لودینگ

سرآمدان جامعه شناسی (۴۹) یوسف‌علی اباذری

سرآمدان

سرآمدان جامعه شناسی (۴۹) یوسف‌علی اباذری

یوسف‌علی اباذری در سال ۱۳۳۱ به دنیا آمد. او دوره‌ی کارشناسی را در رشته‌ی ارتباطات در سال ۱۳۵۲، کارشناسی ارشد (۱۳۶۷) و دکتری (۱۳۷۴) را در رشته‌ی جامعه‌شناسی در دانشگاه تهران گذراند. عنوان رساله‌ی وی در دوره‌ی کارشناسی ارشد «رابطه‌ی دین با فلسفه و جامعه‌شناسی» و در دوره‌ی دکتری «خرد جامعه‌شناسی» است.

اباذری برای بیش از بیست سال در دانشگاه تهران تدریس کرده است. او ضمن عضویت در شورای نویسندگان مجله‌ی ارغنون، سردبیریِ مجله‌ی نامه‌ی علوم اجتماعی را به ‌عهده داشته است. او در نظریه‌ی ادبی و جامعه‌شناسی ادبیات تخصص دارد و مدتی درباره‌ی آثار فرمالیست‌های روس، همچون آرای میخائیل باختین و تأثیر فلسفه بر ادبیات پژوهش کرده است.

اباذری یک جامعه‌شناس چپ‌گراست و اثر مکتوب برجسته‌ای ندارد اما سخنرانی‌هایش جنجالی است. او پراکنده و با جملات نا‌تمام حرف می‌زند. برخی اظهار نظرهای او موجب جنجال‌های رسانه‌ای شده‌اند. اباذری در سال ۱۳۹۳ در دانشگاه تهران در یک سخنرانی پیرامون تحلیل جامعه‌شناختی پدیده‌ی مرتضی پاشایی تحت عنوان «اتحاد نامقدس مردم و حکومت در سیاست‌زدایی» دیدگاه‌هایی را بیان کرد که واکنش‌های موافق و مخالفی را در سطح جامعه برانگیخت. او در این سخنرانی موسیقی پاپ را مبتذل‌ترین نوعِ موسیقی دانست و از مرتضی پاشایی به عنوان خواننده‌ای توصیف کرد که آثارش موسیقی و شعری مسخره دارد و در ادامه مردمی را که آثار این خواننده را می‌پسندند شایسته‌ی توهین دانست و آنها را ابله خطاب کرد

همچنین در سال ۱۳۹۵ در یک سخنرانی در مؤسسه‌ی پژوهشی حکمت و فلسفه‌ی ایران در همایشی با عنوان «عقلانیت و اعتدال در جهان معاصر» که به مناسبت روز جهانی فلسفه برگزار شده بود، درباره‌ی تجمع مردم در پاسارگاد به مناسبت روز کوروش بزرگ گفت «آنچه مرا وحشت‌زده کرد شعارهایی ضد عرب و ابراز نفرت به اعراب بود».

اباذری می‌گوید در ابتدای انقلاب، علوم انسانی را متهم به ایدئولوژیک بودن و غربی بودن کردند. عده‌ای هم برای آنکه جامعه‌شناسی را از اتهام ایدئولوژیک بودن و غربی بودن برهانند و بگویند چیزی به نام «علم» جامعه‌شناسی وجود دارد، پشت سر امر خنثی جمع شدند و از یک روش یکه که همان روش کمّی است دفاع کردند و کل علوم انسانی را به روش‌های کمّی و پوزیتیویستی تقلیل دادند. ادعا شد که چنین روشی وجود دارد و لازمه‌ی آن هم این است که هیچ نوع جهت‌گیری ارزشی و سیاسی در تحقیق نداشته باشید. این رویکردی بود که جامعه‌شناسان و آکادمیسین‌های ایرانی پشت آن جمع شدند تا از موجودیت‌شان دفاع کنند. چنین چیزی نه واقعیت دارد نه جذاب است. این پدیده ساخته و پرداخته‌ی آن فضای اتهام‌زنی بود. این پدیده محکوم به شکست بود. چرا که به محض جوانه زدن اولین جریان‌های فکری در خارج از دانشگاه، فروپاشید. دانشجویان در این فروپاشی سهم زیادی داشتند، چرا که دانشجو در برابر این نظم ساختگی، میشل فوکویی را دوست داشت که این نظم را به مبارزه می‌طلبید، دریدا و بوردیو و هابرماسی را دوست داشت که این نظم را برهم می‌زدند؛ بنابراین در این بازی دانشگاه باخت و فضای بیرون دانشگاه برد.

او معتقد است قبل از انقلاب در نبرد هژمونی، روشنفکران خارج از دانشگاه مانند شریعتی و آل‌احمد پیروز شدند و دانشگاه شکست خورد. بعد از انقلاب در دوره‌ی اصلاحات تلاش شد این دو به هم نزدیک شوند ولی بعد این تلاش‌ها ناتمام ماند و روشن است که در نبرد دانشگاه و بیرون دانشگاه، دانشگاه همواره شکست می‌خورد.

یوسف اباذری سرآمدان جامعه شناسی

از دید او اولین جای مواجهه‌ی دانشجو با دولت، نهاد دانشگاه است. دانشجو وقتی این تضاد را می‌بیند و در می‌یابد برنامه‌ی تحقیقاتی مورد علاقه‌اش در دانشگاه وجود ندارد و خود نیز نمی‌تواند برنامه‌ای را پیش ببرد از دانشگاه سرخورده می‌شود و نهاد دانشگاه را نماد کل دولت، هر دولتی که باشد، می‌بیند و از آن هم ناراضی می‌شود و جدیت دانشگاه از نظرش می‌افتد. از سوی دیگر رساله‌هایی را به استادان پیشنهاد می‌دهد که در دانشگاه نماینده ندارد. استادان اغلب تدریس را وانهاده‌اند و در جستجوی تحقیق‌اند چندان وقعی به دانشجو نمی‌گذارند، و دانشجو نیز با سکوت یا با غر زدن تلافی می‌کند. نتیجه آنکه جدیت کار دانشگاهی برای استاد هم از دست می‌رود. در چنین وضعیتی که علوم انسانی برای هیچ کس، از جمله متولیان آن جدی نیست معلوم است که عده‌ای هم به صرافت می‌افتند که در کل آن شک کنند بدون آنکه چیزی جایگزین کنند.

اباذری در تحلیل تحولات دهه‌های اخیر ایران از بعد اجتماعی می‌گوید مشکل اصلی از استقرار و یا تلاش برای استقرار نولیبرالیسم است. به نظر او در ایران «گارد جدید» (نیروهای جدیدی که در انقلاب قدرت و مصادر امور را به دست می‌گیرند) در اواخر دوران سازندگی حمله‌ی خود را از جناح فرهنگی به «گارد قدیمی» (نیروهای اولیه‌ی انقلاب) آغاز کرد و آن را متهم ساخت که از حیث فرهنگی به غرب واداده است. گارد جدید مثل گارد قدیم در آن زمان سیاست‌های اقتصادی بازار آزاد را که در سطح جهانی، آشکار و پنهان، دنبال می‌شد، قبول داشت و آن را «علم» اقتصاد می‌دانست. اما گمان می‌کرد که در جبهه‌ی فرهنگی نباید واداد. ربط میان آن علم و این فرهنگ چندان برایش مشخص نبود. با ادغام اقتصاد در فرهنگ، اقتصاد به حال خود رها شد و رویارویی گارد جدید با گارد قدیم در جبهه‌ی فرهنگ صورت گرفت. دوم خرداد رخ داد و این جنگ تشدید شد. رونق اقتصادی این دوره گارد جدید را که در جریان اجرای تعدیل اقتصادی چندان چیز دندان‌گیری نصیبش نشده بود به این فکر انداخت که می‌تواند کل گارد قدیم را از میدان بازی بیرون کند، و با اجرای تمام و کمال و برق‌آسای این برنامه یک‌شبه ره صد ساله بپیماید. در نتیجه معجونی ساخت مرکب از اقتصاد آزاد و غرب‌ستیزی ریشه‌ای. این معجون بسیار کارآمدْ گارد قدیم را در آغاز حیران ساخت و به نظر رسید که آنان قافیه را باخته‌اند. علم بومی سکه‌ی رایج روزگار شد. جامعه‌شناسی و فلسفه و روان‌شناسی و علوم انسانی و ترجمه زیر ضربات سهمگین کسانی قرار گرفت که گمان می‌کردند این بار کار را می‌بایست از «ریشه» درست کنند. مشکلْ آن زلف بیرون‌افتاده‌ی جوانان نیست، مشکلْ آن علومی است که به قول سولژنیستین از زیر پرده، کثافت غرب را به درون می‌کشند. کار به جایی کشید که یکی از مبلغان اعظم بازار آزاد مدعی شد که مفهوم «عدالت» مفهومی وارداتی است، بومی نیست، چیزی مثل جامعه‌شناسی و فلسفه و روان‌شناسی است، غربی است، کثافتی است که به درون خزیده است. اما مکتب مورد نظر آقایان عین «علم» اقتصاد است که جهانی است و ربطی به بوم این و آن ندارد و همین علم می‌گوید که دولت باید اموال را بالاخره به کسانی به اسم کارآفرین بدهد، هرکه باشند. البته آنها در علن رانت‌خواری را ملامت می‌کردند.

اباذری می‌گوید کلیتی به اسم غرب وجود ندارد. سوسیال‌دمکراسی سوئدی، اردولیبرالیسم آلمانی و نولیبرالیسم آمریکایی یک چیز نیستند. همچنان که دولت رفاه کینزی با نولیبرالیسم تاچری یکی نیست. برخی فکر می‌کنند وقتی از نولیبرالیسم سخن گفته می‌شود، وضعیت کلی چیزی به اسم «غرب» مد نظر است. در سه دهه‌ی گذشته به‌رغم علاقه‌ی وافر مردم، اطلاعات جامعه‌ی ما از تحولات و وضعیت کشورهای مختلف غربی یعنی تاریخ غرب بسیار سطحی و آشفته و متکی بر صنعت فرهنگ بوده است تا منابع معتبر تاریخ و اقتصاد و جامعه‌شناسی، هر چند گفتگو درباره‌ی غرب چنان در زندگی روزمره ما رسوخ کرده که می‌توان ادعا کرد اندک جایی در جهان به پای ما می‌رسد. کلیتی که در گفتارهای رسمی از «غرب شیطانی» ساخته شده، به بازتولید ذهنیتی در ایرانیان منجر شده است که به همان سیاق اما در جهت عکس می‌پندارد غرب الماسی خوش‌تراش از خیر و زیبایی‌ و درستی‌ جهان است. ذهنیت‌هایی که دو روی یک سکه‌اند. آنچه اهمیت دارد عبور از این کلیت‌های ایدئولوژیک و پرداختن به مصادیق معین و تحولات مشخص تاریخی است. کاری که دست‌کم عالمان و دانشمندان غربی‌ در مورد خودشان انجام داده‌اند. ریشه‌ای‌ترین و تندترین و وسیع‌ترین انتقادها از سرمایه‌داری و نسخه‌ی نولیبرال آن در خود غرب صورت گرفته است. در تاریخ مدرن، غرب از گفتگو و حتی منازعه درباره‌ی‌ وضعیت خود بازنایستاده است. تأمل در خودی که ما در هر فرقه‌ای باشیم و به هر صفتی موصوف، آن را نیاموخته‌ایم.

او توضیح می‌دهد که نولیبرالیسم آخرین شکل نظام سرمایه‌داری است. به همین دلیل بسیاری از آنچه مارکس، وبر، دورکیم، موس، زیمل، لوکاچ، آدورنو و خیلی‌های دیگر در نقد سرمایه‌داری و پدیده‌هایی مانند استخراج ارزش اضافی، شیءوارگی، کالایی شدن، شکل‌گیری روح سرمایه‌داری، استثمار طبقات و افزایش نابرابری گفته‌اند کماکان معتبر است. اما نولیبرالیسم از حدود اشکال سنتی سرمایه‌داری و واپسین آنها اقتصاد کینزی فراتر می‌رود. نولیبرالیسم، فرآیند تبدیل همه‌ی عناصر جهان به کالا و همه‌ی افراد به سوژه‌ی نولیبرال است. بر خلاف اقتصاد کینزی که سعی می‌کرد بر اساس اندیشه‌ی سازش طبقاتی حوزه‌هایی همچون آموزش و بهداشت را از به حداکثر رساندن سود ایمن نگه دارد، سرمایه‌داری نولیبرال به گواه گری بکر حتی روابط عاطفی را نیز مشمول سود و زیان قرار می‌دهد و تأکید می‌کند که ‌باید ذهنیتی آفریده شود که حتی در عاطفی‌ترین روابط به جز سود و زیان به چیزی دیگر نیندیشد.

از حیث تاریخی سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی، ابتدا پس از کودتای سازمان سیا به دست اگوستو پینوشه در شیلی اجرا شدند. پس از شوک نفتی و علائم بروز بحران در اقتصاد غرب و پدید آمدن شک و تردید درباره‌ی اقتصاد کینزی غرب می‌توانست دو راه انتخاب کند. راه حل دمکراتیک و مردمی‌تر و راه‌حلی سرمایه‌دارانه‌تر و ضد مردمی‌تر. غرب راه حل دوم را برگزید. تاچر و ریگان دست در انبان نظری اقتصاددانان مکتب اتریش و شیکاگو کردند تا به قول تاچر «روح» جهان را عوض کنند. بدیهی بود که ارگان‌های جهانی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول نیز مبلغ این سیاست‌ها شوند که شدند. این سیاست‌ها پس از کنفرانس واشنگتن در بهار ۱۹۸۹، به «اجماع واشنگتن» شهرت یافته‌اند و به مدت سه دهه در کشورهای مختلف به اجرا در آمده‌اند و به سیطره‌ی سرمایه‌های مالی بر اقتصاد جهانی منجر شده‌اند و اکنون ما با نتایج فاجعه‌بار اجرای این سیاست‌ها در جهان روبه‌رو هستیم. پس از سه دهه اجرای درست و واقعی این سیاست‌ها، همان جا هم اکنون با بحران رکود و خیزش جریانات راست افراطی در کشورهای مختلفی مثل ایتالیا، لهستان، چک، اتریش، دانمارک، مجارستان، برزیل، آمریکا، اسپانیا، هلند، فرانسه و حتی سوئد روبه‌روست. سیاست‌های نولیبرال راه را برای فاشیسم در سراسر جهان هموار کرده‌اند.

نولیبرالیسم هر چند اصول ساده‌ی اقتصادی دارد اما فقط اقتصاد نیست. نوعی جهان‌بینی است و مثل همه‌ی جهان‌بینی‌ها منشوری است که در هر زمینه‌ای قرار گیرد پرتوهای متفاوتی می‌پراکند. دشواری از اینجا آغاز می‌شود که مردمان آن را فقط اقتصاد و خاص کشورهای پیشرفته می‌دانند. باید تأکید کنیم که اجرای سیاست‌های نولیبرالی در جهان منوط به وجود ساختارها و قوانین لیبرالی مانند حق تثبیت شده‌ی مالکیت، حکومت قانون، استقلال قوا، نظارت مطبوعات، شکل‌گیری جامعه مدنی و نظایر آن نبوده است. نولیبرالیسم ربطی به دمکراسی ندارد و ضد آن است. نولیبرالیسم، نه فقط مرحله‌ی تکامل‌یافته‌ی لیبرالیسم نیست، بلکه ربطی به آن ندارد و بسیاری از دستاوردهای سنت لیبرالی را با خود دود می‌کند و به هوا می‌فرستد.

یوسف اباذری سرآمدان جامعه شناسی

نولیبرالیسم فراتر از همه‌ی سیاست‌های اقتصادی، فرآیند تبدیل همه‌ی پدیده‌ها و نقش‌های اجتماعی (دولت، خانواده، دین، دانشگاه، پدر، همسر، دوست، فرد و…) همزمان به «فرد» و «بنگاه» است. فرد در دستگاه فکری نولیبرال معنای خاصی دارد که معمولاً اکثر مردم از آن خبر ندارند. در اقتصاد نولیبرال یک نفر بیکار همانقدر فرد است که دم و دستگاه چند هزار نفری بیل گیتس. دادگاه عالی آمریکا چنین تفسیری از «فرد» کرد و به نظر منتقدان جز پوسته‌ای از دمکراسی آمریکا چیزی باقی نگذاشت. کلیه‌ی کسانی که هم‌اکنون در آمریکا برای احیای دمکراسی می‌جنگند خواستار آن‌اند که این تفسیر جدید از قانون اساسی لغو شود. بر مبنای این تفسیر نولیبرالی، هر بنگاهی فرد محسوب می‌شود و بر خلاف تفسیر قبلی قانون اساسی می‌تواند در انتخابات وارد شود و به نفع یا ضرر کاندیدای دیگر رقابت کند و صدالبته میلیون‌ها دلار به ستاد انتخاباتی این و آن کمک کند. از نظر نوام چامسکی و برنی سندرز، این پول‌های کثیف دمکراسی آمریکا را در معرض خطر جدی قرار داده‌اند. ترامپ و خانم کلینتون برگزیدگان این پول‌های کثیف اما «فردی» هستند. بنابراین در سیستم نولیبرال هر پدیده‌‌ی اجتماعی می‌بایست در جامعه به مثابه یک فرد، یک بنگاه عمل کند. یعنی خود را به بازار عرضه کند، در فرآیند رقابت شرکت کند و در جست‌وجوی بهترین نمایش و بیشترین سود باشد. لاجرم پیوندهای او با هرکس و هر چیز موقتی و تا زمان تداوم سوددهی ادامه خواهد یافت، نبایست مقرراتی او را محدود کند و او باید مسئولیت همه‌ی شکست‌ها و پیروزی‌هایش را شخصا بر عهده بگیرد. به بیان دیگر نولیبرالیسم فرآیند ساخت «سوژه‌ی نولیبرال» است.

نتایج سیاست‌های نولیبرالی با همه‌ی تنوعی که در تبعات ترکیب «سیاست‌های نولیبرالی» و «شرایط زمینه‌ای» در کشورهای مختلف وجود داشته، شامل افزایش نابرابری طبقاتی، مالکیت‌زدایی از شهروندان در حوزه‌ی اقتصاد، شهروندزدایی در حوزه‌ی سیاست، تخریب محیط زیست، و شکل‌دهی به سوژه‌ی نولیبرال بوده است.

از دید اباذری ایران از آن حیث با کشورهای دیگر تفاوت دارد که سیاست‌های نولیبرالی را حکومت دینی اجرا کرده است. حکومتی که علی‌القاعده نمی‌توانست نسبتی با سیاست‌های اقتصادی نولیبرال داشته باشد. همچنان که به اعتبار سرشت فقهی نظام بر سر کار آمده پس از انقلاب نمی‌توانست نسبتی با نتایج فرهنگی سیاست‌های نولیبرال داشته باشد. اقتصاد و فرهنگی که لاجرم از پی هم می‌آیند. با این همه جای شگفتی است که برخی سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی به مدت سه دهه، با اجماع کامل همه‌ی نیروهای سیاسی حاضر در ساختار قدرت درون حکومت دینی پیش رفت. اما حاکمیت در تمامی این مدت تلاش ‌کرد از طریق نهادهای متعدد عهده‌دار سیاستگذاری فرهنگی، از حرکت جامعه در مسیر فرهنگ نولیبرال جلوگیری کند و نتوانست. حاصل چیزی شد که فرنان برودل نامش را «دشمنان مکمل» گذاشته است. حمله‌ی کیهان به اباحه‌گری، و دفاع نولیبرال‌ها از سلبریتی‌‌بازی و مد روز و موسیقی پاپ و صنعت فرهنگ تحت عنوان آزادی سلیقه باعث شد که هر چه کیهان بیشتر به این چیزها حمله کند آنها بیشتر مشروعیت پیدا می‌کنند. دست آخر دمکراسی و نظارت دمکراتیک که راه حل بسیاری از مشکلات بود تحقق نیافت. خواست قوه‌ی قضائیه‌ی مستقل و مطبوعات آزاد و جامعه‌ی مدنی دمکراتیک ناظر بر عملکرد دستگاه‌های مختلف، هرگز به بخشی از مطالبات نیروهای طرفدار حاکمیت تبدیل نشد.

یوسف اباذری سرآمدان جامعه شناسی

به اباذری این نقد وارد شده که در طول تقریباً دو دهه نظراتش را تغییر داده است. یوسف اباذری، به عنوان یکی از منتقدان برنامه‌ی تعدیل ساختاری، در اوایل دهه‌ی هشتاد خورشیدی نه تنها منتقد این برنامه نبود بلکه مهمترین نقد او به این برنامه‌ی اقتصادی این بود که چرا که هاشمی رفسنجانی همچون تاچر این برنامه را با قدرت تا انتها پیش نبرد. اباذری با وجود آگاهی نسبت به این مسئله که اجرای این طرح قربانی‌های زیادی از طبقات فرودست جامعه می‌گیرد به این دلیل با اجرای برنامه‌ی تعدیل موافق بود که امید داشت در آینده پیشرفت و عدالت ممکن شود. برنامه‌ی تعدیل ساختاری که مفصل‌بندی جدید سرمایه‌داری در دهه‌ی هفتاد و هشتاد میلادی در سطح جهانی بود و در اینجا می‌توان از مفهوم نولیبرالیسم برای این وضعیت نیز نام برد، در ایران به مثابه بهترین الگو و کارآمدترین سیاست اقتصادی برای پیشرفت فهمیده شد. در همین راستا اباذری معتقد بود که علمای جهان به برنامه‌ی تعدیل ساختاری (نولیبرالیسم) را بهترین سیاست اقتصادی می‌دانند و ایران نیز می‌بایست این برنامه را برای نیل به پیشرفت اجرا می‌کرد. در اینجاست که همسویی و هم‌رأیی اباذری در گذشته با اقتصاددانان طرفدار بازار (همچون موسی غنی‌نژاد) را می‌توان تحلیل کرد. با این همه، اباذری در نظرات متأخر خویش اقتصاددانان بازار و ایده‌ی کوچک‌سازی دولت را نقد می‌کند و بر این اعتقاد است که فن حکمرانیِ این اقتصاددانان جامعه‌شناسی را بلاموضوع کرده است.

 پیش از این او می‌گفت دولت در جامعه‌ی ایران بسیار مقتدر است و هیچ کاری بدون شرکت آن انجام نمی‌گیرد، و یگانه کار مهمی که می‌تواند انجام دهد این ‌است که به نظارت بسنده کند و مردم را رها کند تا آنان خود و زندگی خود را با ساختن مدرسه، دانشگاه، فرهنگ‌و‌هنر، مؤسسات اقتصادی و نهادهای مدنی یاریگر سر و سامان دهند. همه‌ی پیشنهادهای اباذری در گذشته در راستای برنامه‌ی تعدیل ساختاری و اصول نولیبرالیسم بودند. از نظر او دولت دیگر وظیفه‌ای در قبال ایجاد اشتغال و یا آموزش رایگان ندارد بلکه خود مردم در جامعه‌ی مدنی باید در مقام سوژه‌های آزاد دست به فعالیت‌های آموزشی، اقتصادی و هنری بزنند. او یادآور می‌شد که تاچر سیاست تعدیل را به‌گونه‌ای پیش برد که انگار فقط پنج سال، یعنی همان زمان نخست‌وزیری اولیه‌اش را در پیش دارد، آن هم با وقوف به این امر که اجرای این سیاست در کوتاه‌مدت موجب بروز نابرابری‌های شدید اجتماعی خواهد شد. اما در ایران سیاست تعدیل به گونه‌ای پیش برده شد که انگار هزار سال وقت داریم و درست زمانی که آثار قطعی این سیاست یعنی نابرابری‌ها بروز کرد، آن را کنار گذاشتیم.

اباذری در پاره‌ای از نوشته‌هایش به توضیح و توصیف دیدگاه‌ها و گرایش‌های فکری در جامعه‌شناسی پرداخته است و از این نظر یک جامعه‌شناس مؤلف محسوب نمی‌شود.

اشتراک گذاری
Share on facebook
Facebook
Share on twitter
Twitter
Share on linkedin
LinkedIn
Share on telegram
Telegram
Share on email
Email
Share on print
Print
جدیدتربن مطالب
مطالب مرتبط
دیدگاه‌ها

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *