لودینگ

سرآمدان جامعه شناسی (۵۳) پاول فایرابند

سرآمدان

سرآمدان جامعه شناسی (۵۳) پاول فایرابند

 

پاول کارل فایرابند  در سیزدهم ژانویه‌ی ۱۹۲۴ در وین اتریش به دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در وین گذراند و سپس به دانشگاه وین رفت. همچنین برای ادامه‌ی مطالعاتش وارد مدرسه‌ی اقتصادی لندن شد. فایرابند در ۱۹۴۳ با درجه‌ی ستوانی به جبهه‌ی شرق اعزام شد و در جریان جنگ سه گلوله به او اصابت کرد. یکی از آن گلوله‌ها به ستون فقراتش حورده بود و باعث شد تا بقیه‌ی عمرش را دست به عصا باشد. این مجروخیت او را از ادامه‌ی حضور در عرصه‌ی جنگ معاف کرد.

فایرابند فیلسوف علم بود که بیشتر به خاطر کارش به عنوان استاد فلسفه در دانشگاه برکلی کالیفرنیا شناخته می‌شود؛ جایی که او برای سه دهه از ۱۹۵۸ تا ۱۹۸۹ به تدریس اشتغال داشت. او در زمره‌ی فیلسوفان تحلیلی قرار دارد. او در بریتانیا، ایالات متحده، نیوزیلند، ایتالیا، آلمان و سرانجام سوییس زندگی کرد. فایرابند به دلیل دیدگاه آنارشیستی درباره‌ی علم و ردیه‌اش بر وجود قواعد روش‌شناختی جهان‌شمول علمی مشهور است. او یک چهره‌ی تأثیرگذار در فلسفه‌ی علم و جامعه‌شناسی علم است.

آثار اصلی او شامل «ضد روش» (۱۹۷۵)، «علم در جامعه آزاد» (۱۹۷۸)، و مجموعه مقالات «وداع با دلیل» (۱۹۸۷) است. کتاب «ضد روش» فایرابند را می‌توان عامل ورود گرایش‌های آنارشیستی به فلسفه‌ی علم در نظر گرفت. این کتاب که در سال ۱۹۷۵ منتشر شد، توضیح می‌دهد که علم تجربی هرج‌ومرج‌محور است و فیلسوفانی که سعی می‌کنند برای آن نظمی تعریف کنند به بیراهه می‌روند. او وجود روش‌شناسی خاص در دانش تجربی را نفی می‌کند.

«واقع‌گرایی، علم‌گرایی در روش علمی» (۱۹۸۱)، «سه گفتگو پیرامون دانش» (۱۹۹۱)، «وقت‌کشی: زندگینامه پاول فایرابند» (۱۹۹۵) و «داستان انتزاع در مقابل غنای هستی» (۱۹۹۹) از دیگر آثار او به شمار می‌آیند.

فایرابند پس از سال‌ها تدریس و تحقیق در دانشگاه‌های ییل، برلین، لندن، برکلی، و زوریخ، در حالی که از تومور مغزی رنج می‌برد در یازدهم فوریه‌ی ۱۹۹۴ در هفتاد سالگی در خانه‌اش در زوریخ چشم از جهان فروبست.

سرآمدان جامعه شناسی  پاول فایرابند

فایرابند تحصیلات عالی خود را در مؤسسه‌ی تئاتر آلمان آغاز کرد. در ۱۹۴۷ با پایان یافتن جنگ جهانی دوم به وین بازگشت و تصمیم گرفت در رشته‌ی فیزیک و ریاضی به تحصیلات خود ادامه دهد. در حین تحصیل در کلاس‌های درس تاریخ حاضر شد و با تصور اینکه تاریخ بر خلاف فیزیک با زندگی واقعی در ارتباط است، تحصیل در تاریخ و جامعه‌شناسی را در مؤسسه‌ی پژوهش‌های تاریخی اتریش که وابسته به دانشگاه وین بود، آغاز کرد. به زودی از خواندن تاریخ خسته شد و به مطالعه‌ی فیزیک نظری پرداخت و همان زمان به همراه گروهی دیگر از دانشجویان علوم پایه و مهندسی، شروع به مطالعات فلسفی کرد و مطابق آنچه در کتاب خاطرات خود که بعد از مرگش منتشر شد می‌نویسد، موضعی پوزیتیویسمی اتخاذ نمود. در ۱۹۴۸ در سمینار بین‌المللی انجمن دانشگاهی آلپباخ، پوپر را ملاقات کرد و تحت تأثیر او قرار گرفت. اواخر دهه‌ی ۱۹۴۰ و اوایل دهه‌ی ۱۹۵۰ به خاطر تعهدات روشنفکرانه‌اش رهبری دانشجویان «حلقه‌ی فلسفی کرافت» را برعهده داشت. کرافت استاد راهنمای فایرابند و از اولین اعضای حلقه‌ی وین بود. اولین برخورد فایرابند با ویتگنشتاین در نشست‌های سخنرانی «حلقه‌ی کرافت» بود و در این نشست‌ها فایرابند به شدت شیفته‌ی ویتگنشتاین شد و تصمیم گرفت به کمبریج برود و نزد ویتگنشتاین فلسفه بیاموزد. قبل از آنکه فایرابند به انگلستان برسد، ویتگنشتاین مرد و فایرابند پوپر را به عنوان استاد خود انتخاب کرد.

در تابستان ۱۹۵۳ فایرابند از دستیاری پوپر در لندن دست کشید و به وین برگشت. سال بعد با کمک پوپر و شرودینگر به تدریس فلسفه‌ی علم در دانشگاه بریستول انگلستان مشغول شد. از دیگر شخصیت‌های تأثیرگذار بر فایرابند، برتولت برشت است که وی فرصت مراوده با او را از دست داد و بعدها آن را بزرگترین اشتباه زندگی‌اش توصیف نمود. شاهد تأثیر شدید برشت بر فایرابند، استفاده‌ی او از جمله‌ی مشهور برشت در مقدمه‌ی کتاب معروف «ضد روش» است: «امروزه نظم غالباً در جایی یافت می‌شود که هیچ چیزی در آن جا نیست، نظم در واقع پدیده‌ای نادر است». فایرابند در اوایل دهه‌ی ۱۹۷۰ در دانشگاه اوکلند در نیوزیلند شروع به تدریس کرد و کوشید تا خود را از قفس ابطال‌گرایی پوپری آزاد کند و توصیف خودش را از روش علمی بیان دارد.

فایرابند در ۱۹۷۴ با انتشار کتاب معروف «ضد روش» جنجالی در عرصه‌ی فلسفه‌ی علم بر پا کرد. او در این کتاب نشان داد که نه تنها هیچ یک از روش‌شناسی‌هایی که تاکنون برای علم مطرح شده موفق نبوده‌اند، بلکه جستجو برای دستیابی به قواعدی جهت رد نظریه‌ها و بازسازی منطقی فرآیند پیشرفت علم کاری بی‌نتیجه است. وی بر این عقیده بود که در فرآیند پیشرفت علم هیچ قاعده‌ی خاصی وجود ندارد و هر چیزی امکان‌پذیر است و این تنها اصلی است که مانع پیشرفت نخواهد شد.

فایرابند واژه‌ها و به تبع آنها جملات مشاهدتی را دارای بار نظری می‌دانست و معتقد بود که تجربه‌گرایی در هیچ یک از اشکال آن (اثبات‌گرایی یا ابطال‌گرایی) نمی‌تواند مبنایی برای اخذ و طرد نظریات علمی فراهم آورد. فایرابند با اشاره به مشکلات تحویل فیزیک گالیله به فیزیک نیوتنی یا مکانیک نیوتنی به نظریه‌ی نسبیت، بیان می‌دارد که تحویل‌گرایی ادعاشده نمی‌تواند درست باشد، چرا که برای مثال مفهوم طول در مکانیک نیوتنی که مستقل از سرعت است با مفهوم طول در نسبیت که وابسته به میدان جاذبه و سرعت ناظر است، قیاس‌ناپذیرند. فایرابند قیاس‌ناپذیری در عرصه‌ی مفاهیم را به قیاس‌ناپذیری در عرصه‌ی روش بسط می‌دهد و می‌گوید هیچ معیار مشترکی برای مقایسه‌ی دو نظریه‌ی رقیب وجود ندارد و انتخاب بین نظریه‌های علمی امری شخصی است. فایرابند پس از نقد روش‌شناسی اثبات‌گرایی و ابطال‌گرایی و همچنین روش‌شناسی‌های پیشنهادی کوهن و لاکاتوش، توضیح می‌دهد که وقتی هیچ روش معقولی برای اخذ و طرد نظریه‌ها وجود نداشته باشد، دیگر نمی‌توان علم جدید را برتر از سایر معرفت‌ها و نمونه‌ی عالی معقولیت دانست و به تبع آن باید گفت که افراد در گزینش هر باوری آزادند. فایرابند به تبعیت از میل، از نگرش انسان‌گرایانه و اختیار و آزادی فرد برای دست یافتن به حیاتی پربار دفاع می‌کند.

فایرابند در مقاله‌ی «فلسفه علم، موضوعی با گذشته عظیم» (۱۹۷۰) بیان می‌کند که فلسفه‌ی علم هر چند گذشته‌ای برجسته داشته، اما رشته‌ای به‌پایان‌رسیده و فاقد آینده است، چرا که نمی‌تواند هیچ یک از مشکلات دانشمندان یا مورخان علم را حل کند. به عقیده‌ی وی فیلسوفان علم رسمی به منظور مواجهه با مسائل رو به انحطاط خود از علم واقعی صرف نظر کرده‌اند و تنها کاری که از آنها برمی‌آید تهیه‌ی رساله‌های دکتری است. پیشنهاد فایرابند در این مقاله آن است که فیلسوف علم باید خیال بازسازی منطقی علم را از سر بیرون کرده و همچون کوهن، رانکی، هنسن، هس و لاکاتوش از طریق بازگشت به سرچشمه‌ها، خویشتن را با وقایع خاص تاریخ علم درگیر کنند.

وی در کتاب «علم در جامعه‌ آزاد» (۱۹۷۸) استدلال می‌کند که به سختی می‌توان بین اعضای یک قبیله‌ی بدوی که از قوانینی که توسط خدایان وضع شده‌اند دفاع می‌کنند با یک خردگرا که به معیارهای عینی توسل می‌جوید، تفاوتی قائل شد. همچنین در مقاله‌ی «چگونه باید از جامعه در برابر علم دفاع کرد» (۱۹۸۱) می‌گوید همه‌ی منتقدان اجتماعی نظیر کروپوتکین، استراوس، مارکس و انگلس که کوشیده‌اند نهادها و باورهای سنتی را با برچسب ایدئولوژیک بودن کنار گذارند و علم را تنها راه رهایی اجتماعی و فکری معرفی کنند، فریب خورده‌اند و قربانی خیالات واهی شده‌اند. به عقیده‌ی او هر چند علم قرن هفدهم و هجدهم ابزاری برای رهایی و روشنگری بود، اما علم جدید با این ادعای واهی که نتایج بسیاری برتری روش علمی را اثبات کرده‌اند، به شکل کاملاً ایدئولوژیک مانع آزادی اندیشه شده و انتقاد از علم را ممنوع کرده است. وی مهمترین پیامد دیدگاه خود را چنین بیان می‌دارد که باید میان دولت و علم جدایی ایجاد شود، همچنان که میان دولت و کلیسا جدایی وجود دارد. علم می‌تواند در جامعه نفوذ داشته باشد، ولی فقط تا آن اندازه که هر گروه سیاسی دیگری مجاز است بر جامعه تأثیر بگذارد. علم فعالیت فکری است که هر فرد علاقه‌مندی می‌تواند به بررسی آن بپردازد و اگر امروزه مطالب علمی دشوار و عمیق به نظر می‌رسند، به دلیل تبلیغات منظم و گمراه‌کننده‌ی برخی دانشمندان است.

هر چند فایرابند به واسطه‌ی آرا و نظریاتش درباره‌ی کنترل دمکراتیک علم در برابر کنترل آن توسط دانشمندان و دولت و پیگیری نتایج عملی این دیدگاه در درمان بیماری‌ها به روش‌های نامتعارف، ولی بسیار مؤثر، به عنوان قهرمان مخالفت با علم و تکنولوژی جدید شناخته شده است، اما هیچ گاه تمایل نداشت به عنوان فیلسوفی دانشگاهی و محترم شناخته شود. در کتاب «وقت‌کشی» (۱۹۹۵)، آخرین اثر مکتوب فایرابند که یک سال پس از مرگ او منتشر شد، می‌نویسد که در طول زندگی فلسفی خود همواره بر مفاهیمی همچون دمکراسی، سنت و حقیقت نسبی تکیه می‌کردم، اما سرانجام متوجه شدم که این مفاهیم به همان اندازه خشک و انعطاف‌ناپذیرند که حقیقت، واقعیت و عینیت. اینها چیرهایی هستند که دید مردم و شیوه‌های بودن آنها را در جهان محدود می‌کند.

سرآمدان جامعه شناسی  پاول فایرابند

شهرت فایرابند بیشتر به دیدگاه خاص او در این حوزه برمی‌گردد که وجود روش‌شناسی خاص در دانش تجربی را نفی می‌کند. به نظر فایرابند تلاش برای گسترش آزادی و بالندگی و تلاش برای کشف رموز طبیعت و انسان مستلزم طرد هر گونه معیار جهان‌شمول و هر گونه سنت جزمی است. او بر آن است که برای آزمایش یک نظریه یا جهان‌بینی به نظریه یا جهان‌بینی کاملاً جدیدی نیاز داریم. تکوین این نظریه‌ی جدید زمان زیادی طول می‌کشد و ممکن است هرگز به پایان نرسد. پس باید صبر کرد و بسیاری از شواهد تعیین‌کننده را نادیده گرفت. برای مقایسه و داوری عادلانه باید به نظریه‌های رقیب فرصت برابر داد. از این رهگذر اولین قدم حفظ نظریه‌ی جدید در مقابل موارد نقض آشکار است تا با کمک منابع لازم بتوان آن را تکمیل کرد. بدین ترتیب با جدا کردن اختیاری نظریه‌ی جدید از داده‌های مؤید نظریه‌ی قبلی، از نظر محتوای تجربی یک گام به عقب برمی‌داریم؛ ولی این عقب‌گرد برای بسط نظریه‌ی جدید و برانداختن وضع موجود ضروری است. ما باید دستاوردهای گذشته را کنار بگذاریم و از نو شروع کنیم.

در پاسخ به این سؤال که چگونه می‌توان مردم را از نظریه‌ی روشن، پیچیده، و موفق قبلی دور کرد و به سوی یک فرضیه ناتمام و مبهم جلب کرد، فایرابند می‌گوید در اینجا از استدلال کاری ساخته نیست و به وسایل غیر عقلانی دیگری مثل تبلیغات، احساسات، فرضیه‌های اختصاصی و همه گونه تعصب نیاز است. به باور او در این مرحله به ایمان کور نیاز است تا در مرحله‌ی بعد با گسترش و تقویت نظریه‌ی جدید بتوان ایمان را به «معرفت» برگرداند.

همچنین او معتقد است ناسازگاری یک نظریه با شواهد و داده‌های ما ممکن است به خاطر آلودگی نظری و ناخالص بودن این شواهد باشد و نه نشانگر نادرستی آن نظریه. شواهد و داده‌های ما خصلتی تاریخی-فیزیولوژیک داشته و صرفاً یک وضعیت عینی را توصیف نمی‌کنند، بلکه متضمن نگرش‌هایی ذهنی هم هستند. علم نیز مثل هر ایدئولوژی دیگر، خصلتی تاریخی دارد. همه‌ی ایدئولوژی‌ها را باید در چشم‌انداز تاریخی دید. از نظر او اسطوره، علم دیروز است و علم، اسطوره‌ی امروز. بنابراین نباید آن را جدی گرفت. علم فقط یکی از شیوه‌های تفکر است که انسان تاکنون در پیش گرفته و لزوماً بهترین شیوه‌ی تفکر نیست. علم شباهت زیادی به اسطوره دارد و نگرش‌های انتقادی تا حد زیادی از آن رخت بربسته است.

از سوی دیگر، اقتدار انحصاری علم نوین با زور و سرکوب مخالفین آن حاصل شده و در آن خبری از نگرش دمکراتیک و کثرت‌گرایانه نیست. اشکال متفاوت زندگی، با علم یا از بین رفته یا چنان دچار انحصار شده‌اند که هر نوع مقایسه‌ی عادلانه غیرممکن شده است. سلطه‌ی علم جزمیتی را به وجود آورده که مانع خلاقیت فردی شده و ما را از کشف مجهولات بیکران عالم بازمی‌دارد و این با انسانیت و باروری شخصیت انسان ناسازگار است.

به نظر او هنگامی ماهیت علم را بهتر درک می‌کنیم که دریابیم در فعالیت‌های علمی، عناصر غیر علمی نقش زیادی دارند و پیشرفت علم نیز بدون کمک این عناصر میسر نبوده و نیست. تفکیک علم از غیر علم نه تنها امری تصنعی است، بلکه برای پیشرفت دانش زیانبار است. فایرابند را می‌توان از جمله فیلسوفان نسبی‌گرای فلسفه‌ی علم دانست.

پل فایرابند همچون برخی نسبی‌گرایان که می‌کوشند چنان تقریرهایی از نسبی‌انگاری ارائه دهند تا از مواجهه با دو تهافت افلاطون بر نسبی‌انگاری پروتاگوارس بگریزند، در کتاب‌های «وداع با دلیل» و «علم در جامعه آزاد» تفسیری توصیه‌ای از اصل نسبی‌انگاری پروتاگوارس به دست می‌دهد؛ بدین گونه که «قانون‌ها، عرف‌ها و واقعیت‌هایی که در حضور مردم مطرح می‌شوند، در نهایت بر اخطارها، باورها و تصورات افراد بشری موکول گردد؛ بنابراین موضوعات مهم باید به ادراکات و افکار مردم مربوطه ارجاع شود و نه به اسباب انتزاعی و کارشناسان آشنا». علت رویگردانی فایرابند از کارشناسان این است که آنان به عقلانیت واحدی تعصب دارند. وی بر اساس تفسیر فوق، همه چیز را به انتخاب مردم موکول می‌کند و اصل زیر را به عنوان «نسبی‌انگاری دمکراتیک»، به نحو توصیه‌ای پیشنهاد می‌نماید: «در تصمیم بر اینکه چه چیز صادق است و چه چیز کاذب، چه چیزی برای اجتماع باثمر است و چه چیز بی‌ثمر، حرف آخر با شهروندان است، نه گروه‌های خاص». فایرابند متذکر می‌شود که اگر چه این اصل برای مردم مغرب‌زمین بسیار توصیه می‌شود تنها شکل ممکن زندگی نیست و صورت‌های دیگری نیز برای زندگی بنا شده که برای مردمانش ابزار بقا و سرپناه تهیه می‌کند.

فایرابند اصل نسبی‌انگاری دمکراتیک را برای یک زندگی مطلوب، معقول و متمدن توصیه می‌کند، با این حال اذعان دارد که زندگی‌های مطلوب دیگر، اما نامعقول و نامتمدن، نیز وجود دارد. او در امان ماندن از اعتراض بر اینکه این بیان، اصل وی را از عمومیت ساقط می‌کند، می‌گوید «قواعد تنها در حوزه‌هایشان معتبرند». وی اندیشه‌ی حقیقت عینی را بخشی از یک سنت خاص می‌داند که شامل موفقیت‌هایی به اندازه‌ی شکست‌هایش است و تنها در بعضی سنن راهبری دارد، نه همه‌ی آنها. البته فایرابند این نسبی‌انگاری را نتیجه‌ی نسبی‌انگاری اخلاقی می‌داند.

سرآمدان جامعه شناسی  پاول فایرابند

با این همه، فایرابند اصل نسبی‌انگاری پروتاگوراس را در همان بیان اخباری‌اش نیز می‌پذیرد و می‌نویسد به ازای هر حکم، نظریه، نقطه‌ی نگرش متیقن (از نظر صدق) با استدلال‌های خوب، استدلال‌هایی وجود دارد که یک جایگزین متعارض را حداقل به همان خوبی یا حتی بهتر نشان می‌دهند.

فایرابند معتقد است که این مطلب در دوران باستان برای صلح ارائه شده بود، زیرا اگر نگرش‌های متقابل، دارای قوت یکسان نشان داده شود، به نگرانی یا آغاز جنگ نیازی نخواهد بود. به نظر نمی‌رسد که تلاش فایرابند برای نجات اصل نسبی‌انگاری پرواگوراس، موقعیت نسبی‌انگاران را بهتر کرده باشد، بلکه ضعف‌های این بیان آشکارتر است.

روشن است که تلاش فایرابند برای رفع تهافت چندان قرین موفقیت نبوده است. بر اساس اصل نسبی‌انگاری دمکراتیک فایرابند، حرف آخر در خصوص باثمر یا بی‌ثمر بودن خود این اصل هم با شهروندان است و چون او این اصل را برای غربی‌ها تجویز می‌کند، شهروندان غربی باید در مورد این اصل نظر دهند، اما چنین اصلی حتی در خود غرب نیز پذیرفته نشده است؛ بنابر این، این اصل بی‌ثمر است.

این اصل فایرابند لوازمی دارد که پذیرش آنها بیش از اینکه نشاندهنده‌ی تفکرات یک فیلسوف یا متفکر باشد، نشاندهنده‌ی تخیلات یک ذهن پریشان است. برای مثال به عقیده‌ی وی، در دمکراسی، یک شهروند حق دارد بخواند، بنویسد و هر آنچه را از مخیله‌اش می‌گذرد، تبلیغ کند. از عقاید دیگر وی آن است که شهروندان غیرمتخصص در علوم هستند که باید مسیر تحقیقات را تعیین کنند و در مورد نوع نظریاتی که باید در دانشگاه‌ها و مؤسسات تحقیقاتی پذیرفته شود و مورد تحقیق و تدریس قرار گیرد، نظر دهند و برای این منظور راهکارهای عملی ارائه می‌دهد. وی کارشناسان را شایسته‌ی چنین امری نمی‌داند، زیرا آنان تنگ‌نظرند.

سرآمدان جامعه شناسی  پاول فایرابند

سرآمدان جامعه شناسی
پاول فایرابند

فایرابند مفهوم حقیقت عام را انکار می‌کند و معتقد است که این مفهوم از آن سنن خاص است؛ البته این انکار را هم سنت غرب می‌داند. این انکار از نسبی‌انگاری تجاوز نموده و به شکاکیت کلی می‌رسد. گرچه خود این انکار یک حقیقت عام در فلسفه‌ی غرب خواهد شد و تهافت هنوز هم به جای خود باقی است. علاوه بر این، این مفهومی نیست که بتوان از آن گزیر داشت. خود فایرابند، تنها راه ورود در یک داوری مفید را پیروی از آن چیزی می‌داند که گمان می‌رود حقیقت یا روند صحیح است.

نکته‌ی دیگر درباره‌ی نسبی‌انگاری فایرابند این است که این توصیه‌ی فایرابند بر نسبی‌انگاری، با نسبی‌انگاری توصیفی پروتاگوارس تلازم دارد و خود فایرابند نیز متوجه این تلازم بوده و آن را نیز می‌پذیرد. البته نسبی‌انگاری وی اشکالات دیگری هم دارد؛ از جمله اینکه وی همه‌ی گزاره‌های مخبر از عالم واقعی را انفسی (سوبژکتیو) می‌داند و مثلاً گزاره‌ی «زمین مرکز عالم است» را به «من باور دارم زمین مرکز عالم است» تحویل می‌کند. حال آنکه چنین گزاره‌هایی منوط به پذیرش یا عدم پذیرش سوژه نیست.

 

 

 

اشتراک گذاری
Share on facebook
Facebook
Share on twitter
Twitter
Share on linkedin
LinkedIn
Share on telegram
Telegram
Share on email
Email
Share on print
Print
جدیدتربن مطالب
مطالب مرتبط
دیدگاه‌ها

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *