لودینگ

سرآمدان جامعه شناسی (۵۵) رنه گنون

سرآمدان

سرآمدان جامعه شناسی (۵۵) رنه گنون

 

رنه گنون  که بعد از مسلمان شدن به عبدالواحد یحیی تغییر نام داد، در پانزدهم نوامبر ۱۸۸۶ در شهر بلووا در اطراف پاریس به دنیا آمد. پدرش معمار و خانواده‌اش کاتولیک بودند. در گواهی تولد او نام رنه ژان ماری ژوزف گنون درج شده و در گواهی فوتش نام او را عبدالواحد یحیی نوشته‌اند.

تحصیلات اولیه را در زادگاهش انجام داد و در اکتبر ۱۹۰۴ به پاریس رفت و در کالج رولن به مطالعه‌ی ریاضیات و سپس فلسفه پرداخت. در جوانی به چندین انجمن نهان‌گرا پیوست و با کسانی که در زمینه‌ی عرفان مطالعاتی داشتند، آشنا شد؛ از جمله لئون شامپرنو (ملقب به عبدالحق) که در تصوف و عرفان اسلامی صاحب اطلاعات بود.

در سال ۱۹۰۹ نشریه‌ی «گنوز» را با کمک لئون دسارت (سینزیوس) منتشر کرد که پس از مدت کوتاهی به «لاویآ» (طریقت) تغییر نام یافت. «لاویآ» در سال‌های ۱۹۰۴ تا ۱۹۰۷ منتشر می‌شد. گنون پس از آشنایی بیشتر با فرهنگ و ادیان شرقی، محافل نهان‌گرای پاریس را ترک کرد و در ۱۹۱۲ به دین اسلام گروید اما ارتباط خود را با جریان‌های فکری در پاریس قطع نکرد. از جمله ملاقات‌هایی با شخصیت‌های معروفی مانند ژاک ماریتن و رنه گروسه و دیگران داشت.

در ۱۹۲۱ نخستین کتابش به نام «مقدمه‌ای عمومی بر مطالعه عقاید هندو» را که نقطه‌ی عطفی در پژوهش‌های مربوط به ادیان شرقی در غرب بود منتشر کرد. در ۱۹۳۰ پس از مرگ همسر فرانسوی‌اش، رهسپار مصر شد و تا پایان عمر به عنوان یک مسلمان و با نام شیخ عبدالواحد یحیی در قاهره ماند. او از همسر اولش فرزندی نداشت و در قاهره با زنی به نام فاطمه ازدواج کرد و صاحب دو دختر و دو پسر شد. یکی از پسرانش به فرانسه بازگشت و پزشک شد اما فرزندان دیگرش در مصر ماندند. گنون با علمای برجسته‌ی مصر ارتباط نزدیکی داشت؛ از جمله شیخ عبدالحلیم محمد که بعدها به شیخ الازهر معروف شد. گنون همچنین با محققان و مراجع سنت‌گرای سراسر جهان از قبیل آناندا کوماراسوآمی، مارکو پالیس، لئوپلد زیگلر و تیتوس بورکهارت مکاتبات بسیاری داشت.

گنون محقق و متفکر تأثیرگذاری در زمینه‌ی مابعدالطبیعه بود و نوشته‌هایش در زمینه‌های علم مقدس و مطالعات سنتی، بر نمادشناسی و بیعت متمرکز است. او در هفتم ژانویه‌ی ۱۹۵۱ پس از یک دوره بیماری در شصت‌وپنج سالگی درگذشت و مطابق با شعائر اسلامی در یکی از قبرستان‌های مسلمانان در اطراف قاهره دفن شد.

از گنون بیست‌ونه کتاب و حدود پانصد مقاله بر جای مانده است. مهم‌ترین کتاب‌های او که چارچوب اندیشهاش را بیان می‌کنند، چهار کتاب است که عبارتند از «مقدمه‌ی عمومی بر مطالعه‌ی آیین‌های هندو» (۱۹۲۱)، «شرق و غرب» (۱۹۲۴)، «بحران جهان مدرن» (۱۹۲۷) و «سیطره‌ی کمیت و علائم آخرالزمان» (۱۹۴۵). به علاوه، باید به دو کتاب گنون اشاره کرد که در رد عقاید و ادعاهای تئوسوفیستها و روحگرایان (اسپیریتوالیستها) نگاشته است: «تئوسوفی: تاریخ یک شبه‌دین» (۱۹۲۱) و «دغل‌کاری اسپیریتوالیست» (۱۹۲۳).

برخی محققین زندگی گنون را به سه دوره تقسیم می‌کنند: دوران رازوری ، یعنی دورانی که گنون دلبسته‌ی تئوسوفیسم و جریان‌های رازورانه‌ی غربی چون روح‌گرایی  است؛ دوران پیوند با کلیسای کاتولیک؛ و سرانجام دوران اسلامی، یعنی از سال ۱۹۳۰ تا پایان عمر که گنون در قاهره و در کسوت مسلمان می‌زیست. گنون در سال ۱۹۱۱ به اسلام گروید، به طریقت شاذلیه عربیه پیوست و نام اسلامی عبدالواحد یحیی را برگزید.

طریقتی که گنون از طریق آن به اسلام گروید، شاذلیه عربیه، شاخه‌ای از طریقت شاذلیه منسوب به ابوالحسن علی بن عبدالله شاذلی مغربی (۵۹۱-۶۵۶ قمری) بود. شاذلی مغربی اهل شاذله در تونس بود که گویا تبارش با هفده واسطه به امام حسن علیه‌السلام می‌رسید. شاذلیه طریقتی متشرع بوده و شاذلی بر انجام تکالیف شرعی در چارچوب کتاب و سنت تأکید فراوان داشت و اباحهگری برخی از صوفیان را نیرنگ شیطان و هرگونه انحراف از کتاب و سنت را دنباله‌روی از شیطان می‌دانست. او بر حضور در نماز جماعت تأکید داشت و با این استدلال که خداوند تنها به کتاب و سنت مصونیت از خطا عطا کرده نه چیز دیگر، هرگونه کشف و شهود را که مخالف کتاب و سنت باشد رد می‌کرد. شاذلی با رهبانیت و اینکه سالک بخواهد در سیر و سلوک آنچه را خداوند برای او حلال کرده بر خود حرام کند، مخالفت می‌کرد. او با آراستهترین ظاهر برای نماز حاضر می‌شد و همیشه لباس‌های نیکو می‌پوشید. شخصاً به باغداری و کشاورزی می‌پرداخت و از بیکاری و تکدی‏گری نهی می‌کرد و گفته شده در نبرد با صلیبیان نیز شرکت داشت. او کتابی ننوشت و می‌گفت شاگردان من کتاب‌های من هستند.

در زمان گنون، رهبر طریقت شاذلیه، شیخ عبدالرحمن علیش الکبیر بود. عبدالرحمن در جوانی به دمشق گریخته بود و در واپسین ماه‌های زندگی امیر عبدالقادر، رهبر نامدار نهضت مقاومت الجزایر علیه استعمار فرانسه، یکی از یاران نزدیک او شد و عرفان ابن‌عربی را نزد او آموخت. عبدالرحمن در نشریه‌ی ایتالیایی عربی «النادی» مقاله‌ای در معرفی عرفان ابن‌عربی نوشت و موجودیت انجمنی را اعلام کرد به نام «مطالعات ابن‌عربی در ایتالیا و شرق». در دوران شیخ عبدالرحمن، طریقت شاذلیه‌ی عربیه فعال نبود و او کسی را به طریقت نمی‌پذیرفت. در سال ۱۹۰۹ همان زمان که پیوند گنون با کلیسای کاتولیک آغاز شد، عبدالرحمن یک نقاش سوئدی و تئوسوفیست سابق به نام ایوان اگوئلی را که به اسلام گرویده بود، نه تنها به طریقت پذیرفت بلکه به او اجازه داد تا در اروپا دیگران را به این طریقت بپذیرد. بر اساس این اجازه بود که اگوئلی رنه گنون را به طریقت شاذلیه‌ی عربیه وارد کرد. با فوت شیخ عبدالرحمن علیش در سال ۱۹۲۹ فعالیت شاذلیه‌ی عربیه متوقف شد و گنون به طریقت تازه‌تأسیس شاذلیه‌ی حمدیه پیوست.

گنون در سال ۱۹۱۱ که مسلمان شد همچنان با کلیسای کاتولیک در ارتباط بود و این کلیسا به تجارب گنون در زمینه‌ی تئوسوفیسم و بهره‌گیری از آن علیه فراماسونری علاقه نشان می‌داد. گنون از حمایت ژاک ماریتن (متفکر کاتولیک) برخوردار بود اما انتشار کتاب‌هایش سبب شد به تدریج کلیسا امیدش را به او از دست بدهد و سرانجام ارتباط گنون با کلیسا قطع شد. اولین کتاب گنون، «مقدمه‌ی عمومی بر مطالعه‌ی آیین‌های هندو» (۱۹۲۱) ماریتن را نگران کرد و دومین کتابش، «شرق و غرب» (۱۹۲۴) فاصله‌ی گنون را از کلیسا بسیار بیشتر نمود.

گنون فرقه‌گرا نبود و هیچ‌گاه نخواست از اعتبار و نفوذ شخصیت و اندیشه‌ی خویش برای فرقهسازی و مریدپروری استفاده کند. گنون زندگی ساده و گوشهگیری پیشه کرد و هیچ گاه مدعی کرامت و کشف و شهود نشد و ادعا نکرد که پیامبر یا قدیسی بر او نازل شده یا در زمان تولدش نوری درخشیده و زمان متوقف شده؛ ادعاهایی که کسانی چون فریتیوف شوان و مارتین لینگز و سیدحسین نصر با تصاحب میراث فکری گنون در مورد خود مطرح کردند.

کتاب نخست گنون «مقدمه‌ای بر مطالعه آموزه‌های هندو» (۱۹۲۱) شرحی بر مابعدالطبیعه بر اساس مکتب هندو بود. وی سپس دو کتاب پرحجم در نقد شبه‌باطنی نوشت. نخستین آن دو «تئوسوفی، تاریخ یک دین جعلی» (۱۹۲۱) است و دومی «خطای اصالت ارواح» (۱۹۲۳) است. تئوسوفی یک جریان رازوری بود که توسط زنی به نام هلنا بلاواتسکی (که از روسیه یه آمریکا مهاجرت کرده بود) و چند نفر دیگر تأسیس شد. تئوسوفی که از ترکیب تئو (به معنی خدا) و سوفی (به معنی حکمت) وضع شده، در پی ارائه‌ی تلفیقی از علم و ایمان بود. بنیانگذاران آن مدعی بودند می‌توانند جوهر همه‌ی ادیان جهان را با دانش بشر تلفیق کرده و با تطبیق آنها بر یکدیگر به گسترش برادری همه‌ی انسان‌ها در همه جای جهان کمک کنند. با اینکه برخی تئوسوفی را به حکمت خدایان ترجمه کرده‌اند، بلاواتسکی تصریح می‌کرد که تئو به معنای خدا نیست بلکه به معنای بهشت است و تئوسوفی یعنی حکمت بهشتی. او در آثارش توضیح داده که این اصطلاح مربوط به قرن سوم میلادی است و سرچشمه‌ی آن به آمونیوس ساکاس و شاگردش که نظام تئوسوفی التقاطی را آغاز کرد برمی‌گردد. بلاواتسکی نوشته است تئوسوفی برای تطبیق علوم انسانی، فلسفی و اصول و آداب مذهبی در دیدی واحد تلاش می‌کند و این امر استفاده‌ی وسیعی از کلمات و مفاهیم بسیاری از سنت‌های فلسفی و مذهبی را موجب می‌گردد؛ هر چند این امر همراه با همه‌ی دیگر رشته‌های دانش، بررسی می‌شود، اصلاح می‌شود و در چارچوبی باطنی و سری تشریح می‌گردد. از نظر گنون، این جریان رازوری، دروغین است و اصالت معنوی ندارد.
سرآمدان جامعه شناسی  رنه گنون

گنون همچنین به جهان غرب، یعنی جهان متجدد، نقدهای تندی وارد کرده است. «شرق و غرب» کتابی در حوزه‌ی سنت‌گرایی و تمدن تطبیقی است که به نقد تمدن جدید غرب از منظر سنت می‌پردازد. چاپ اول آن در ۱۹۲۴ منتشر شد و چهارمین کتاب از مجموعه کتاب‌های رنه گنون بود که زمینه را برای فهم کارهای بعدی وی هموار می‌کرد. منظور او از شرق در کتاب «شرق و غرب» حافظان اصلی مابعدالطبیعه‌ی سنتی در عصر کنونی است. عناوین دو بخش اصلی کتاب عبارتند از «توهمات غربی» و «چگونگی رفع اختلاف‌ها». در کتاب‌های بعدی، مخصوصاً «بحران دنیای متجدد» و «سیطره کمیت و علائم آخرالزمان» نقد نافذ گنون بر دنیای جدید بسط بیشتری یافته است.

در کتاب «شرق و غرب» که منظور از غرب در این عنوان تنها غرب متجدد است، به تقابل میان این دو تمدن می‌پردازد. او در این کتاب تمدن غرب را تمدنی در تقابل با سایر تمدن‌ها، حتی تمدن‌های قرون وسطی، معرفی می‌کند و در ارتباط با ماهیت این تقابل توضیح می‌دهد که نسبت تمدن جدید غرب با سایر تمدن‌ها از «تمایز» که امری طبیعی و ضروری است، فراتر رفته و به تقابل رسیده است. چرا که تمایز به علت اختلاف روحیات مردمی که در هر تمدنی به سر می‌برند، امری طبیعی است؛ اما تقابل نشان ویژگی منحصربه‌فرد تمدن جدید است که با ادعای مطلقیت خویش همچون هیولایی در پی فروبلعیدن یا نابودی سایر تمدن‌هاست. از نظر گنون علت این وضع این است که تمدن جدید، تمدن در معنای حقیقی کلمه نیست؛ زیرا نه تنها بر اصول استوار نیست، بلکه حیات آن در نفی و غفلت از اصول است و همین امر، کارکردی وارونه به آن می‌بخشد. منشأ و غایت هر تمدنِ راستینی اصولی متعالی است که ماهیت فرابشری دارند و با ارزیابی میزان تأثیر اصول در هر تمدنی می‌توان درجه‌ی شکوفایی یا انحطاط آن تمدن را تشخیص داد.

گنون در این کتاب در فصل «توهمات غربی» مؤلفه‌هایی را بررسی کرده که به واسطه‌ی تمدن غرب قوام یافته است. او توضیح می‌دهد که چگونه همین مؤلفه‌ها موانعی جدی در فهم نابهنجار بودن این تمدن و اصولی است که می‌تواند تمدن راستین بر آن استوار باشد. همچنین توضیح می‌دهد که چگونه مؤلفه‌های مذکور به‌رغم تناقض‌های ظاهری از جهت نافیِ اصول بودن و پیوند با عالم ماده مشابه‌اند و چگونه روحیاتی هماهنگ با عصر تجدد می‌پرورانند. در گفتاری با عنوان «تمدن و پیشرفت» در این کتاب، موضوعاتی بررسی شده است؛ یکی اینکه آیا تمدن‌ها را به لحاظ تاریخی می‌توان در امتداد یکدیگر دانست تا پس از آن تمدن غربِ متجدد را حاصل همه‌ی آنها به شمار آورد؟ دیگر اینکه مفهوم «پیشرفتِ نامحدود» چگونه شکل گرفت و تا چه حد معتبر است.

از نظر گنون «خرافه‌ی علم» و «حیات معرف» دو گرایش عمده در غرب متجدد است و او نسبت آنها با یکدیگر را بررسی کرده است. خرافه خواندن علم و حیات نه به جهت خودِ آنها، بلکه به جهت مبنا قرارگرفتن آنها برای تبیین همه چیز و فاقد صلاحیت بودن آنها از همین جهت است. وی خرافه‌ی علم را تنها بر عقل استدلالی می‌داند و از این جهت برخلاف علم سنتی است که مبتنی بر اصول مابعدالطبیعی است و خرافه‌ی حیات نیز که ظاهراً در برابر آن قرار گرفته، تنها بر امور مادون عقلی ابتنا یافته است و با نفی هر گونه غایتی تنها موجب سرگردانی است.

او وحشت‌های موهومی را تبیین می‌کند که بر جامعه‌ی غربی حاکم شده و ناشی از فهم نادرست از جوامع شرقی و تمدن‌های آنان است. از دید او غرب باید خطرات حقیقی را در خود جستجو کند؛ خطراتی که به واسطه‌ی تمدنی نابهنجار در معرض آن قرار گرفته و می‌رود تا بحرانی واقعی را در پی آورد.

به عنوان راهکاری برای اصلاح این وضعیت، گنون در کتاب مذکور به تبیین ایده‌ی تجدید روابط عقلانی میان شرق و غرب می‌پردازد. این ایده‌ای جدید نیست و برای رسیدن به آن تنها غرب باید با بازگشت به اصول مابعدالطبیعی زمینه‌ی ارتباط با شرق را فراهم آورد و هر گونه اقدامی جز در این زمینه نافرجام خواهد بود و این امر تنها هنگامی ممکن می‌شود که شناخت عقلانی محض صورت بگیرد. به نظر او نخبگانی عقلانی که مستعد درک اصول مابعدالطبیعی باشند، هرچند اقلیتی کوچک، باید در غرب حضور داشته باشند تا زمینه را برای تجدید روابط عقلانی و احیای عقلانیت ناب فراهم آورند.

نگاه رنه گنون به هستی، نگاهی دینی است.  وی هستی و جهان را دارای هدف می‌داند که توسط حقیقتی مطلق خلق شده است؛ حقیقتی که در رأس سلسله‌مراتب است که کثرات همه از او سرچشمه می‌گیرند. اما از آنجا که وحدت سرچشمه‌ی همه‌ی آنهاست تمایزات احتمالی آنها در یگانگی ذات مطلق ناپدید می‌شود؛ زیرا او واقعیت مطلق و حقیقت تام است و هیچ چیز نمی‌تواند بیرون از او باشد. از نظر گنون، سنت‌ها نیز همه از این حقیقت مطلق سرچشمه می‌گیرند. بنابراین همه‌ی آنها در توحید مشترکند و در ظاهر تفاوت پیدا می‌کنند؛ آن هم به سبب موقعیت زمانی و مکانی مختلف است وگرنه اصل و اساس تمام آنها ذات یگانه است.  مراد گنون از سنت، عادات ساده و بدون ارزش نیست، بلکه مراد وی آن چیزی است که در ادیان وجود دارد. وی می‌گوید «در غرب واژه‌ی سنت را بر معنا و مفهوم دیگر به کار می‌برند ولی ما از اطلاق این نام بر هر امری که صرفاً خصلت بشری دارد پرهیز می‌کنیم».

با همین نگاه به هستی، گنون به تبعیت از آیین هندو، چهار دوره برای جهان در نظر می‌گیرد؛ طلا، نقره، مفرغ و آهن. عصر طلا عصری است که انسان‌ها به مبدأ خود نزدیکند و عصر آهن، عصری است که از مبدأ خود دور شده‌اند. گنون معتقد است سرانجام نور بر ظلمت پیروز می‌شود زیرا قدرت معنوی، مخالفان را به عدم می‌فرستد، ولی قبل از آن باید دوران ظلمت کاملی وجود داشته باشد

درباره‌ی معرفت‌شناسی گنون می‌توان گفت که چون او معتقد است علت حقیقی اشیاء، نادیدنی، توصیف‌ناپذیر و نامتناهی است، بنابراین منابع معرفت محدود به تجربه و عقل جزئی نیست. وی این دو منبع شناخت را در معرض خطا و تقلیل واقعیت می‌داند و می‌نویسد عقیده به اصالت عقل به معنی اخص کلمه با دکارت آغاز می‌شود و بدین ترتیب این نظریه از همان مبدأ ظهور خود با تصویر فیزیک مکانیکی پیوند مستقیم دارد. کیش پروتستان هم با وارد کردن موضوع «متابعت عقل و تجربه» که خود نوعی اعتقاد به اصالت عقل بود راه را بر فلسفه‌ی تعقلی هموار ساخت. مذهب اصالت عقل در همه‌ی صورت‌های خود از روی اعتقاد به تفوق عقل، تحریف و در آن عقل جزئی به مثابه اصلی حقیقتاً جزمی یا انکارناپذیر اعلام می‌شود و متضمن نفی هر امر فوق فردی و معرفت مابعدالطبیعه‌ی راستین است. نتیجه‌ی دیگر این نفی، انکار هر نوع مرجعیت روحانی است که از عالم بالا سرچشمه می‌گیرد.  گنون، مخالف عقل‌گرایی جزئی محض و تجربه‌گرایی محض است، ولی معتقد است این عقل‌گرایی اگر در پیوند با عقل کلی باشد می‌تواند منبع شناخت بشود.

گنون، منبع اصلی شناخت حقیقت اشیاء را شهود و عقل قدسی می‌داند و اعتقاد دارد این عارف است که با برخورداری از خرد مینوی می‌تواند در این راه قدم بگذارد و به شناخت برسد و باقی افراد سالک‌اند، یعنی قدم در سیر و سلوک گذاشته‌اند.  او معتقد است این معرفت حقیقی، امری لایتغیر است و این حقیقت در تمامی ادیان الهی نیز وجود دارد. در واقع، گنون معتقد به حکمت جاویدان است؛ حکمتی که در طول تاریخ، ارکان و اصولش تغییر نمی‌کند.

 

به نظر گنون غرب اینک در عصر آهن، که عصر ظلمت است، قرار دارد و سیر این خط بر خلاف عقیده‌ی پیشرفت و ترقی، در جهت نزول و قهقراست. گنون برای این عصر ظلمت، ویژگی‌ها و بحران‌هایی ذکر می‌کند. اولین بحرانی که گنون به آن اشاره می‌کند بحران دور شدن از سنت است. ضدیت با سنت که در غرب شروع شد می‌بایست در آنِ واحد، تغییر روحیه‌ی عمومی و تخریب همه‌ی سازمان‌های سنتی در غرب را هدف خود قرار دهد؛ بنابراین از آن پس، سازمان‌هایی که با روحیه‌ی جدید هماهنگ نبودند از بین رفتند. این کار به آسانی ممکن نبود و جریاناتی مانند اصالت عقل، مسیر آن را هموار کردند.  از این رو گنون به نقد جریان‌های مختلف دنیای مدرن، مانند اومانیسم و فردگرایی، ماتریالیسم، اصالت عقل و علم‌پرستی یا اصالت علم می‌پردازد.

درباره‌ی اصالت عقل، گنون معتقد است که این جریان به معنای تفوق عقل است و در آن، عقل مانند حقیقتی انکارناپذیر است؛ در نتیجه هر گونه امر فوق فردی و شهود و مابعدالطبیعه رد می‌شود و هر گونه مرجعیت روحانی که از عالم فرابشری سرچشمه می‌گیرد نفی می‌گردد.

نقد دیگر گنون به ماتریالیسم است. منظور گنون ماتریالیسم تفوق و تقدم امور و اشتغالات مادی است. او معتقد است ماتریالیست‌ها روشی را علمی می‌دانند که منحصر به مطالعه‌ی جهان محسوس باشد و روش‌های دیگر را غیرعلمی می‌خوانند. آنها مدعی‌اند افراد بشر می‌خواهند بر ماده حکومت کنند، ولی در نهایت، خود غلام و برده‌ی ماده شده‌اند. به عقیده‌ی گنون کارگران امروزی خود عضو ماشین شده‌اند و به شیوه‌ای ماشینی اعمال مشخصی را انجام می‌دهند و تنها به کمیت توجه دارند.  به همین ترتیب، گنون به فردگرایی، علم‌گرایی، فلسفه‌ی تعقلی، و حتی آیین پروتستان نقدهایی را وارد می‌کند.

بحران دیگری که او در عصر ظلمت غرب مشاهده می‌کند و به نقد آن می‌پردازد دمکراسی است. او بر آن است که نظریه‌ی برابری‌طلبی را اشتباه ارزیابی می‌کند زیرا هیچ دو موجودی را نمی‌توان یافت که در آن واحد از جمیع لحاظ هم متمایز و هم مشابه و همانند باشند. به نظر وی این نظریه باعث شده که آموزش برای همگان یکسان باشد و در نتیجه یاد گرفتن، جای فهمیدن را گرفته و کیفیت، قربانی کمیّت شده است. همچنین معتقد است که طبق نظریه‌ی دمکراسی، قدرت و حکومت از پایین ناشی می‌شود و این اشتباه است زیرا عالی‌تر نمی‌تواند از پست‌تر ناشی گردد؛ همان طور که بیشتر نمی‌تواند از دل کمتر در آید. بنابراین بدیهی است که ملت نمی‌تواند قدرتی را که خود دارا نیست به دیگران تفویض نماید و قدرت راستین نمی‌تواند جز از عالم بالا از جای دیگر ناشی گردد. او می‌نویسد دمکراسی را که حکومت مردم بر مردم تعریفش کرده‌اند محال است زیرا نمی‌توان پذیرفت که افراد واحدی هم حاکم باشند و هم محکوم و این تناقض است.

گنون معتقد است این اندیشه که نظر اکثریت باید مانند قانون پذیرفته شود خطاست؛ چرا که اکثریت همیشه متشکل از افراد ناصالح است که تعدادشان به نحو غیرقابل قیاس بیش از تعداد افرادی است که قادرند با معرفت ابراز عقیده کنند. وی می‌گوید در این مورد، برخی ملاحظات روان‌شناسی جمعی را می‌توان بیان کرد که در بین جماعت مردم، مجموعه عکس‌العمل‌های روحی که رخ می‌دهد و منجر به نتیجه می‌شود نه فقط در سطح میانه نیست، بلکه هم‌تراز پست‌ترین افراد است. گنون ادامه می‌دهد که قانون اکثریت، قانون مادی است و میان نظریه‌ی دمکراسی و فلسفه‌ی اصالت ماده پیوند برقرار است و همین باعث شده که نظریه‌ی دمکراسی با روحیات امروزه پیوند برقرار کند و این امر را واژگونی نظام طبیعت می‌داند زیرا اعلام برتری کثرت، عکس آن چیزی است که در جهان معنوی وجود دارد. در جهان معنوی، وحدت در رأس سلسله‌مراتب است و از این وحدت، کثرت سرچشمه می‌گیرد، ولی وقتی اصل انکار شد چیزی که باقی می‌ماند همان کثرت است.

گنون پس از بیان و تشریح بحران‌های جهان غرب، علت اصلی آنها را گسستن از سنن معنوی ذکر می‌کند. او مبدأ این بحران و آغاز دور شدن از این سنن معنوی را رنسانس و اصلاح دینی می‌داند و می‌گوید مبدأ واقعی بحران عصر جدید از قرون میانه آغاز می‌شود که تلاشی صورت گرفت برای اضمحلال مسیحیت، و رنسانس و رفرم (ظهور پروتستان) مظهر سقوط و گسیختگی از روح سنن معنوی گشت.

 

 

 

اشتراک گذاری
Share on facebook
Facebook
Share on twitter
Twitter
Share on linkedin
LinkedIn
Share on telegram
Telegram
Share on email
Email
Share on print
Print
جدیدتربن مطالب
مطالب مرتبط
دیدگاه‌ها

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *