانی نکته اصلی است که در این نوشتار به آن پرداخته شده است. بابل که همیشه تفسیر از آن اقدامی تنبیهی برای بشر بوده است منبع پرسشی از جانب لاپیدات است مبنی بر اینکه خدای قادر مطلق تا چه حد می‌تواند از پیشرفت بشر به دست خود او ممانعت کند. او به دنبال پاسخ به این پرسش به خطای ترجمه‌ای موجود در عبارت In God’s own image/ انسان «به صورت خدا آفریده شد» اشاره می‌کند. آلنا دِوژکوا در مقاله هشتم با عنوان «لذت در ترجمه: ترجمه فایده‌گرایی میل از انگلیسی به چک» لزوم ترجمه را به دلیل انکشاف معنای فلسفی می‌داند و بر ضرورت فلسفه در عمل ترجمه تاکید می‌کند. ترجمه نشدن این مقاله کلاسیک به زبان چک برانگیزاننده پرسش از مقاومت متن در برابر ترجمه است. ارزیابی تاثیر متن ترجمه شده در زبان مقصد موضوعی است که در این مقاله پی گرفته می‌شود. اصطلاح خویشاوندی زبانی در مقاله نهم با عنوان «نقش زیربنایی ترجمه: مبحثی در باب «خویشاوندی» والتر بنیامین»، نوشته ورونیکا اونیل، مورد بازنگری قرار گرفته است. او بر این باور است که در رویکردهای دوگانه‌گرا به ترجمه قسمی اندیشه امپریالیستی وجود دارد. بیگانه‌سازی و بومی‌سازی راه‌هایی برای تاکید بر تفاوت یا از بین بردن آن هستند و درافتادن در دام دوگانه‌ای در مورد مساله تفاوت با هدف صرفا انتقال معنا صورت می‌گیرد.

زمینه فرهنگی و نقش اجتماعی مترجم موضوع مقاله دهم، «نظام‌مندی و زیست‌جهان مترجم»، نوشته سرگئی تایولنوو است. در این مقاله او این بحث را مطرح می‌کند که کارکرد ترجمه در جامعه باید چگونه باشد، یا به عبارتی اخلاق ترجمه را مورد مطالعه قرار می‌دهد. نظریه کنش ارتباطی هابرماس کانون بحث درباره این موضوع است.
تنوع زبانی یا شمارش تعداد زبان‌هایی که در دنیا به آنها سخن گفته می‌شود، موضوع بحث فیرگوس دنمن در مقاله یازدهم با عنوان «ترجمه، فلسفه و زبان: کدام محاسبه می‌شوند؟» است. او با مطرح کردن دستور جهانی چامسکی بیان می‌کند که میان تعریف چامسکی از یک زبان و تلقی عام از «زبان» خلط شده است.
با وجود اینکه این مقالات دارای هدف واحدی هستند و آن بررسی شبکه ارتباطی بین ترجمه و فلسفه است، اتخاذ روش‌های گوناگون و نقاط عزیمت متفاوت در هر یک از آنها به تقویت این بحث کمک می‌کند. این مجموعه می‌تواند نقاط تلاقی و نیز شکاف‌های موجود در این شبکه را نشان دهد و از این راه فتح بابی برای بحث‌های آتی در این زمینه باشد.

 

 

 

 

تامل بر معنای رنج | الف

عکس‌ یکی از قدرتمندترین ابزارها برای ثبت و جاودانه‌ساختنِ لحظات است. یک آن را می‌توان در قالب یک عکس به جمود رساند و برای همیشه در قابی از حرکت بازایستاند. لحظاتی که قبل و بعدِ آن را به‌درستی نمی‌توان معین نمود و از همین رو هم عکس را به طور معمول با تمرکز بر خودِ همان لحظه تفسیر می‌کنند. از این منظر، گروهی عکس را در تبیین یک واقعه، مستقل و قائم‌به‌ذات می‌بینند که کوچک‌ترین توضیحی درباره‌ی آن می‌تواند لذت تماشا را مخدوش کند و در ادراک و استنتاج تماشاگر خلل وارد آورد. اما گروهی از نظریه‌پردازانِ حوزه‌ی عکاسی هم هستند که هر عکس را هرچند مبهم و تار، واجد قصه‌ای در دل خود می‌دانند. در چنین رویکردی عکس‌ها برای هر تماشاگر، مورد استفاده‌ای متفاوت می‌یابند و راهی جداگانه می‌پیمایند و شکلی منحصر به فرد و متمایز پیدا می‌کنند. یوریک کریم‌مسیحی نیز از آن دسته عکاسان و منتقدین عکس است که معتقد است هر عکس قصه‌گویی خاموش است و هر بیننده‌ای می‌تواند دست‌کم یک قصه از دل آن بیرون بکشد. به همین‌خاطر کریم‌مسیحی به شرح عکس‌ها علاقه‌مند است و بدون آن فرآیند لذت را ابتر و بی‌حاصل می‌داند.

یوریک کریم‌مسیحی عکس دومین اول شخص مفرد

یوریک کریم‌مسیحی کتاب‌هایی در زمینه‌ی تفسیر و نقد عکاسی نوشته است. در بسیاری مواقع سراغ موضوعاتی هم‌چون رنج ناپیدای زنان رفته و از میانه‌ی اندوهی که از دل این عکس‌ها بیرون می‌زند، به مشقت‌های بی‌شمار و حل‌ناشدنی زندگی‌شان رسیده است. او در مسیری که در تألیفات و ترجمه‌هایش طی کرده، به‌تدریج بیش‌تر و بیش‌تر بر حکایت‌های نهفته در دل عکس‌ها تمرکز یافته و کتاب «نه فقط زیبا» حاصل همین تأمل او بر معنای رنج است. از دید او عکاسیِ حرفه‌ای با جهان‌بینیِ عکاس متمایز می‌شود. در واقع بینشی که عکاس دارد و فلسفه‌ای که از زندگی می‌شناسد، بیننده را به چالشی برای یافتن داستانِ پسِ آن فرامی‌خواند. کتاب اخیر او، «دومین اول شخص مفرد» حاوی چنین فلسفه‌ای برای جهان عکس است.

یوریک کریم مسیحی در کتاب «دومین اول شخص مفرد» ۱۱۰ عکس برگزیده از برترین عکاسان دنیا را گردآوری کرده و برای آن‌ها ۱۰۱ شرح کوتاه نوشته است. قصه‌واره‌هایی که لزوماً نعل به نعل با آن‌چه در عکس‌ها رخ داده، مطابقت ندارد و تنها برداشتی متعلق به کریم‌مسیحی به‌عنوان تماشاگرِ این عکس‌هاست؛ برداشتی که بیننده‌ی دیگری می‌تواند طور متفاوت‌تری از آن را ابراز کند. در هر عکس از زبان راوی اول شخص، داستانی درباره‌ی عکس نوشته شده است. زبان راویان به شکل محاوره است تا فاصله‌ها به حداقل ممکن برسند و صمیمیت و نزدیکی آن‌ها را به مخاطب نشان دهد. روایت‌ها حاوی شرح‌حالی از آدم‌های حاضر و غایب در عکس‌ها هستند. غایب از آن‌رو که ممکن است آن شخص در عکس دیده نشود، اما با شواهدی ردّ حضورش در قاب هویدا شود. مثل زنی که در عکس حاضر نیست، اما تخت‌خوابش از کابوس‌های بی‌پایان او می‌گویند یا مردی که از روی کفش‌های جامانده‌اش در عکس می‌توان فهمید که برای گریز از سایه‌ی سنگین و مرگبار جنگ چه تقلاهایی کرده است. راننده‌ای که ماشین‌اش در دورترین نقطه‌ی دید عکاس قرار گرفته یا خانواده‌ای که تلویزیونِ جاگرفته در قاب، حکایت از حضور دسته‌جمعی‌شان در عکس و روحیات همدلانه‌شان دارد، نمونه‌هایی دیگر از این غیاب‌ها هستند که حضوری پرقصه را پشت عکس فریاد می‌کنند. اغلب از میان همین حاضران یا به‌ظاهر غایبان، نماینده‌ای به عنوان راوی پیش می‌آید و از خودش و از آن حکایتی که در عکس نهفته سخن می‌گوید. این «من» با آن «من»ِ اولیه که لحظه‌ی ثبت عکس در آغاز به او تعلق داشته، تفاوت دارد. به همین علت کریم‌مسیحی به او لقب «دومین اول شخص مفرد» را می‌دهد. اول‌شخصی که درباره‌ی آن واقعه‌ی ابتداییِ شکل‌دهنده‌ی عکس حرف می‌زند، بی‌آن که لزوماً همان حرفی را پی بگیرد که راویِ اول، قصد گفتن‌اش را داشت.

نویسنده‌ی کتاب به جهان نهفته در بطن هر عکس اشاره دارد. چنین نگرشی، به آن جنبه‌ای فرازمانی و مستقل از جغرافیا می‌دهد. از همین رو هم کریم‌مسیحی عکس‌هایی از سراسر دنیا در این آلبوم گرد آورده است تا بگوید در این قاب می‌توان مرزها و تفاوت‌ها را نادیده گرفت و در قید مضمون واقعی و اولیه‌ی خود نماند و حتی از آن فراتر هم رفت. او در ذهن تماشاگرش قصه‌ای تازه می‌سازد؛ روایتی که در نوع خود حقیقتی است که از دل جهان عکس بیرون آمده و نمی‌توان انکارش کرد. از این منظر، هر تماشاگر عکس هم می‌تواند مضمونی تازه برای آن آفریده و در این قاب بگنجاند. کتاب «دومین اول شخص مفرد» با تکیه بر این تفکر گرد آمده تا بیننده را در این مکاشفات سهیم کند. این مجموعه به آشنایی‌زدایی از برداشت مرسوم درباره‌ی عکس می‌پردازد تا موانع برقراری ارتباط با عکس‌ها را از هر کجای جهان که آمده باشند و به هر تاریخی که تعلق داشته باشند، به حداقل برساند: «یک شب آخرهای شکنجه و اعتراف‌گیری گفتند فردا اعدام می‌شیم. وقتی توی پرسه زدن بودیم به شوهرم گفتم: “ما که اعدامی هستیم بیا برنگردیم سلول! بیا بریم! ما که بیرونیم، چرا برگردیم؟!” گفت: “بریم!”، بعد گفت: “اصلا چرا تا حالا برمی‌گشتیم؟! اما اگه بخوایم بریم پسرمون رو چیکار کنیم؟ بی اون که نمی‌تونیم بریم!” توی همین فکر و حرف بودیم که دیدیم پسرمون مطمئن‌تر از ما راه افتاده.»

اشتراک گذاری
Share on facebook
Facebook
Share on twitter
Twitter
Share on linkedin
LinkedIn
Share on telegram
Telegram
Share on email
Email
Share on print
Print
جدیدتربن مطالب
مطالب مرتبط
دیدگاه‌ها

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *