لودینگ

سرآمدان جامعه شناسی (۵۲) اریک فروم

سرآمدان

سرآمدان جامعه شناسی (۵۲) اریک فروم

اریک (به آلمانی: اریش) فروم  در بیست‌وسوم مارس ۱۹۰۰ میلادی در شهر فرانکفورت در ایالت هسن آلمان به دنیا آمد. خانواده‌ی فروم‌ یهودی سنت‌گرا بود. پدرش، نفتالی فروم، کاسب بود و پدربزرگش خاخام و عموی مادرش محقق مشهور تلمود بودند. فروم در کودکی وقت خود را صرف مطالعات مذهبی کرد و تورات تأثیر عمیقی بر او گذاشت اما بعدها ارتباط خود را با مذهب کم کرد. او درباره‌ی نام خانوادگی‌اش می‌گوید فروم در زبان آلمانی به معنای مذهبی بودن است.

فروم تحصیلات خود را در روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و فلسفه در دانشگاه‌های فرانکفورت و هایدلبرگ پی گرفت و پس از دریافت دکتری خود از دانشگاه هایدلبرگ، در مؤسسه‌ی روانکاوی برلین کار خود را به عنوان یک روانکاو شاگرد و پیرو زیگموند فروید آغاز کرد. در ۱۹۳۰ میلادی به مکتب فرانکفورت راه یافت و در مؤسسه‌ی تحقیقات اجتماعی برلین در کنار اندیشمندانی همچون ماکس هورکهایمر، تئودور آدورنو و هربرت مارکوزه قرار گرفت. همچنین در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۵ میلادی با مجله‌ی تحقیقات اجتماعی که توسط مؤسسه‌ی تحقیقات اجتماعی فرانکفورت منتشر می‌شد، همکاری کرد.

بعد از برآمدن نازیسم در آلمان به ژنو رفت و سپس در ۱۹۳۴ به آمریکا مهاجرت کرد و تابعیت آن کشور را پذیرفت. مدتی عضو هیئت علمی دانشگاه کلمبیا در نیویورک بود و در ۱۹۴۱ میلادی به دانشکده‌ی کالج بنینگتون در ورمونت پیوست. سپس به مکزیک رفت و در دانشگاه مستقل ملی مکزیک کرسی روانکاوی را تأسیس نمود.. مدتی نیز در دانشگاه ایالتی میشیگان تدریس کرد و سرانجام در ۱۹۶۲ میلادی به عنوان استاد روانکاوی به دانشگاه کلمبیا بازگشت.

سرآمدان جامعه شناسی اریک فروم گوشه چشم

فروم در سال ۱۹۲۶ با فریدا ریچمن، روانکاوی که ده سال از او مسن‌تر بود و روی بیماران اسکیزوفرنیک کار می‌کرد ازدواج کرد. این دو در سال ۱۹۳۰ از هم جدا شدند اما تا سال‌ها بعد طلاق نگرفتند. در آمریکا با کارن هورنای آشنا شد که پانزده سال از فروم بزرگتر بود. آنها عاشق و معشوق شدند و هورنای مظهر مادر قدرتمند و مشاور او شد. در ۱۹۴۱ به انجمن پیشرفت روان‌کاوی هورنای پیوست ولی در سال ۱۹۴۳ رقیب یکدیگر شدند. در سال ۱۹۴۴ با هنی گورلند که دو سال از او کوچکتر بود ازدواج کرد. تمایل هنی به مذهب و افکار عرفانی، گرایش‌های فروم را به بودیسم تقویت کرد. هنی در ۱۹۵۲ فوت کرد و فروم در ۱۹۵۳ با آنیس فریمن ازدواج کرد.

وی در اواخر عمر خویش در سال ۱۹۷۴ در حالی که از عوارض یک حمله‌ی قلبی رنج می‌برد به سوییس بازگشت و در هجدهم مارس ۱۹۸۰ درست پنج روز قبل از هشتادمین سالگرد تولدش در ناحیه‌ی تسین درگذشت.

اریک فروم در کارنامه‌‌ی خود بیش از بیست عنوان کتاب دارد و تقریباً همه‌ی کتاب‌هایش را به زبان انگلیسی نوشت که بعد به زبان‌های دیگر ترجمه شد. «هنر عشق ورزیدن» مشهورترین و کتاب‌های «گریز از آزادی» و «جامعه سالم» مهمترین آثار او به شمار می‌روند.

سرآمدان جامعه شناسی اریک فروم

فروم روانکاو و جامعه‌شناس آمریکایی آلمانی‌تبار، روان‌شناس اجتماعی مشهور مکتب فرانکفورت و همچنین یک سوسیال‌دمکرات و از برجسته‌ترین فیلسوفان مکتب اومانیسم است. اسپینوزا، نویسندگان عصر روشنگری، رمانتیک‌های قرن هجدهم، کارل مارکس و زیگموند فروید را می‌توان در شمار معلمان فکری فروم ذکر کرد. او در کنار کسانی چون کارن هورنای و هری استک سالیوان در زمره‌ی نوفرویدی‌ها قرار دارد. اگرچه به عنوان یک خداناباور مشهور است اما خودش وضعیت اعتقادی‌اش را «خداناباور معنویت‌گرا» توصیف کرده است. فروم در آثارش کوشیده تا ارتباط متقابل روان‌شناسی و جامعه را شرح دهد. او معتقد بود که با به کار بستن اصول روانکاوی، به عنوان علاج مشکلات و بیماری‌های فرهنگیِ بشر، راهی به سوی تحقق یک «جامعه‌ی معقول» و متعادل از لحاظ روانی خواهد یافت.

اریش فروم ادیان را به ادیان خودکامه و انسان‌گرا تقسیم می‌کند و بعد از توضیح هر یک به سراغ منشأ دین می‌رود و توضیح می‌دهد که وجود دو نیاز عمده در انسان‌ها باعث پدید آمدن گرایش بشر به دین شد که عبارتند از نیاز به نگرش مشترک و همگانی؛ و نیاز به کانون احساس تعلّق مشترک.

انسان‌ها برای به دست آوردن زندگی اجتماعی سالم و دور از تنش، نیازمند وحدت در دیدگاه‌ها و نظریاتشان هستند. اگر در بین دیدگاه‌ها تشتتِ آرا وجود داشته باشد، زندگی اجتماعی از هم می‌پاشد و افراد به تفاهم و ارتباط اجتماعی نمی‌رسند. دین به پیروانش دیدگاه مشترک می‌دهد و مانع از هم پاشیدگی جامعه می‌شود. نیاز دیگر انسان این است که باید احساس تعلّق به جایی داشته باشد. انسان از آزادی مطلق وحشت دارد. چون اگر انسان آزادی مطلق داشته باشد، نسبت به هر کاری احساس مسئولیت می‌کند و خود را نسبت به آن پاسخ‌گو می‌داند؛ ولی اگر خود را تابع حکم یک فرد یا گروهی خاص یا مجموعه دستورهای دینی و آیینی بداند، مسئولیت‌ها را بر دوش آمر و ناهی می‌اندازد و خود را از مسئولیت‌ها و جوابگویی به مسائل مختلف رها می‌سازد. انسان از آزادی می‌گریزد چون می‌خواهد در دام مسئولیت که لازمه‌ی آزادی است نیفتد. از آنجا که انسان همواره به سراغ کانون سرسپردگی و تعلّق می‌رود، بازار دیکتاتوری حاکمان بسیار رونق دارد. دیکتاتوری‌ها گرچه از انسان سلب آزادی می‌کنند، ولی از این نظر که بار مسئولیت اعمال آنها را بر دوش می‌گیرند، موجب سرسپردگی خواهند بود. سپس انسان برای توجیه این سرسپردگی، متوجه دین می‌شود. فقه و اخلاق در دین، این کانون سرسپردگی را بیان می‌کند.

او ادیان را هم به ادیان اقتدارگرا و ادیان انسانگرا تقسیم می‌کند. ادیان اقتدارگرا چون احکام بیشتری دارند، دو نیاز مذکور را بهتر تأمین می‌کنند ولی ادیانِ انسانگرا در برابر ادیان اقتدارگرا رونقی ندارند. فروم در واقع بر این باور است که دین خاستگاه اجتماعی دارد زیرا به انسان‌ها دید مشترک و حس تعلّق خاطر مشترک می‌دهد و هر اجتماعی به این دو عامل نیاز دارد. بنابراین دین در خدمت نیازهای جامعه است و برای تأمین بخشی از نیازهای انسان پدید آمده است.

فروم بن‌مایه‌ی نظریاتش را در کتاب «گریز از آزادی» آورده است، او در این کتاب به یک ناهنجاری اساسی توجه می‌کند و می‌نویسد آدمیان با تلاش و مبارزه آزادی را کسب می‌کنند اما پس از دستیابی به آن، از آن می‌گریزند. پاسخ فروم به چرایی بروز این ناهنجاری این است که جامعه‌ی مدرن با مجموعه‌ای از سازوکارهای بیمارگون، انسان را زبون و پریشان بار می‌آورد. انسان پرورش‌یافته در چنین جامعه‌ای، قادر نیست از آزادی بهره ببرد، زیرا توان تحمل بار مسئولیت را در خود نمی‌بیند. در نتیجه به سادگی از آزادی می‌گریزد و به بندگی روی می‌آورد. این فراگرد، موقعیتی مناسب برای خودکامگان و عوام‌فریبان فراهم می‌سازد تا قدرت جابرانه‌ی خود را بر افراد زبون و بی‌اراده حاکم کنند. به نظر فروم، انسان عاجز و درمانده به اقتدار روی می‌آورد تا ناتوانی خود را بپوشاند. شخصیت اقتدارگرا به بلوغ نرسیده است؛ او از نظر احساسی عقیم است و نه می‌تواند دوست بدارد و نه قادر است از خرد خود استفاده کند. کانت به انسان نهیب می‌زد که فهم و شعور خود را آزادانه به کار بیندازد و سرنوشت خود را به دست گیرد.

فروم از جمله نویسندگانی است که در زمینه‌ی عشق و ساختار علّی و روانشناختی آن مطالعه‌ی بسیاری انجام داده است، تا جایی که یکی از قدرتمندترین نظریه‌های روانشناختی را درباره‌ی عشق مطرح می‌کند. او در کتاب «هنر عشق ورزیدن» می‌نویسد علت اینکه می‌گویند در عالم عشق هیچ نکته‌ی آموختنی وجود ندارد، این است که مردم گمان می‌کنند که مشکل عشق مشکل معشوق است و نه مشکل استعداد. مردم دوست داشتن را ساده می‌انگارند و برآنند که مسئله تنها پیدا کردن یک معشوق مناسب یا محبوب دیگران بودن است. هیچ فعالیت و کار مهمی وجود ندارد که مانند عشق با چنین امیدها و آرزوهای فراوان شروع شود و بدینسان به شکست بینجامد. وی به وضوح عشق ورزیدن را یک هنر می‌داند، همان گونه که زیستن هنر است. در بیان او اگر ما بتوانیم یاد بگیریم که چگونه می‌توان عشق ورزید، باید همان راهی را انتخاب کنیم که برای آموختن هر هنر دیگر چون موسیقی، نقاشی، نجاری، یا هنر طبابت یا مهندسی بدان نیازمندیم.

سرآمدان جامعه شناسی اریک فروم گوشه چشم

فروم علت ناراحتی‌های روحی را در نابسامانی‌های اجتماعی می‌دید. او در آثار متعدد خود زندگی مصرفی را در جوامع مدرن به نقد می‌کشد و بر این باور است که در جامعه‌ی مدرن انسان بر فعالیت خود مسلط نیست، بلکه برده و اسیر آن است. انسان این عصر تنها مهره‌ای کوچک در ماشین تولید است که او را از پرسش‌گری، تفکر انتقادی، دلبستگی و علاقه منع می‌کند تا گردونه‌ی‌ تولید بدون وقفه بچرخد. فروم می‌گوید نظام اجتماعی غیرعادلانه ماهیت فردی انسان را نابود می‌کند تا از او یک «آدمک» بی‌اراده بسازد و برای رسیدن به این هدف، جامعه‌ی سرمایه‌داری گونه‌هایی از «منش» بیمارگونه پدید می‌آورد که شناسه‌های اصلی آن اضطراب، بی‌اعتمادی، بدبینی و دشمنی با دیگران است.

نظریه‌های روانکاوی او مانند آلفرد آدلِر و کارن هورنای نزدیک به نظریات زیگموند فروید است. فروید معتقد بود که انسان‌ها به صورت انعطاف‌پذیر توسط نیروهای غریزی زیستی شکل نمی‌گیرند. اریک فروم بخشی به این نظریه اضافه کرد. او معتقد بود که عناصر اجتماعی و فرهنگی بر شخصیت انسان تأثیر می‌گذارند و به همین شکل بوده است که انسان‌ها در طول تاریخ تکامل یافته‌اند. از دید او  تعارض‌های شخصی ما از انواع جوامعی که می‌سازیم، ناشی می‌شوند. با این حال، محکوم به رنج کشیدن نیستیم بلکه می‌توانیم با کمی آگاهی و تلاش این مشکلات را حل کنیم. بنابراین اریک فروم نظریه‌پردازی است که پایگاه جدیدی را در روانکاوی اجتماعی، حوزه‌ی فرهنگ و شخصیت، در قلمرو علم انسان‌شناسی، روان‌شناختی، فلسفه و جامعه‌شناسی انتقادی و ریشه‌ای به ویژه در زمینه‌ی تغییرات اجتماعی و ساخت جوامع انسانگرای آینده، بنیانگذاری کرده است. وجه خاص انسانگرایی فروم شناخت نقش و اهمیت انسان در فرآیند تشکیل جامعه و تاریخ است. او در انسانگرایی هنجاری خود در پی بر پا ساختن جامعه‌ای برای انسان است تا در آن انسان به کشف راه تکامل و کشف معانی هستی بپردازد.

موضوع اصلی همه‌ی نوشته‌های فروم این است که انسان در این دنیا احساس تنهایی و انزوا می‌کند، زیرا از طبیعت خود جدا شده است. این انزوا در هیچ موجود زنده یا حیوانی دیده نمی‌شود. فروم این فرضیه را پرورش داد که هر چقدر انسان‌ها آزادی بیشتری به دست آورند، احساس تنهایی بیشتری خواهند کرد. بدین ترتیب که آزادی به یک خصوصیت منفی تبدیل می‌شود که باید از آن فرار کرد. به باور فروم طبیعت حیوانی بر اساس مبنای زیست شیمیایی، روان‌شناختی و سازوکارهای بقای جسمانی تعریف می‌شود، در حالی که انسان علاوه بر آنکه دارای یک طبیعت حیوانی است تنها ارگانیسمی به شمار می‌رود که دارای طبیعت متمایز دیگری است.

به اجمال می‌توان گفت فرض‌های اساسی فروم عبارتند از اینکه شخصیت فرد را فقط می‌توان با در نظر داشتن تاریخ انسان شناخت؛ بحث وضعیت انسان باید قبل از شخصیت واقع شود؛ روان‌شناسی باید بر اساس برداشت انسان‌شناختی فلسفی از وجود انسان استوار باشد؛ تنگنای انسان به دلیل جدایی از طبیعت است؛ توانایی استدلال کردن امکان زنده ماندن را فراهم می‌کند؛ توانایی استدلال انسان را وادار می‌کند که دو‌گانگی‌های حل‌نشده‌ی اساسی را حل کند. این دوگانگی‌ها شامل مرگ/زندگی (که انسان می‌کوشد آن را با فرض زندگی پس از مرگ نفی کند)، تنهایی/ارتباط با دیگران (انسان در نهایت تنهاست و با این حال نمی‌تواند این انزوا را تحمل کند)، فردیت/اجتماع (انسان از خودش به عنوان فرد مجزا آگاه است ولی معتقد است خوشبختی‌اش به متحد شدن با دیگران بستگی دارد)، و… است.

اریش فروم روانکاو و فیلسوف پیرو مکتب فرانکفورت از جمله نخستین کسانی بود که آرای زیگموند فروید را با اندیشه‌های کارل مارکس در هم آمیخت تا از آن معجونی برای نقد جامعه‌ی صنعتی و به خصوص فاشیسم آلمان نازی بسازد. فروم با عطف توجه به واقعیت‌های جامعه‌ی غرب و نقض آزادی فردی، به بازکاوی خاستگاه‌های روانشناختی و جامعه‌شناختی آن دست می‌زند. فروم بیش از هر روانشناس دیگری در تفسیر، تبیین، تحلیل و توسعه مفهوم بیگانگی کوشیده است. این مفهوم نخستین بار در کتاب «گریز از آزادی» مورد توجه فروم قرار گرفت. ولی بعد تحلیل و تبیین جامع این واژه را در اثر معروف دیگری به نام «جامعه سالم» که در واقع ادامه‌ی کتاب «گریز از آزادی» است، پی گرفت. فروم در این کتاب به ویژه به تشریح «شخصیت اجتماعی بیگانه‌گونه» پرداخته است.

از نظر فروم بیگانگی تفسیری است از وضعیت انسان در جامعه‌ی صنعتی. او در تفسیر خود از بیگانگی انسان می‌گوید اعمال او به جای آنکه تحت کنترل او باشد بر او مسلط است و او خود را مرکز اعمال فردی خویش نمی‌یابد. به جای اینکه اعمال، طبق خواست و اراده‌ی او انجام گیرد، او از اعمالش اطاعت می‌کند. او خود را نظیر همه‌ی مردمی می‌یابد که به عنوان اشیاء درک می‌شوند با احساس ها و خواسته‌های مشترک، اما در عین حال در همان زمان او هیچ گونه وابستگی و ارتباطی با جهان خارج ندارد. به نظر فروم اعضای جامعه‌ی صنعتی همگی الینه شده‌اند و بیگانگی مختص گروه و طبقه‌ی خاصی نیست.

اریک فروم تمدن اومانیستی را (که سوسیالیسم و بورژوازی دو صورت تحقق‌یافته‌ی آن به شمار می‌روند) تمدن بحران‌زده می‌داند. در هر دو نظام بورژوایی و سوسیالیستی، انسان گرفتار باخودبیگانگی و غربت و اسارت در ظلمت ماتریالیسم و نفس‌پروری است. تمدن اومانیستی، تمدنی خودبنیاد است که حقیقت وجودی بشر در آن نادیده گرفته شده و به این ترتیب هر دو نظام بورژوازی و سوسیالیستی، چیزی جز دو صورتِ باخودبیگانگی بشر جدید نیستند. به نظر فروم انسان امروزین در جامعه‌ی صنعتی شکل و شدت بت‌زدگی را دیگرگون ساخته است. او در دست نیروهای اقتصادی کور حاکم، شیء شده است. او دست‌کارهای خود را می‌پرستد و به شیء بدل می‌شود. در جهانی از این دست تنها کارگر با خود بیگانه نیست بلکه همگان با خود بیگانه‌اند.

سرآمدان جامعه شناسی اریک فروم گوشه چشم

وی در «گریز از آزادی» تأکید می‌کند که مفهوم لیبرالی آزادی با فطرت و حقیقت وجودی آدمی در تضاد است زیرا حقیقت وجودی آدمی را که عین ربط و تعلق است، انکار می‌کند و سبب باخودبیگانگی و اضطراب و تنهایی می‌گردد. به نظر او برای فرار از این وضع اسارت‌بار باید از مرزهای زندگی حیوانی و تبعیت از نفس اماره و بردگی تمدن اومانیستی گذشت و در ذیل نور تفکر معنوی به آزادی حقیقی رسید. به نظر فروم جامعه‌ی غربی، ابری است متشکل از ذرات غباری که بی هیچ نظمی در هم می‌لولند. فروم جامعه‌ی سرمایه‌داری را یک جامعه‌ی بیمار می‌داند و معتقد است این جامعه آدمی را گرفتار باخودبیگانگی و تنهایی کرده است. فروم خودآگاهی عظیم برای انسان در بازآفرینی تاریخ هستی خود را امری لازم می‌انگارد. به نظر فروم جان حرکت به سوی حقیقت، از شهامت «نه» گفتن نیرو می‌گیرد و از عصیان علیه فرمان‌های قدرت‌های موجود، از طرد خواب‌زدگی و پذیرش بیداری.

فروم عشق و کار خلاق و آفریننده را دو عنصر اساسی «خودانگیختگی» می‌داند. همچنین خودانگیختگی را فراتر رفتن از محدوده‌ی فشار تقلید و عادت تعریف کرده و آن را معادل تفکر آزاد و ژرف درباره‌ی امور توصیف می‌نماید و با فعالیت اجباری یا وسواسی مغایر می‌شمارد. بنابراین به نظر فروم بشر باید زندگی خود را از نو ارزیابی کند و بار دیگر متولد شود و این کاری است دشوار که بیشتر مردم بدان بی‌توجه‌اند چرا که «سرنوشت دردناک بیشتر آدمیان این است که پیش از تولد، می‌میرند».

فروم در کتاب «جامعه سالم» عدم امنیت را نقطه‌ی آغاز تحلیل قرار داده و می‌نویسد جامعه‌ای که امکان ارضای نیازها را به اعضای خود نمی‌دهد، افرادی را بار می‌آورد که دارای نشانه‌های ناسازگاری و پریشانی ذهنی‌اند و چنین جامعه‌ای، بیمار است.

درمان این جامعه از طریق فراهم آوردن امکان فعالیت خلاق، داشتن یک هویت خاص برای خویشتن، برقراری ارتباط اجتماعی با دیگران، انتقاد و دگراندیشی در جامعه و داشتن یک چارچوب مرجع و درک خردمندانه میسر می‌گردد. وی درباره‌ی امکان شکل دادن جامعه‌ای که به مردم اجازه‌ی برآوردن نیازهای آنها را خواهد داد، خوش‌بین است. فروم چنین جامعه‌ای را سوسیالیسم اجتماع‌طلب انسان‌گرا می‌نامد و آن‌ را جهانی توصیف می‌کند که عشق، برادری و همبستگی در تمام روابط انسان‌ها جاری است و جهت‌گیری سازنده می‌تواند به حداکثر رشد خود برسد، چنان که احساس تنهایی، بی‌اهمیتی و باخودبیگانگی از میان می‌رود. به ادعای فروم، آینده‌ی تمدن بستگی به این دارد که چگونه و با چه سرعتی بتوان چنین جامعه‌ای را ایجاد کرد.

اشتراک گذاری
Share on facebook
Facebook
Share on twitter
Twitter
Share on linkedin
LinkedIn
Share on telegram
Telegram
Share on email
Email
Share on print
Print
جدیدتربن مطالب
مطالب مرتبط
دیدگاه‌ها

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *